حکایت شمارهٔ ۹۲ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
شیخ عمر شوکانی گفت کی خواجه محمد پدر امام اجل مالکان شوکانی در حال جوانی قبا و کلاه داشتی. روزی شیخ ابوسعید نشسته بود، او پیش شیخ برگذشت. شیخ گفت آن جوان در میان آن قبای عاریه است. این خبر با او رسانیدند او گفت چنانست کی شیخ فرموده است و دیر است تا مرا این معنی اندرون میرنجاند. بسی بر نیامده بود کی توبه کرد و سرایی بزرگ خانقاه کرده و مالی بسیار در راه این طایفه و شیخ صرف کرد و چهل مرد صوفی در خانقاه خویش بنشاند در شوکان و گنبد خانۀ عالی و منارۀ کی در شوکان هست هر دو از مال خویش کرد..
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ عمر شوکانی نقل میکند که خواجه محمد پدر امام مالکان شوکانی در جوانی قبا و کلاه به سر داشت. روزی شیخ ابوسعید او را دید و گفت که این جوان در قبا به سر میبرد. این خبر به خواجه محمد رسید و او چنان از این حرف متاثر شد که تصمیم به توبه گرفت. بعدها او در شوکان خانقاه بزرگی ساخت و مالی فراوان در راه حمایت از طایفه صوفی صرف کرد و چهل مرد صوفی را در خانقاهش جای داد. همچنین، او به ساختن گنبد و منارهای در شوکان از مال خود پرداخت.