حکایت شمارهٔ ۸۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
پدر من نورالدین منور گفت کی از خواجه بوالفتح شنیدم کی روزی شیخ بوسعید بر دکان مشهد مجلس میگفت، در میان سخن گفت نسیمی میوزد از خلد برین، و آن جزدر قدم درویشان نیست و به سخنی مشغول شد. دیگر بار گفت نسیمی میوزد و آن جز در قدم درویشان نتواند بود. سدیگر بار گفت. خواجه حسن مؤدب و عبدالکریم برخاستند. دانستند کی درویشان میرسند قصد کردند تا بسر دیه روند، شیخ اشارت کرد بسوی راست، ایشان بر اشارت شیخ رفتند. درویشان میآمدند از سوی شهر مرو، چون جمع ایشان را بدیدند معانقه کردند و باز گشتند چون به خدمت شیخ آمدند گفت پای افزار ایشان بیارید حسن پای افراز ایشان بخدمت شیخ آورد شیخ بستد و بر زبر سر خودبداشت و گفت:
آنرا کی کلاه سر بباید زد و برد
زانست که او بزرگ را دارد خرد
وصلی اللّه علی محمد و آله اجمعین و مجلس ختم کرد و خروش از خلق برآمد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
پدر من نورالدین منور تعریف میکند که شنیده است روزی شیخ بوسیید در یک مجلس در دکان مشهد صحبت میکرد و گفت که نسیمی از بهشت میوزد و این خاص درویشان است. سپس شیخ به دو نفر از حضار اشاره کرد تا به دیه بروند، و وقتی درویشان به آنان رسیدند، با هم معانقه کردند و دوباره به خدمت شیخ برگشتند. شیخ به حسن گفت که پای افزار درویشان را بیاورد و وقتی آن را آورد، شیخ آن را بر سر گذاشت و گفت که بر سر بزرگتر باید گذاشته شود. در پایان مجلس، با ذکر صلوات بر پیامبر، مجلس به پایان رسید و خروش و شادی از جمعیت برخاست.