بخش ۲ - حکایت حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / باب اول - در متابعت و مطاوعت پادشاه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
رسیدیم وقتی به رستاق ری
دهی بود از عرصه هر کوی (؟)
به تعجیل می آمدیم از عراق
به اسبان عنان داده همچون براق
گروهی مصاحب فرود آمدیم
بر آب روان سایه بان ها زدیم
جهانی پر از نعمت بی قیاس
ولی هر که زو خورد رأسا به راس
زن و مردشان زرد و زار و نحیف
رز و باغ پر میوه های لطیف
یکی رفت تا میوه ای آورد
وزان میوه خود کم کسی جان برد
در افتاد و می چید انگورها
خداوند رز گفت از دورها
به تعجیل در خود چه افتاده ای
بخور گر به مردن رضا داده ای
بس است این که چیدی مچین بیش ازین
نکرد این دلیری کسی پیش ازین
غلام از خداوند رز شد بتاب
ندانست خاصیت خاک و آب
بله مرد گفت ای خداوند ده
به هر مرد یک خوشه انگور ده
بدو گفت چندین مکوش ای غلام
که یک خوشه زین ده نفر را تمام
نگویم ز بهر کمابیش خویش
گرت جان بکارست مستیز بیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف سفر خود به روستای رستاق میپردازد. او و همراهانش با عجله از عراق به آنجا میآیند و در حاشیه آبی روان استراحت میکنند. چشمانداز روستا پر از نعمت است، اما مردم آن زرد و نحیف به نظر میرسند. یکی از همراهان به زمین میرود تا میوهای برداشت کند، اما با دیدن دقت خداوند رز، متوجه میشود که گرفتن بیش از اندازه میوه درست نیست و بهتر است هر کس به اندازه خود از نعمتها بهره ببرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که انسان باید در مصرف نعمتها احتیاط کند و به اندازه نیاز خود و دیگران میوه برداشت کند.