نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۷۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

از ابوالفضل محمدبن احمد نوقانی حکایت کردند کی گفت: شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه می‌آمد، چون بکوه درآمدیم شخصی با ما همراه بود، مگر آن مرد اندیشه کرد که این چه مردمانند کی کلیچه و حلوا و طعامهای خوش می‌خورند و می‌گویند که ما صوفییم. شیخ از راه کرامات مطلع گشت و گفت بدین پس کوه در شو و ما را خبری بیار آن مرد از پیش شیخ برخاست و آنجا که اشارت رفته بود برفت، اژدهایی عظیم دید، بترسید و باز بخدمت شیخ آمد،، شیخ گفت چه دیدی؟ حال باز نمود شیخ گفت سالها رفیق ما بوده است، مرد خجل شد و در پای شیخ افتادو از آن گفتار توبه کرد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این حکایت، ابوالفضل محمدبن احمد نوقانی داستانی را از شیخ ابوسعید نقل می‌کند. شیخ ابوسعید از نشابور به میهنه سفر می‌کرد که در کوه با شخصی برخورد کردند. آن شخص، با تردید به ثروت و غذاهای خوبی که صوفیان می‌خورند فکر می‌کرد و بر این باور بود که شیخ‌ها نمی‌توانند حقیقی باشند. شیخ با استفاده از کراماتش به آن مرد گفت که به پس کوه برود و خبری بیاورد. مرد با ترس به پس کوه رفت و یک اژدهای بزرگ را دید. این مشاهده او را ترساند و به سرعت به سمت شیخ بازگشت. شیخ از او پرسید که چه دیده است و وقتی مرد گفت که سال‌ها رفیق او بوده، خجل شد و از سخنان قبلی‌اش پشیمان گردید و از آنجایی که به حقیقت صوفی بودن ایمان آورد، در پای شیخ افتاد و توبه کرد.