نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۸۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان مشهد نشسته بود، گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند. شیخ گفت آن را بیارید. پای افزار بخدمت شیخ بردند، شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد. آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه علیک در نشابور از شوق ملاقات شیخ به مشهد سفر می‌کند. وقتی به مشهد می‌رسد، خواهان غسل است و به نزد شیخ می‌رود. شیخ که در دکان نشسته، از او می‌خواهد که کرسی بیاورند تا پای افزارش را بیرون کند. سپس شیخ پای افزار او را می‌بوسد و بر آن می‌مالد و می‌گوید که هر کسی که در این مسیر قدم بردارد بزرگ خواهد بود و به خواجه علیک می‌گوید که او را به اینجا آوردند.