نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - ابوالحسن سَریّ بن المُغَلَّس السَقَطی ابوعلی عثمانی

ابوعلی حسن بن احمد عثمانی / باب دوم

و از ایشان بود ابوالحسن سَریّ بن المُغَلَّس السَقَطی خال جنید بود و استادش بود و شاگرد معروف کرخی بود و یگانۀ زمانۀ خویش بود اندر ورع و حالهای بزرگ از علم و توحید ابوالعباس مسروق گوید بمن رسیده است که سری سقطی اندر بازار بودی و معروف روزی همی آمد و کودکی یتیم بازو بود گفت این یتیم را جامه کن سری گفت او را جامه کردم شاد شد. معروف گفت خدای دنیا بر تو دشمن کناد و ترا راحت دهاد ازین شغل کی اندروئی، از دکان برخاستم و هیچ چیز نبود بر من دشمن تر از دنیا، و هرچه یافتم از برکت معروف یافتم.

جنید گوید هرگز ندیدم کس بعبادت سَرّی، نود و هشت سالش بود و هرگز پهلویش بر بستر نرسیده بود مگر اندر علّت مرگ.

حکایة کنند کی سَرّی گفت تصوّف نامی است سه معنی را و آنست که نور معرفتش نور ورع را فرو نکشد و اندر علم باطن هیچ چیز نگوید کی ظاهر کتاب برو نقض کند و کرامات او را بدان ندارد کی پرده باز درد از محارم. وفات او در سنه سبع و خمسین و مأتین بود.

جنید گوید روزی سرّی مرا از محبت بیرسید من گفتم گروهی گویند موافقت است و گروهی گفته اند ایثارست و چیزهای دیگر گفته اند نیز، سری پوست دست خویش بگرفت و بکشید از دستش برنخاست گفت بعزّة او که اگر گویم این پوست برین استخوان از دوستی او خشک شده است راست گویم پس از هوش بشد و روی وی چو ماه گشت و سَرّی گندم گون بود.

و گفت سی سالست تا استغفار همی کنم از یک شکر که کردم گفتند چگونه بود گفت آتش اندر بغداد افتاد کسی مرا خبر آورد که دکان تو نسوخت گفتم الحمدللّه و سی سالست تا پشیمانی همی خورم تا چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم.

در حکایة همی آید کی سَرّی گفت اندر روزی چندین بار اندر بینی نگرم از بیم آنک گویم رویم سیاه شده باشد که از گناهها که از من در وجود آمده باشد سری گوید راهی دانم کوتاه تا بهشت، گفتند چیست گفت از کس چیزی نخواهی و هیچ چیز از کس فرا نستانی و با تو هیچ چیز نبود کی بکسی دهی.

جنید گوید سَرّی گفت میخواهم که بمیرم و ببغداد نباشم گفتند چرا گفت ترسم که گورم فرا نپذیرد و فضیحت شوم.

هم او گوید که سَرّی دعا کردی گفتی یارب هرگاه که مرا عذاب کنی بذلّ حجابم عذاب مکن.

جنید گوید روزی اندر نزدیک سَرّی شدم او را دیدم کی همی گریست گفتم کی چرا می گرئی گفت کودکی آمد گفت یا پدر امشب گرم شبی است این کوزه برآویز تا سرد شود خوابم گرفت بخواب دیدم کنیزکی که چنان نباشد بنیکوئی از آسمان فرود آمد گفتم تو که رائی گفت آنرا که کوزه بر نیاویزد تا آب سرد شود و آن کوزه برگرفت و بر زمین زد. جنید گفت آن سفالهاء شکسته من دیدم و از آنجا برنگرفتند تا در زیر خاک مدروس شد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ابوالحسن سری بن المغلس، شاگرد و خال جنید، یکی از بزرگ‌ترین عرفا و متصوفان زمان خود بود. او در ورع و علوم توحید یگانه بود و همواره به عبادت مشغول بود. معروف است که سری در بازار با کودکی یتیم برخورد کرد و او را به عشق خداوند جامه‌ای داد که در پی آن معروف دعا کرد که خداوند برای سری راحتی ارزانی دارد. جنید نیز اشاره کرده که سری هیچ گاه در بستر نیفتاد جز در زمان مرگش. سری تصوف را دارای سه معنا می‌داند و در طول زندگی‌اش، سی سال از یک شکری که کرده، پشیمان بود. او معتقد بود که تنها راه رسیدن به بهشت، نخواستن چیزی از دیگران است. همچنین، او در آرزوی نداشتن قبرش در بغداد بود تا مبادا فضیحتی برایش پیش آید. در یکی از لحظاتش، سری در حال گریه بود و از رؤیای کودکی سخن می‌گفت که از او خواسته بود تا کوزه‌ای را معلق کند تا آب سرد شود. سری در این رؤیا متوجه انقطاعی شد که نشان از نگرانی‌اش از گناه و عذاب الهی داشت. این داستان‌ها نشان‌دهنده عمیق‌ترین احساسات و تفکرات ابوالحسن سری در زمینه تصوف و معنویت است.