حکایت شمارهٔ ۹۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
قاضی سیفی از جملۀ قضاة و ایمۀ معتبر بوده است در سرخس، و از جملۀ اصحاب رأی و جملۀ صوفیان را و شیخ را به غایت منکر. در آن وقت کی شیخ ما به سرخس بود قاضی ولایت او بود و سخت منعم و با حرمت تمام بود و چندبار کسان راست کرد و نعمتها قبول کرد تا شیخ را هلاک کند، کس را زهره نبود که این اندیشه بخاطر درآوردی و شیخ فارغ بود. تا روزی کسی اجابت کرد وقاضی او را مبلغی مال قبول کرد و بعضی نقد بداد، روزی قرار دادند که شیخ را هلاک گرداند و این روز شیخ مجلس میگفت و همین روز نوبت قاضی سیفی بود و بر منارها منادی میکردند کی قاضی سیفی به فلان موضع مجلس خواهد گفت. چون شیخ ما آواز منادی بشنید گفت بسازید تا بر قاضی نماز کنیم. مردمان تعجب کردند. شیخ چون این کلمه بگفت با سر سخن رفت و قاضی سیفی به حمام بود تا غسل کند و مجلس گوید و پیش از آن به چند روز روستایئی که سوگند طلاق خورده بود و مدتی در زندان کرده و کابین و مهر از وی ستده و او را زده. آن روستایی به شهر آمده بود و داسی بآهنگر آوردو تیز کرده بروستا میشد. قاضی را دید کی از حمام تنها بیرون میآمد، دل پرکینه داشت از قاضی، درحال داس بزد و بر شکم قاضی آمد و شکم قاضی بدرید. آوازه برآمد کی قاضی را کشتند و شیخ هنوز مجلس میگفت. شیخ گفت او حکم کرد ما را، او که بود؟ ما را، ما حکم کردیم اورا، او کی بود؟ خدارا.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
قاضی سیفی یکی از قضات معتبر در سرخس بود و در زمان خودش به شدت مورد احترام قرار داشت. او به دنبال نابودی شیخی بود که در آن زمان در سرخس زندگی میکرد. قاضی به دلیل برخی حسادتها و کینهها تلاش کرد تا شیخ را از میان بردارد. اما در روزی که شیخ جلسهای داشت، قاضی در حالی که در حمام بود، توسط فردی که از او کینه به دل داشت مورد حمله قرار گرفت. این فرد، که داس تیزی به همراه داشت، به قاضی حمله کرده و او را کشت. در همین حال، شیخ در جلسهاش بود و بدون اینکه از حادثه آگاه باشد، به قاضی اشاره کرد و گفت که کسی که حکمش را اجرا کرده، اکنون کشته شده است.