نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۹۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

آورده‌اند کی وقتی در میهنه جماعت صوفیان را چند روز بود کی گوشت نبود کی در مطبخ بکار برند و حسن ترتیب آن نداشت وجمع را تقاضای گوشت می‌بود. روزی شیخ برخاست و جمع در خدمت شیخ برفتند تا از دروازۀ راه مرو بیرون شد و بر بالای زعقل شد که بر سر بیابان مرو هست و بیستاد و توقف کرد آهویی از صحرا پیدا شد و می‌آمد تا پیش شیخ و در زمین می‌گشت. شیخ را آب در چشم می‌آمد و می‌گفت نباید نباید!. پس شیخ روی بجمع آورد و گفت دانید کی این آهو چه می‌گوید؟ می‌گوید آمده‌ام تا خودفدای اصحابنا کنم تا فراغت دل شما حاصل گردد و ما می‌گوییم نباید کی بچگان داری و او الحاح می‌کند. پس شیخ و اصحابنا بگریستند و نعرها زدند و حالتها رفت. پس شیخ آهو را بدکان قصاب فرستاد و حسن را گفت بگو تا بکارد تیز او را بسمل کند تا امشب صوفیان را مرادی حاصل شود حسن بحکم اشارت برفت و کار ساخته گردانید و جماعت بیاسودند از آن گوشت آهو.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در داستانی ذکر شده که جماعت صوفیان چند روز با کمبود گوشت مواجه بودند و شیخ تصمیم می‌گیرد تا از این وضعیت خارج شوند. روزی شیخ به بیابان می‌رود و آهوئی را می‌بیند که به سمت او می‌آید. شیخ تحت تأثیر قرار می‌گیرد و احساس می‌کند که آهو آمده تا فدای اصحابش شود. با این حال، شیخ نمی‌خواهد به خاطر بچه‌ها و یا ظلم به حیوان، این کار را انجام دهد. نهایتاً، پس از گریه و ناله، شیخ تصمیم می‌گیرد که آهو را به قصاب بفرستد تا گوشت آن را برای جماعت فراهم کند و بدین ترتیب، صوفیان از گوشت آهو بهره‌مند می‌شوند.