نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۳ - حکایت اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / منطق‌العشاق / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

جوانی خار کن بر خار می‌خفت

کسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت

مرا تا خار دامن گیر گشتست

گل اندر خاطرم کمتر گذشتست

ز خاری هر که او پیوند بیند

همان بهتر که: گل دیگر نچیند

به تنهایی مرا خاری تمامست

وصال گل به انبازی حرامست

درین بستان گل رنگین چه جویی؟

که دارد حسن او داغ دو رویی

اگر خاری کند وقت ترا خوش

بر افشان دامن گل را به آتش

ز گل رویان تر دامن چه جویی؟

که بر هرکس بخندد از دو رویی

بتان بی‌وفا خود را پرستند

دلیران این چنین بتها شکستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ جوانی است که به چشم خود خاری را می‌بیند و از زیبایی گل‌ها بی‌خبر است. جوان در ابتدا به گل‌ها توجهی ندارد و از خاری که در زندگی‌اش وجود دارد، بیشتر می‌گوید. او می‌گوید که عشق به گل‌ها و زیبایی‌های ظاهری، می‌تواند دلشکستن و دوچهرگی به همراه داشته باشد. در نهایت، جوان به این نتیجه می‌رسد که بهتر است به جای جستجوی زیبایی‌های بی‌وفا، با خاری که دارد، ساخت و با دلیران دیگری که بت‌های بی‌وفا را می‌شکنند، هم‌داستان شود.