حکایت شمارهٔ ۳ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
خواجه ابوالقسم هاشمی حکایت کرد که من هفده ساله بودم کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز بطوس آمد و پدرم رئیس طوس بود و مرید شیخ، هر روز به خانقاه استاد ابواحمد آمدی به مجلس شیخ، و مرا با خویشتن آوردی. و مرا چنانک. پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی میشوم، توگوش دار که تا من چون بازآیم تو را بینم. من بر بام بنشستم و شب دور درکشید و مرا خواب گرفت. من با خویشتن این بیت میگفتم تا درخواب نشوم. بیت:
در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتابست مرا
گویند بخسب تا بخوابش بینی
ای بیخردان چه جای خوابست مرا
این بیت میگفتم، خوابم در ربود ودر خواب ماندم، تا آن ساعت کی مؤذن بانگ نماز کرد از خواب درآمدم، هیچ کس را ندیدم.دیگر روز با پدر به مجلس شیخ شدم و بر زبر سر پدر باستادم. شیخ را از محبت راه حقّ سؤال کردند و او درین معنی سخنی میفرمود کی در راه جست و جوی آدمی بنگر تا چه مایه رنج بری و حیله کنی تا به مقصود رسی یا نرسی، نارفته در راه حقّ به مقصود چون توان رسید، کی اینک دوش محبوبی وعدۀ داد این جوان را، و اشارت بما کرد، یک نیمۀ شب بیخواب بود و میگفت: در دیده به جای خواب آبست مرا. دیگر چه ای جوان؟ خواجه بوالقسم گفت من هیچ نگفتم از شرم، دیگر بار بازگفت، من بیفتادم و از دست بشدم، چون بهوش آمدم شیخ گفت: چون در دیده بجای خواب آبست ترا، چرا خفتی تا از مقصود بازماندی؟ و بیت جمله بگفت. خلق به یکبار به فریاد آمدند و من بیهوش و از دست رفته، شیخ مرا گفت ترا این قدر بس باشد، حالتها رفت و خرقها انداختند. پدرم خرقها بدعوتی بازخرید. پس چون شیخ بسرای ما آمد پدرم از شیخ درخواست کرد کی اگر آب خوری از دست بوالقسم خور. و من زبر سر شیخ با کوزه در دست استاده، شیخ دوبار از دست من آب خورد و مرا گفت نیک مرد خواهی بود. هشتاد و یک سال عمر من بود هرگز بر من حرام نرفت، از حرمت گفت شیخ، و خدمت هیچ مخلوق نکردم و با هیچ کس بد نکردم. صاحب واقعۀ این دو کرامت شیخ من بودم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه ابوالقسم هاشمی داستانی را روایت میکند که در زمان جوانیاش بهویژه در سن هفدهسالگی، شیخ بوسعید قدس الله روحش به طوس آمد و او به همراه پدرش که رییس طوس بود به خانقاه شیخ رفت. یک شب شیخ درباره جست و جوی حقیقت صحبت کرد و خواجه به یاد بیتی از شعرش میافتد که بیانگر عشق و شوق او به یک زن است. او در این حالت خوابش میبرد و بیدار نمیشود تا صدای مؤذن او را از خواب بیدار میکند. در روز بعد، او دوباره به مجلس شیخ میرود و بلافاصله شیخ متوجه حال او میشود و از او میپرسد چرا در خواب مانده است. خواجه از شرم چیزی نمیگوید و شیخ به او میگوید که خواب کردن در چنین حالتی او را از مقصود دور کرده است. خواجه سپس به یاد میآورد که شیخ دو بار از او آبی نوشید و او را نیک مرد نامید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با احترام و خدمت به دیگران میتواند به مقام والایی برسد و این دو کرامت را به عنوان نشانهای برکت از شیخ به یاد میآورد.