حکایت شمارهٔ ۶۲ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
هم درین وقت که شیخ بقاین بود امامی بود آنجا مردی بزرگ، و اورا محمد قاینی گفتندی، پیوسته پیش شیخ آمدی و بدعوتها با شیخ بهم بودی. روزی شیخ را بدعوتی بردند و او در خدمت شیخ بود و سماع میکردند و رقص میکردند، آواز نماز برآمد، امام محمد گفت نماز، نماز! شیخ گفت ما در نمازیم و رقص میکرد. او از میان جمع بیرون آمد و نماز بگزارد آنگه پیش جمع آمد. چون از سماع فارغ شدند شیخ روی به جمع کرد و گفت از آنجا کی آفتاب برآید تا بدانجا کی فرو رود بر هیچ آدمی نیفتد بزرگوارتر و فاضلتر ازین مرد، اما سر مویی بازین حدیث کار ندارد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در زمانی که شیخ بقاین بود، مرد بزرگ و نیکوکار به نام محمد قاینی در آنجا زندگی میکرد. او به طور مرتب به شیخ نزدیک میشد و در دعوتها و مراسم با او همراه بود. روزی شیخ به مهمانی دعوت شد و محمد نیز در کنار او بود. آنها در حال سماع و رقص بودند که صدای اذان نماز بلند شد. امام محمد قاینی اعلام کرد که وقت نماز است، اما شیخ پاسخ داد که آنها در حال نماز هستند و رقص میکنند. محمد از جمع جدا شد و نماز را به جا آورد. پس از اتمام سماع، شیخ به جمع روی آورد و گفت که هیچ فرد بزرگ و فاضلی مانند محمد قاینی وجود ندارد، اما با این حال، مواردی وجود دارد که نیاز به دقت بیشتری دارد.