حکایت شمارهٔ ۴۳ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی درآن وقت کی شیخ از نشابور بمیهنه میآمد، چون از طوس بیامد، به دروازۀ نوبهار رسید و شیخ تنها میراند و جمع درویشان از پس بودند و اولِ عهدِ ترکمانان بود خراسان ناایمن. ترکمانی چهار پنج بشیخ رسیدند و خواستند کی اسب شیخ باز ستانند. شیخ مرا به چهار کس بر اسب نشاندهاند، چندان صبر کنید کی ما را فرو گیرند و اسب شما راست. تا ایشان درین سخن بودند جمع در رسیدند، شیخ گفت ما را فرو گیرید و این اسب بدیشان دهید. جمع گفتند ما مردم بسیاریم هیچ بدیشان ندهیم، شیخ گفت نباید که ما گفتهایم کی این اسب از آن شماست، بدیشان دهید. چنان کردند کی اشارت شیخ بود. ترکمانان اسب بستدند و برفتند. شیخ باجماعت بدیه فرود آمد، نماز دیگر جمع ترکمانان بیامدند و اسب بازآوردند و اسب دیگری نیکو با آن بهم آوردند و از شیخ بسیار عذر خواستند و گفتند ای شیخ این جوانان ندانستند دل با ایشان خوش گردان. شیخ اسبان را قبول نکرد و گفت هرچ ما از سر آن برخاستیم با زباسرآن نرویم. چون شیخ این بگفت ترکمانان توبه کردند و موی از سر بستردند و آن سال جمله به حج رفتند به برکۀ شیخ.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی که شیخ از نشابور به میهن خود برمیگشت، در نزدیکی طوس به دروازه نوبهار رسید. او به تنهایی رکاب میزد و درویشان دیگر از پشت او میرفتند. در آن زمان، ترکمانان خراسان ناامن بودند و چهار یا پنج نفر از آنها به شیخ نزدیک شدند و خواستند اسب او را بگیرند. شیخ به آنها گفت که صبر کنند و اجازه دهند تا درویشان به او برسند. وقتی درویشان رسیدند، شیخ به ترکمانان گفت که اسب را بگیرند و به آنها اعلام کرد که اسب متعلق به آنهاست. ترکمانان ابتدا نخواستند اسب را بازگردانند، اما شیخ تأکید کرد که این اسب برای آنهاست و در نهایت اسب را به آنها دادند. پس از آن، ترکمانان به شیخ عذرخواهی کردند و قرار شد که اسب دیگری به او تقدیم کنند، اما شیخ قبول نکرد و گفت که آنچه که از سرگذشت باید فراموش شود. ترکمانان از این موضوع ناراحت شدند و تصمیم گرفتند که به حج بروند.