حکایت شمارهٔ ۴ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه امام مظفر حمدان در نوقان یک روز میگفت کی کار ما با شیخ بوسعید همچنانست کی پیمانۀ ارزن. یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم. مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر بود، چون آنرا بشنید از سر گرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچ از خواجه امام مظفر شنیده بود با شیخ بگفت. شیخ گفت برو و با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم توی، ما هیچ چیز نیستیم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه امام مظفر حمدان در نوقان گفت که کارش با شیخ بوسعید مانند پیمانهای از ارزن است و خودش را مرید شیخ معرفی کرد. یکی از مریدان که این صحبت را شنید، به پیش شیخ بوسعید رفت و نقل قول خواجه را به او گفت. شیخ بوسعید پاسخ داد که به او بگوید که آن یک دانه هم متعلق به ما هیچ ارزشی ندارد.