نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - وله ایضا اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / ترکیبات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر شبی تا به سحر زار بگریم ز غمت

اندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمت

رحمت آری، اگر این گریه ببینی، لیکن

خفته باشی تو، چو بیدار بگریم ز غمت

خار خار گل رویت، چو به باغی بروم

بروم بر گل و بر خار بگریم ز غمت

دل من بی‌رسنِ زلف تو چون سنگ شود

بر دل تنگ، به خروار بگریم ز غمت

بر سر کوی تو، از شوق تو، من هر نفسی

. . .

در غمت زار بگریم من و از بی‌مهری

بازخندی چو تو، من زار بگریم ز غمت

اوحدی دوش مرا گفت: «بکن چارهٔ خویش»

چاره آن‌ست که ناچار بگریم ز غمت

آخر، ای دستهٔ گل! سوسن باغ که شدی؟

بی‌تو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟

پیشِ زخم تو به از سینه سپر می‌بایست

با غم عشق تو تدبیر دگر می‌بایست

احتراز، ای دل! ازین کار چه سودست امروز؟

پیشتر زآنکه دراُفتیم، حذر می‌بایست

هر شبم دل ز فراق تو بسوزد صد بار

باز گویم که: «از این سوخته‌تر می‌بایست»

آستین ز آب دو چشم، این که همی تر گردد

دامنم بی‌تو پر از خون جگر می‌بایست

آبرویم ببرد هر نفس این دیدهٔ تر

خاک پای تو درین دیدهٔ تر می‌بایست

جانم از تنگی این دل به لب آمد بی‌تو

با چنین دل غم عشق تو چه در می‌بایست؟

اوحدی را شب هجرت ز نظر نور ببرد

شمع رخسار تو در پیش نظر می‌بایست

ای دلم برده! مرا بی‌دل و بی‌هوش مکن

کار دل سهل بود، عهد فراموش مکن

تو برفتی و دلم قید هوای تو هنوز

هوس دیده به خاک کف پای تو هنوز

گر نشانی ز جفا چون مژه تیرم در چشم

دیدهٔ من نشکیبد ز لقای تو هنوز

بر سر ما بگزیدی تو به هر جای کسی

ما کسی را نگزیدیم به جای تو هنوز

گفته بودی که: «دوایی بکنم درد تو را»

ما در آن درد به امید دوای تو هنوز

ای که عمری سر من بر خط فرمان تو بود

تو به فرمان خودی، من به رضای تو هنوز

گر به شاهی برسم، سایه ز من باز مگیر

که گدای توام، ای دوست! گدای تو هنوز

اوحدی! قصه ز سر گیر و بر دوست بنال

که به گوشش نرسیدست دعای تو هنوز

راست گو کز سر، مهرِ منت، ای ماه! که برد؟

که زد این راه؟ دلت را دگر از راه که برد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از درد و غم عشق می‌گوید و وضعیت دلش را به تصویر می‌کشد. هر شب تا سحر به خاطر معشوق گله و زاری می‌کند و احساس می‌کند که حتی در خواب هم نمی‌تواند از غم رهایی یابد. او به زیبایی و شادی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که بی‌او زندگی‌اش تاریک و سوزان است. دل او همچون سنگی سنگین شده و غم عشق او را آزار می‌دهد. شاعر از بی‌مهری و دوری معشوق می‌نالد و از خود می‌پرسد که چگونه می‌تواند از این درد رهایی یابد. او تلاش می‌کند تا به یاد بی‌خطری و کناره‌گیری از غم بپردازد، اما عشق او همچنان عزت نفسش را می‌گیرد. در نهایت، او به هر حال از عشق خود دل نمی‌کند و می‌خواهد دوباره به آغوش معشوق برگردد. غزل نشان‌دهندهٔ عمق احساسات و درد عاشقانه شاعر است.