حکایت شمارهٔ ۴۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
هم حسن مؤدب گفت کی مرا وقتی از جهت صوفیان در نشابور قرضی بسیار برآمده بود و صبر میکردم تا شیخ چه فرماید. روزی نماز بامداد گزارد،گفت ای حسن دوات و پارۀ کاغذ حاضر گردان. گفتم اللّه اکبر. دوات و کاغذ پیش شیخ آوردم، شیخ بنوشت کی:
هر جا که روی دو گاوکارند و خری
خواهی تو برو بمرو خواهی بهری
مرا گفت اینکاغذ بستان و بدر خانقاه بیرون شو، بدست راست، آنکس را که پیش تو آید بوی رسان. حسن گفت چون بیرون رفتم جوانی پیش آمد سلام گفتم و سلام شیخ برسانیدم و کاغذ بوی دادم. بوس بر داد و بر چشم نهاد. تاریک بود، نتوانست خواندن، بدر گرمابه رسیدیم آن جوان به حمام رفت و نبشته برخواند، واقعۀ او بود. مرا گفت پیش شیخ بر. من اورا پیش شیخ بردم، سلام گفت، صد دینار زر و نافۀ مشک و پارۀ عود پیش شیخ بنهاد. شیخ گفت دل فارغ دار کی مقصود هم اینجا حاصل شود. جوان بیرون آمد و مرا گفت با من بیا، باوی رفتم، در کاروان سرایی شدم، صد دینار دیگر بسخت و بداد و گفت در وجه اوام شیخ کن و اگر مقصود اینجا حاصل شود صددینار دیگر بدهم. من سؤال کردم کی واقعۀ تو چیست؟ گفت مرا یک همباز به بلغارست و یکی دیگر بنهر واله، سه سالست، مرا دوش قاصدی رسید از مرو که یک انباز بمرو آمده است، من عزم مرو کردم، در شب قاصدی دیگر رسید که آن دگر انباز بهری رسیده است. من همه شب اندیشه میکردم که به مرو روم یا بهری؟ سحرگاه مرا در دل آمد کی بامداد به نزدیک شیخ روم و او را صد دینار زر و قدری بوی خوش برم و ازوی سؤال کنم که به مرو روم یا بهری هرچ او اشارت کند برآن بروم، بامداد میامدم، تو مرا پیش آمدی و کاغذ دادی. اکنون چون بر لفظ شیخ رفت کی همین جا مقصود حاصل آید، منتظرم تا چه پدید آید. حسن گفت نماز پیشین آن جوان رادیدم مرا گفت آن انباز کی بهری آمده بود رسید. نماز دیگر به بازار بیرون شدم، آن جوان را دیدم که میدوید و میگفت همباز دیگر از مرو در رسید، من به طلب تو میآمدم و چنانک شیخ فرموده بود مقصود هم اینجا حاصل آمد. صد دینار دیگر به من داد. من پیش شیخ آمدم، شیخ فرمود که آن سیصد دینار زر بوام باز ده و بعد ازین هیچ داوری مکن که آنچ این قوم خورند آنرا داوری نباشد کی گزارندۀ این حقّ تعالی است.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
حسن مؤدب در نشابور با مشکل مالی روبرو بود و منتظر نظر شیخ بود. یک روز پس از نماز صبح، شیخ از او خواست دوات و کاغذ بیاورد و پیامی نوشت که هر جا که بخواهد برود، برود. حسن به بیرون رفت و جوانی را دید که کاغذ را دریافت کرد و نتوانست بخواند. سپس جوان به حمام رفت و پیام را خواند. او به حسن گفت که مقداری پول و هدیه برای شیخ آورده و من را با خود به کاروانسرای دیگری برد تا بیشتر بدهد. جوان توضیح داد که در تردید بود به مرو برود یا به سمت دیگری و تصمیم گرفت که از شیخ بپرسد. به محض اینکه به نزدیک شیخ رفت، فهمید که مقصودش در همان جا حاصل میشود و بلافاصله موفق به دریافت چیزهایی که میخواست شد. شیخ به حسن گفت که پولها را به دوستش بدهد و دیگر به هیچ یک از امور این چنینی رسیدگی نکند، زیرا این کارها تحت اراده خداوند است.