نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ - فی الاستغاثه بالحجة عجل الله تعالی فرجه غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / مدایح الحجة عجل الله فرجه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست

باد صبا مباد چه پیغام یار نیست

بی روی گلعذار مخوانم به لاله زار

بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست

بی سر و قدّ یار چه حاجت به جویبار

ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست

بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست

تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست

بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن

گر گلشن بهشت بود سازگار نیست

گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر

شهری که شاه عشق در او شهریار نیست

ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد

سروی به اعتدال تو در روزگار نیست

ای نخل طور نور که در عرصۀ ظهور

جز شعلۀ رخ تو نمایان زنار نیست

مصباح بزم انس به مشکوة قرب قدس

حقا که جز تجلی حسن نگار نیست

ای قبلۀ عقول که اهل قبول را

جز کعبۀ تو ملتزم و مستجار نیست

امروز در قلمرو توحید سکه زن

غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست

در نشئۀ تجرد و اقلیم کن فکان

جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست

جز نام دلربای تو از شرق تا به غرب

زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست

در صفحۀ صحیفۀ هستی به راستی

جز خط و خال حسن ترا اعتبار نیست

وندر محیط دائرۀ علم و معرفت

جز نقطۀ بسیط دهانت مدار نیست

با یکه تاز عزم تو زانو دو ته کند

این توسن سپهر که هیچش قرار نیست

ای صبح روشن از افق معدلت در آی

ما را زیاده طاقت این شام تار نیست

ما را ز قلزم فتن آخرالزمان

جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست

در کام دوستان تو ای خضر رهنما

آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست

ای طاق ابروی تو مرا قبلۀ نیاز

از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست

غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد

هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست

غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم

مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست

شور شراب لم یزلی در سر است و بس

جز مست بادۀ ازلی هوشیار نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به توصیف حالتی عاشقانه و ناامید از دوری یار پرداخته است. شاعر در آغاز، بهاری را بدون گل و زیبایی یار نمی‌پسندد و عدم حضور یار را باعث پوچی زندگی می‌داند. او می‌گوید که در غیاب یار، گل و بلبل نیز بی‌معنی‌اند و در واقع، زیبایی‌های طبیعت در نبود عشق معنایی ندارند. شاعر به قدرت و جاذبه یار اشاره می‌کند و او را به عنوان محور و قبله محبت و عشق معرفی می‌کند. بدون یار، هیچ چیز در این دنیا ارزشمند نیست و زندگی به دل‌تنگی و بی‌حالی می‌انجامد. او در این غزل، به زیبایی و عظمت یار می‌پردازد و از اینکه هیچ چیز جز عشق، او را خوشحال نمی‌کند، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر با شعف از یار می‌خواهد تا به او بیاید و به زندگی‌اش رنگ و بویی دوباره ببخشد، چرا که خارج از عشق او، همه چیز کمرنگ و بی‌معنی شده است.