نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۶ - حکایت اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / جام جم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

پسری با پدر به زاری گفت

که: مرا یار شو به همسر و جفت

گفت بابا: زنا کن و زن نه

پند گیر از خلایق، از من نه

در زنا گر بگیردت عسسی

بهلد، کاو گرفت چون تو بسی

زن بخواهی تو را رها نکند،

ور تو بگذاریش چه‌‎ها نکند؟

از من و مادرت نگیری پند

چند دیدی و نیز دیدم چند

آن رها کن که نان و هیمه نماند

ریش بابا ببین که: نیمه نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

پسر به پدرش گفت که می‌خواهد همسر و یار داشته باشد. پدرش به او توضیح داد که بهتر است از روابط خارج از ازدواج دوری کند و نصیحت‌هایی درباره عواقب زنا کردنی بدهد. او به پسش یادآوری کرد که اگر زنی بخواهد، او را رها نخواهد کرد و در نهایت با استناد به تجربه‌های خود و مادرش، به او توصیه کرد که به فکر تأمین نیازهای زندگی باشد و از مشکلاتی که ممکن است در نتیجه بی‌مسئولیتی پیش بیاید، دوری کند.