نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۸۵ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

روزی شیخ براهی می‌گذشت، کناسان مبرز پاک می‌کردند و آن نجاست بخیک بیرون می‌آوردند، صوفیان چون آنجا رسیدند خویشتن فراهم گرفتند و می‌گریختند. شیخ ایشان را بخواند و گفت این نجاست بزفان حال با ما سخنی می‌گوید. بیک شب کی با شما صحبت داشتیم برنگ شما شدیم، از ما بچه سبب می‌گریزید؟ ما را از شما باید گریخت! چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع برآمد و بگریستند وحالتها رفت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

روزی شیخ براهی در حال عبور بود و می‌دید که کناسان مشغول پاک کردن نجاست هستند. صوفیان که به آنجا رسیدند، از ترس به سرعت فرار کردند. شیخ آنها را صدا زد و گفت که این نجاست چیز خاصی نمی‌گوید و ما که با شما صحبت کرده‌ایم، باید از شما بترسیم نه شما از ما. با این سخن شیخ، جمع شروع به فریاد و گریه کردند و حالاتی به آنها دست داد.