نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۴ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

یک روز شیخ در نشابور مجلس می‌گفت، بازرگانی بود در مجلس شیخ، اندیشه کرده بود که شیخ را بخانه برد و حلوا و زیره بایی دهد. در میان مجلس شیخ روی بدان بازرگان کرد و گفت ای جوامرد آن حلوا و زیره باکی برای ما ترتیب کردۀ به حمالی ده تا بیارد، در راه آنجا که مانده گردد آنجا بنهد. آن مرد برفت و آن دیک بر سر حمال نهاد و می‌برد تا آنجا کی حمال مانده شد. بدرسرایی شد کی بود، آوازی داد، پیری بیرون آمد و گفت اگر زیره باوحلوای بشکر داری بیا. بازرگان گفت این از کرامات شیخ عجایب‌تر است. ازو پرسید کی تو بچه دانستی که ما زیره با وحلوای بشکر داریم؟ پیر گفت ما چند روزست که طعام نیافته‌ایم، کودکی در گاهواره بهمت دعایی کی بارخدایا پدر و برادران ما را زیره باو حلوای بشکر ده! دعای او مستجاب شد، شیخ بوسعید را ازین خبر شده بود بفرستاد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

یک روز شیخ در نشابور در حال برگزاری مجلس بود. در این مجلس بازرگانی تصمیم گرفت تا شیخ را به خانه‌اش دعوت کند و برایش حلوا و زیره بیاورد. در میانه مجلس، شیخ به بازرگان گفت که این خوراکی‌ها را به حمالی بدهد تا آنها را بیاورد. وقتی حمال در مسیر رفت، به سرای دیگری رسید و پیرمردی از او پرسید که آیا زیره و حلوا با شکر دارد؟ بازرگان تعجب کرد و از پیر پرسید که چطور این را می‌داند. پیر گفت که ما چند روز است غذا نداشته‌ایم و کودکی در گاهواره دعایی کرده که خداوند برای ما زیره و حلوا با شکر بدهد و دعای او مستجاب شده است. این خبر به شیخ بوسعید هم رسید و او را فرستادند تا شاهد این واقعه باشد.