نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۸۶ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

خواجه بوالقسم حکیم مردی بزرگ بوده است در سرخس، و جمعی مریدان داشت، همه مردمانی عزیز، چون آوازۀ شیخ به شهر سرخس رسید، ایشان را می‌بایست کی بدانند کی حال شیخ تا بچه درجه است. یک روز بنشستند و سخن شیخ می‌گفتند. یکی گفت مردی بزرگست دیگری گفت که خانه پس کوه دارد یعنی روستاییست. یحیی ترک مردی بزرگ بود، گفت از غیب سخن گفتن کار شما نباشد، من بمیهنه روم بدین مهم پس روی بدان جانب آورد چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ بر منبر، چون او از در مسجد درآمد شیخ را نظر بر وی افتاد، گفت مرحبا ای یحیی آمدۀ تا بما فرو نگری؟ اکنون خود ترا بمابرباید نگریست. درویشان دربند تواند، ترا چه گفتند آن ساعت که می‌آمدی؟ یحیی گفت شیخ فرماید. پس شیخ گفت ترا گفته‌اند بنگر تا چه مردیست. گفت بلی، گفت کی دیدی؟ یحیی گفت دیدم. گفت چه خواهی گفتن؟ یحیی گفت هرچ شیخ گوید. شیخ گفت برو و بگوی کی مردی دیدم کی بر کیسۀ او بند نبود و با خلقش داوری. یحیی نعرۀ برآورد چون بهوش آمد برخاست باوقت خوش، و برفت پیش بوالقسم و آن حالت با آن جمع تقریر کرد همه خوش بر آمدند و عزم میهنه کردند و خدمت شیخ دریافتند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه بوالقسم حکیم مردی بزرگ در سرخس بود که مریدان محترمی داشت. وقتی آوازه شیخ به سرخس رسید، گروهی از مردم درباره او صحبت کردند و خواستند بدانند او چه کسی است. یحیی ترک، یکی از مردان بزرگ، تصمیم گرفت به سرخس برود. وقتی به آنجا رسید و شیخ را دید، شیخ او را به نام صدا زد و از او پرسید که دیگران درباره او چه گفته‌اند. یحیی پاسخ داد که شیخ را دیده و او را دارای مقام بلند دانسته است. سپس شیخ از او خواست تا بگوید چه دیده است. یحیی با شور و شوق حالت خود را به جمع بازگو کرد و این باعث خوشحالی همه شد. در پایان، همه تصمیم گرفتند به میهنه بروند و خدمت شیخ را بپذیرند.