نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

زنی بوده است در نشابور او را ایشی نیلی گفتندی، عابده و زاهده و از خاندان بزرگ واهل نشابور بوی تقرب نمودندی، مدت چهل سال بود کی پای از در سرای بیرون ننهاده بودو دایۀ داشت کی او را خدمت کردی. چون آوازۀ شیخ قدس اللّه روح العزیز در نشابور منتشر شد، روزی ایشی دایه را گفت برخیز و به مجلس شیخ رو و سخنی کی گوید یاد گیر.دایه به مجلس شیخ حاضر آمد و شیخ سخن می‌گفت دایه آن سخن یاد نتوانست گرفت. شیخ این بیت بگفت. بیت:

من دانگی و نیم داشتم حبۀ کم

دو کوزه نبید خریده‌ام پارۀ کم

بر بربط ما نه زیر ماندست و نه بم

تا کی گویی قلندری و غم و غم

چون دایه باز آمد ایشی پرسید که شیخ چه گفت؟ او این بیت را یاد گرفته بود، بگفت. ایشی گفت برخیز و دهان بشوی! این چه سخن دانشمندان و زاهدان بود؟ دایه از آن سخن دهان بشست. و این ایشی را عادت بودی که از برای مردمان داروی چشم ساختی، آن شب بخفت، چیزی سهمناک بخواب دید، برجست و هر دو چشم ایشی درد خاست. هر چند کی داروساخت بهتر نشد، بهمۀ اطبا التجا کرد، هیچ شفا نیافت، بیست شبان روز ازین درد فریاد می‌کرد، یک شب در خواب شد، در واقعه می‌بیند کی اگر می‌خواهی کی چشم تو بهتر گردد برو و رضای شیخ بدست آور. دیگر روز ایشی هزار درم فتحی در کیسه کرد و بدایه داد و گفت بخدمت شیخ بر، چون شیخ ازمجلس فارغ شود پیش او بنه و هیچ مگوی و بازگرد. دایه به مجلس آمد چون شیخ از مجلس فارغ شد سلام کرد و کیسۀ سیم پیش شیخ بنهاد. و شیخ را سنت چنان بودی که چون از مجلس فارغ شدی مریدی خشک نانی و خلالی پیش شیخ بنهادی، شیخ نان بخوردی و خلال کردی. چون دایه پیش شیخ آمد شیخ خلال می‌کرد خواست که بازگردد، شیخ گفت بیا و این خلال را نزدیک کدبانو بر، و بگوی که این خلال در آب بشوی و آب آنرا در چشم مال تا شفا یابی. و انکار و داوری این طایفه از دل بیرون کن تا چشم باطنت نیز شفا یابد. دایه این سخن با ایشی بگفت، ایشی اشارت شیخ نگاه داشت و خلال بآب بشست و در چشم کشید، در حال شفا یافت بقدرت خدای.دیگر روز برخاست و هرچ داشت از زر و جواهر و جامه برگرفت و بخدمت شیخ آورد و گفت ای شیخ توبه کردم و انکار و داوری از سینه بیرون کردم. شیخ گفت مبارک باد و گفت او را پیش والدۀ بوطاهر برید تا او را خرقه پوشد. و شیخ او را فرمود کی خدمت این طایفه را اختیار کن. پس ایشی برخاست و خرقه پوشید و خدمت این طایفه پیش گرفت و هرچ داشت درباخت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در نشابور زنی به نام ایشی نیلی وجود داشت که عابده و زاهده بود و چهل سال از خانه بیرون نرفته بود. او دایه‌ای داشت که به او خدمت می‌کرد. وقتی خبر شیخ به نشابور رسید، ایشی از دایه خواست تا به مجلس شیخ برود و سخن او را یاد بگیرد. دایه به مجلس رفت، ولی نتوانست سخن را به درستی بیاموزد. شیخ بیتی گفت و دایه فقط همان بیت را حفظ کرد. وقتی دایه به ایشی بازگشت و گفت چه گفت، ایشی از او خواست تا دهانش را بشوید و به او فهماند که این سخن دور از سخنان زاهدان است. ایشی به دلیل درد چشمانش در خواب دیده بود که باید نظر شیخ را جلب کند تا شفا پیدا کند. او هزار درم به دایه داد تا به خدمت شیخ برود. وقتی دایه به مجلس رفت و نظر شیخ را جلب کرد، شیخ به او گفت که خلالی را در آب بشوید و بر چشم ایشی بمالد تا شفا یابد. ایشی این کار را کرد و به برکت خدا شفا یافت و سپس برای رشد و توبه به خدمت شیخ رفت و همه چیزش را در این راه نذر کرد.