حکایت شمارهٔ ۷۴ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
آوردهاند کی چون شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد در راه به منزلی فرو آمد و درویشان چیزی بکار بردند و سرباز نهادند. چون وقت نماز درآمد درویشان به نماز ایستادند وصف برکشیدند، درویشی مگر در خواب مانده بود از ماندگی راه، چون بیدار شد جمع در فریضه شروع کرده بودند، حیا مانع شد کی برخیزد همچنان خفته میبود از خجالت. پس دزدی آمده بود تا رختی بردارد و در میان رخت آمد و آن درویش بیدار بود تکیه کرده، سنگی برداشت و بران دزد انداخت. دزد دانست که کسی مینگرد، بگریخت و هیچ نتوانست بردن و جمع را ازین حال هیچ خبر نه. چون سلام بازدادند و درویش را خفته دیدند بروی انکار کردند کی این بینماز نگرید! شیخ گفت بینمازی باید تا جامۀ شما را گوش میدارد تا نمازی ماند، و درنیافتند که شیخ چه میگوید، چون پیش رخت آمدند و از آن حال خبردار شدند از آن انکار توبه کردند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در داستان، شیخ ابوسعید وقتی از نشابور به میهنش برمیگشت، در راه به منزلگاهی رسید و درویشهایی که آنجا بودند، به نماز ایستادند. یکی از درویشها به خاطر خستگی به خواب رفت و وقتی بیدار شد، جمع به نماز مشغول بودند و او از خجالت نمیتوانست برخیزد. در همین حین، دزدی به محل آمد تا وسایل درویش را بدزدد. او که بیدار بود، سنگی برداشت و به سمت دزد پرتاب کرد و دزد فرار کرد بدون این که چیزی ببرد. پس از اینکه نماز تمام شد و درویشها متوجه این ماجرا شدند، به او اعتراض کردند که بینماز خوابیده. اما شیخ با حکمت گفت که این درویش به خاطر مراقبت از اموال شما در خواب مانده است و توانست انکار آنها را از دلشان بیرون کند. در نهایت، جمع به این درویش احترام گذاشتند و از نظری که داشتند، توبه کردند.