حکایت شمارهٔ ۵۹ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی میرفتم، در نشابور، شیخ بوسعید مرا پیش آمد، سلام گفت، جواب خوش باز داد. من برعقب وی میرفتم و در پای و رکاب او نگاه میکردم، به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی. در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم. شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت، بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه اسمعیل مکرم روایت میکند که یک روز در نشابور در حال راه رفتن بود که شیخ بوسعید به او برخورد و سلام کرد. او نیز جواب سلام را به خوبی داد و در پی شیخ روان شد. خواجه در دلش آرزو کرد که ای کاش شیخ به او دستوری میداد تا بتواند بوسی بر پای او بزند. در این زمان، شیخ اسبش را متوقف کرد و پا از رکاب برداشت و به خواجه اجازه داد تا بوسی بر پای او بزند. بعد از این کار، شیخ به راه خود ادامه داد و خواجه هم به راه خود رفت.