نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۶ - نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / منطق‌العشاق / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

زهی! گرد جهان سر گشته از من

چنین بی موجبی بر گشته از من

کجا رفت آن که شب خوابت نمی‌برد؟

ز اشک دیده سیلابت همی برد؟

مرا گفتی که: از عشق تو مستم

به دستان کردن آوردی به دستم

چو دل بردی ز مهرم سیر گشتی

جفا کردی، که بر من چیر گشتی

وفا آموختی پیوسته ما را

حرامست، ار تو خود دانی وفا را

چرا تخم وفا می‌کاشتی تو؟

چو عزم بی‌وفایی داشتی تو

به حیلت‌ها به دامم در کشیدی

چو پایم بسته دیدی سر کشیدی

ببر کین و مبر پیوند یاری

که می‌ترسم که: خود طاقت نیاری

فراقی کامشبم دل می‌خراشد

من اول روز دانستم که باشد

دل اندر یار هر جایی که بندد؟

و گر بندد به ریش خویش خندد

بداند، هر کرا داننده نامست

که باد آورده را بادی تمامست

بیندیش، ار ز من خواهی بریدن

که در هجرم بلا خواهی کشیدن

چراباید شکست خویش جستن؟

بلای خود به دست خویش جستن؟

دلم سیر آمد از مهر آزمایی

چو می‌بینم که یار بی‌وفایی

خود آنروزت که با من عشق نو بود

دلت صد جای دیگر در گرو بود

مرا نیز از میان می‌آزمودی

خجل گشتی چو مرد من نبودی

نکردی بعد ازین یکروز یادم

چو دانستی که من نیز اوستادم

ز مهرت مهره زان برچیده بودم

که این بازیچه را من دیده بودم

چرا بگذاشتی زینگونه ما را؟

کجا رفت آن فغان و سوز؟ یارا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به عشق و وفای خیالی می‌پردازد. او از بی‌وفایی معشوقه‌اش نالان است و به یاد می‌آورد که چگونه عشق را تجربه کرده‌اند، اما اکنون تنها رنج و درد برایش باقی مانده است. شاعر به یاد می‌آورد که معشوق او را فریب داده و در نهایت دلشکسته شده است. او دلتنگی و جدایی را توصیف می‌کند و به این فکر می‌کند که چرا باید به عشق بی‌وفا ادامه دهد. در نهایت، صحبت از خالی بودن و بی‌خبر ماندن از عشق واقعی به میان می‌آید و شاعر به غم‌ها و خاطرات تلخ خود اشاره می‌کند.