حکایت شمارهٔ ۱۱۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در مسجد نشسته بود و کاهی بر محاسن مبارک او اوفتاده بود، درویشی دست دراز کرد وآن کاه برگرفت و در مسجد بینداخت. شیخ روی بوی کرد و گفت ای اخی نترسیدی بدین کی کردی کی خداوند عزّ و جلّ هفت آسمان بر زمین زند ونیست گرداند؟ کی حقّ تعالی این روی بدین عزیزی را فرمود کی برآن خاک مسجد نهی وَاسْجُد وَاقْتَرِبْ تو این کاه را بر محاسن ما روانداشتی، چون روا داشتی که در خانۀ خدای بینداختی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روایتی نقل شده که شیخ قدس الله روحش در حال نشستن در مسجد، متوجه میشود که درویشی کاهی از روی محاسن او برمیدارد و آن را در مسجد میاندازد. شیخ به درویش میگوید که نترسید که خداوند عز و جل آسمانها را بر روی زمین قرار داده و هیچ چیز نیست. او تأکید میکند که حق تعالی از او خواسته که بر آن خاک مسجد سجده کند و این کاه را که در خانۀ خدا انداختی، روا نداشتی.