نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۴ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

در آن وقت کی شیخ به نشابور بود پیرزنی حجرۀ داشت برزبَرِ خانقاهِ شیخ چنانک پیوسته شیخ را می‌دید، و مدام به مجلس ابوالقسم قشیری می‌رفتی و به مجلس شیخ نیامدی و استماع سخن او نکردی. اورا گفتند ای پیرزن آخر همه روز شیخ را می‌بینی و کرامات ظاهر او مشاهده می‌کنی و هرگز به مجلس او حاضر نمی‌شوی و به مجلس استاد امام می‌شوی پیرزن بدرد بگریست، گفت چگونه کنم، بدست من نیست،استاد امام را بمن نموده‌اند و شیخ را بمن نمی‌نمایند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در زمان حضور شیخ در نشابور، پیرزنی در کنار خانقاه او زندگی می‌کرد که هر روز شیخ را می‌دید، اما هرگز به مجلس او نمی‌رفت و فقط به مجلس ابوالقسم قشیری می‌رفت. دیگران به او گفتند که چرا به مجلس شیخ نمی‌روید در حالی‌که کرامات او را می‌بینید. پیرزن با اندوه پاسخ داد که این انتخاب دست او نیست و امام به او نشان داده شده است، اما شیخ برایش نمایان نشده است.