بخش ۲ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - در حالت وفاتِ شیخ
و ما وقت صبح به غسل مشغول شدیم و شیخ گفته بود کی این کرباس نیمی میزر کنید ونیمی بدوش ما درگ یرید و ما دروطاء ماپیچید و زیادت مکنید.
خواجه عبدالکریم گفت چون شیخ را بر کفن نهادیم خواجه بوطاهر و جملۀ فرزندان شیخ حاضر بودند و من از سوی پای شیخ بودم چون به شیخ نگاه کردم شیخ چشم بگشاد و به مسبحۀ دست راست بر ران خود اشارات کرد چنانک همه جمع که آنجا بودند بدیدند، بنگریستم یک نیمۀ از گوشۀ میزر بوی برنکشیده بودم حالی راست کردم. و این آن سخن بود کی گفته بود کی گوش بازدار.
چون آفتاب برآمد شیخ را بیرون بردند و بر وی نماز گزاردند و جنازه برداشتند تا از در سرای شیخ درمشهد آورند. تا وقت چاشت آن جنازه در هوامانده بود و هرچند خلق قوّت میکردند مینرفت تا خواجه نجار خواجه حمویه راگفت شیخ ترا چه فرموده است وقت آمد یا نه؟ حمویه به حکم وصیت شیخ چوب بکشید و خلق را دور میکرد تا جنازه به مشهد آوردند و دفن کردند و از جملۀ کرامات کی درین بین مشاهده افتاد این بود کی تختی بلند بود کی بیپایه برین تخت نتوانستی شد او را برآن تخت غسل کردند در وقت وفات او در زاویۀ او کی در سرای اوست در برابر مشهد و آن تخت را از آن موضع کی شیخ را شسته بودند، هرگز از آنجا نجنبانیدند و بهر وقت کی زاویه مرتب کردندی زمین او را ارزخ کردندی وزیراین تخت را ارزخ کردندی، چنان بودی کی دست از آن بداشتندی حالی آن جملۀ ارزخ بزمین فرو شدی و خاک بر زَوَر آمدی و به کرّات این تجربه کرده بودند و در یک روز چند بار بگچ و ارزخ آن موضع محکم کرده بودند و هم در ساعت بزمین فرو شده بود و همان خاک نرم بر زَوَر آمده، هرگز آن قدر زمین کی آب شستن شیخ بوی رسیده بودی قرار نگرفت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در صبح روزی که شیخ بر اساس وصیتش غسل داده شد، برخی از اصحابش نیز حاضر بودند. خواجه عبدالکریم در کنار شیخ ایستاده بود و وقتی به او نگاه کرد، دید که شیخ چشمانش را باز کرد و با تسبیحی که در دست راستش بود، اشارهای به ران خود کرد. پس از آن، جنازه شیخ را برای نماز به بیرون بردند و مدت طولانی در آفتاب ماند. خواجه نجار از طرف شیخ گفت که جنازه باید به مشهد آورده شود. هنگام غسل، تخت بلندی بدون پایه مشخصی در زاویه اتاق شیخ قرار داشت و شیخ را بر آن تخت غسل دادند. این تخت هرگز جا به جا نشد و هر بار که زمین زیر آن مرتب میشد، به گونهای بود که زمین به حالت اولیه خود برمیگشت. این واقعه نشاندهنده کرامتهای شیخ بود و نشان میداد که زمین تحت تأثیر روح او قرار دارد.