نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

هم در آن وقت کی شیخ به نشابور بود یک روز گفت اسب زین کنید. اسب زین کردند، شیخ برنشست و جمع در خدمت برفتند. در میان بازارزنی مطربه، مست، روی بگشاده و آراسته نزدیک شیخ رسید. جمع بانگ بروی زدند که از راه فراتر شو! شیخ گفت دست ازو بدارید. چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفت:

آراسته و مست به بازار آیی

ای دوست نترسی کی گرفتار آیی!

آن زن را حالتی پدید آمد و بسیار بگریست و در مسجدی شد که در آن نزدیکی بود و یکی را از مریدان شیخ آواز داد. شیخ گفت بروتاخود چه حالتست. درویش در رفت آن عورت هرچ پوشیده بود از جامه و پیرایه در ایزاری نهاد و بدان درویش داد و گفت به خدمت شیخ رسان و بگوی کی توبه کردم، همتی با من داد. درویش جامه به خدمت شیخ آوردو پیغام برسانید. شیخ گفت مبارک باد و بفرمود تا آنچ آن زن داده بود همانجا به حلوا و نان سپید و بوی خوش دادند و شیخ همچنان روی به صحرا نهاد، حمالان طعامها آوردند و همه پیش عوام خلق نهادند و ایشان را گفت بکار برید و صوفیان را موافقت نفرمود و شیخ با صوفیان بر گوشۀ به نظاره بیستادند و آن عود و بوی خوش بر آتش نهادند. عودمی‌سوخت و شیخ را وقت خوش شده بود ونعره می‌زد و گفت هرچ بدم آید بدود و باد برود. چون عام از این طعام خوردن فارغ شدند شیخ به شهر آمد و زن مطربه برآن توبه ثابت قدم بماند به برکۀ نظر مبارک شیخ قدس اللّه روحه العزیز.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ در نشابور نشسته بود و روزی به اصحابش گفت که اسب زین کنند. وقتی سوار شد، در بازار با زنی مطربه مواجه شد که با جلوه‌ای زیبا و مست آمده بود. مردم از او خواستند دور شود، اما شیخ گفت که به او دست نزنند و از او خواست تا به بازار بیاید. این زن تحت تأثیر کلام شیخ قرار گرفت و بسیار گریست. او به مسجدی رفت و جامه‌اش را به درویشی داد تا به شیخ برساند و توبه‌اش را اعلام کند. شیخ توبه‌اش را پذیرفت و برایش آرزوی برکت کرد. سپس شیخ به تدارک نان و حلوا برای مردم پرداخت و از صوفیان جدا شد تا بر گوشه‌ای نظاره‌گر باشد. او و یارانش با صدای عود و بویی خوش به جشن و شادی پرداختند و این زن نیز به برکت نظر شیخ به توبه ثبات قدم یافت.