بخش ۲ - حکایت حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / سفرنامه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بذله ای خوش یادم آمد حسب حال
از بزرگی در لطافت بی همال
گفت وقتی واعظی در کشوری
از برای وعظ شد بر منبری
خوش نفس شیرین سخن گیرا دمی
در فصاحت سخت کوشی محکمی
گر کسی را گفت هست از من سؤال
وقت ازین بهتر ندانم لامحال
هر که را از من سؤالی خاطرست
گو بکن اینک جوابش حاضرست
بود خر گم کرده ای بر پای خاست
گفت گم کردم خری بنگر کجاست
گفت بنشین تا بگویم دم مزن
مجلس تذکیر من برهم مزن
مرد خر را از سر خود باز کرد
قصه ای در باب عشق آغاز کرد
حاضران را دل خدا داند کجا
ریش بالان کرده سرها در هوا
گفت در اثنای حال ای امتان
کیست کو عاشق نشد از جملتان
زین گرانجانی سبک بر پای خاست
گفت اینک شاهد عالم خداست
من که در اوقات پنجه سال زیست
عاشقی هرگز ندانستم که چیست
از سر منبر به خر گم کرده پیر
گفت هین اینک خرت ریشش بگیر
هر که را خاطر نه جای دیگرست
یعنی عاشق نیست، از خر کمترست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستانی از یک واعظ بیان میشود که در حین وعظ، به پرسش یکی از حاضران درباره خر گمشده پاسخ میدهد. او ابتدا از حاضران میخواهد که ساکت باشند تا نتوانند حواس او را پرت کنند. سپس واعظ به سخنانی درباره عشق میپردازد و از حاضران میپرسد که آیا کسی عاشق نشده است. یکی از حاضران که خود را به عنوان شاهد عالم خدا معرفی میکند، اعتراف میکند که در طول زندگیاش هرگز عاشق نشده است. در پایان، واعظ میگوید هر که عشق را درک نکرده باشد، از کسی که خرش را گم کرده نیز کمتر است. این شعر به شیوهای طنزآمیز به تفاوت میان عشق و غیر عشق اشاره دارد.