حکایت شمارهٔ ۱۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ آمدهام تا از اسرار حقّ چیزی با من نمایی شیخ گفت باز گرد تا فردا آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت ای شیخ آنچ وعده کردۀ بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقّه را بوی دادند و گفت زینهار تا سر این حقّه باز نکنی مرد حقّه را برگرفت و بخانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا درین حقّه چه سر است؟ هر چند صبر کرد نتوانست، سر حقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت، مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سر خدای تعالی طلب کردم تو موشی بمن دادی؟ شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقّه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سر خدای را باتو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یک مرد به شیخ مراجعه کرد و خواست که از اسرار خداوند برایش بگوید. شیخ به او گفت که فردا برگردد. روز بعد، شیخ موش را در یک حقه قرار داد و به مرد هشدار داد که سر حقه را باز نکند. اما مرد نتوانست در برابر کنجکاویاش مقاومت کند و حقه را باز کرد، که باعث شد موش فرار کند. مرد به شیخ برگشت و از او شکایت کرد که چیزی غیر از موش دریافت کرده است. شیخ به او گفت که تو نتوانستی راز موش را حفظ کنی، چگونه میخواهی رازهای خدا را بدانی؟