حکایت شمارهٔ ۳۶ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
درویشی بود در نشابور و او را عظیم میلی بدنیا بود و برجمع ادخار عظیم رغبت نمودی. یک شب دزد در خانۀ او راه یافت و هرچ بود برداشت، مگر مرقعی که نقدوی در آنجا بود بماند. دیگر روز درویش عظیم مهجور و شکسته به مجلس شیخ آمد و با کس نگفت. شیخ در میان سخن روی بدان درویش کرد و گفت ای درویش:
آری جانا دوش ببامت بودم
گفتی دزدست دز نَبُد من بودم
درویش فریاد درگرفت و به خدمت شیخ آمد و آن نقد کی مانده بود در میان آورد. شیخ گفت چنین باید کی همه در میان باشد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در نشابور درویشی بود که به دنیا بسیار علاقهمند بود. یک شب دزدی به خانهاش رفت و همه چیز را برد، به جز مرقعی که نقدوی در آن بود. روز بعد درویش با حالتی شکستخورده به مجلس شیخ آمد و چیزی نگفت. شیخ در حین صحبت به درویش نگاه کرد و گفت که او شب گذشته در خواب او را دیده و دزد نبود. درویش با فریاد به خدمت شیخ آمد و آن مرقی را که باقیمانده بود، به او نشان داد. شیخ گفت که باید این موضوع در میان باشد.