بخش ۴۰ - غالب طهرانی رضاقلی خان هدایت
رضاقلی خان هدایت / فردوس در شرح احوال متأخرین و معاصرین / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
بخش 1
نامش اسداللّه خان و اصلش از آذربایجان. در سن شباب از آداب پیری کامیاب به ارباب طریقتش رغبتی است صادق و به تکمیل نفس شائق به اخلاق پسندیده موصوف و به صفای صوری و معنوی معروف با احباب صدیق و مهربان و با اصحاب معنی همدل و هم زبان خویی خوش دارد و رویی دلکش، طبعی رزین و شعری شیرین و غزل را به سیاقت مولوی معنوی گفتن خواهد و غالباً اقتفا به وی کند. با منش لطفی خاص و از غزلیات و مثنویاتش برخی نگاشته شد:
لب تشنهایم ساقی ترکن گلوی ما را
تا باده در خمت هست پر کن سبوی ما را
غزلیّات
در عشق عاشقان را هست آبروی از اشک بر روی ما نظر کن بین آبروی ما را
از بحرش ار مدد نیست از آب جو چه خیزد
با بحر خود رهی ده خشکیده جوی ما را
ما سالکان راهیم و ابلیس در پی ماست
پیش آر خضر ره را پی کن عدوی ما را
مشکل ز تار مویت دل را بود رهایی
پیوندهاست با تو هر تار موی ما را
مثنویّات
بخش 99
حقا که بجز یکی نبیند
چشمی که به نور غیب بیناست
بخش 100
میکشمتسویخویشاینکشش از عشق ماست
گر دل تو آهن است عشق من آهن رباست
در دل غالب تویی گرچه تن از هم جداست
این تن من همچو کوه از دم تو پر صداست
بخش 101
خواست گریزد دلم از راه عشق
جذبهٔ جانانش کشیدن گرفت
جان جهان گردم ازیرا که او
برتن ما روح دمیدن گرفت
بوی تو بشنید مگر مرغ روح
کز قفس جسم رهیدن گرفت
بخش 102
دیو و پری جمله به فرمان ماست
این همه از فرّ سلیمان ماست
ما به رضای تو رضا دادهایم
مذهب تسلیم و رضا آن ماست
غالب اگر چند جوانیم و خرد
پیر خرد طفل دبستان ماست
بخش 103
ای بتِ دیر آشنا این همه ترجیح چیست
بر گُرهِ عاشقان مردم بیگانه را
غالب ازین کفر و دین روسوی معنی گذار
در بر رندان چه فرق کعبه و بتخانه را
بخش 104
شوخی که من دارم همی گر بگذرد در صومعه
از دین ودل سازد بری هم شیخ را هم شاب را
قلّابآن زلفِ کجش، دل را سوی خود میکشد
ماهی نه عمداً میرود نظاره کن قلاب را
غالب به دیده غرقهام تا حلق و از لب تشنگی
بر سر کشم در یک نفس دریای بی پایاب را
بخش 105
گر میشنوی زاهد با ما به خرابات آی
در کش دو سه پیمانه بپذیر ملامت را
در راه ملامت مرد پیدا شود از نامرد
ورنه همی میدانند این راه سلامت را
ز آغاز پشیمان باش از نفس پرستیدن
ورنه نبود سودی انجام ندامت را
بخش 106
هست عاشق را عجب دردی غریب
میل معشوق ار ببیند با رقیب
رشک باشد بر دو گونهای ثقات
که شود بیزار عاشق از حیات
اول آنکه عشقباز صدق کیش
بشنود کس مایل معشوق خویش
وندرین دل را دهد زین سان فریب
که مَهَم بی پرده و بینا رقیب
خلق را چشم و بتم مستور نیست
کس چو من گر بت پرستد دور نیست
چون بتابد آفتاب از آسمان
چشم مردم بست نتوان بی گمان
بشنود گر فتنه بر دلدار خویش
مینرنجد خاطرش از یار خویش
از کمال حسن جانان بشمرد
که بخواهد هر کس این یوسف خرد
لیک آن رشک دُویُم تیغی است تیز
که دل عاشق نماید ریز ریز
که دل از کف داده حال زار خویش
باز گوید در بر دلدار خویش
کای دل و جان را غمت آتش زده
سینه از سوی غمت آتشکده
ز آتش تن استخوانم را مسوز
بر دلم بخشای و جانم را مسوز
ترک کن با بیدلی چندین ستیز
یک نفس آبی بر این آتش بریز
چند این ناز و غرور و سرکشی
ز آبو خاکی نی ز باد و آتشی
او دهد پاسخ که زنهار ای بزرگ
قصد این آهو مکن چون شیر و گرگ
صعوهٔ من لایق شهباز نیست
در تن من قوّت پرواز نیست
آهوی من قابل شیرِ تو نیست
سینهٔ من درخور تیرِ تو نیست
گرچه داری حشمت و جاه و جلال
قوت وقدرت سپاه و ملک و مال
ورچه مهر من ترا اندر دل است
دل مرا با یار دیگر مایل است
غیر او نی در تن من تار و پود
گر کشندم سر به کس نارم فرود
عاشقی کو با چنین معشوق زیست
داند ایزد تا ز رشکش، حال چیست
چند از ماضی سخن گویی دلا
چون تو صوفی نقد حالت کو هلا
ماضی و مستقبل اندر قال به
بهر اهل حال سرّ حال به
نقد حال وقت را بر گو عیان
خود نباشد باک اگر سوزد بیان
شرح حال خویش را نتوان نهفت
هم بود سرّی که میناید به گفت
هین دلا برگو تو اسرار نهان
آتشی برزن تو در هر دو جهان
باز گویم شرح حال از اشتیاق
زان وصالی کز قفایش این فراق
میندارم تاب هجران ای رحیم
تا به کی سوزد دل من چون جحیم
عشق نار اللّه آمد در دلم
سوخته این مزرعه آب و گلم
می ندانم این چه عشق است ای خدا
کفر و ایمان با من و از من جدا
نیست اندر جسم من الا که او
او من است و من ویم ای نیکخو
وز خم زنجیر زلفش صد فنون
در دل من صد جنون اندر جنون
پیر باید رهروان را ز ابتدا
ز آنکه آفتهاست در راه هدا
تیغ بهر قتل نفست گفت اوست
تو سخن را زو مبین خود گفت هوست
پیر را بگزین که پیر آن ماه تست
صد هزاران چاه اندر راه تست
رهروان را لازم آمد راهبر
تا برد راه حقیقت را به سر
جهد کن تا زندهٔ باقی شوی
بادهٔ توحید را ساقی شوی
پیر اندر آینهٔ جان مرید
کس نبیند جز خود ای یارِ فرید
خود مرید آن کس که در جان مراد
کس نبیند جز خدای اوستاد
مطلع فیض الهی احمد است
نور او اندر دل و جان سرمد است
هست با حق جان پاکان متحد
خود تو احمد را یکی دان با احد
و آنکه را نور علی بر دل بتافت
او محمد در علی اندر بیافت
هم تو احمد بودهای ای مرتضی
رهنما تو خلق را ای مقتدا
دست گیرِ جمله عالم آمدی
رهنمای نسل آدم آمدی
بخش 107
به نظر شوی مجسم همه لحظهام ولیکن
به تو هر سخن که گویم بنمی دهی جوابم
نه ز پاک پاک گردم نه خبیث از خباثت
به مجاز اگر سحابم به حقیقت آفتابم
بخش 108
دلم پران شده است از قُمْتَعالش
ز دردِ هجر رسته در وصالش
جمالش دیدم و دادم دل از دست
ندانم چون کنم پیش جلالش
نظر کردم به چشم دل به هر سوی
همی دیدم عیان نورِ جمالش
بخش 109
گر روم در گل وآید گل رویت به خیالم
یاد روی چو گلت از گل من گل بدماند
بخش 110
شب تار است و بیابان و ندانم رهِ کویش
هم مگر جذب نهانش سوی خویشم بکشاند
بخش 111
راه من، عشق بتان، راهبر من دل کرد
شکرللّه که مرا مرشد من کامل کرد
پندم از عشق مده گر شدهام دیوانه
کرد دیوانه مرا آن که ترا عاقل کرد
به دو عالم نشود خاطر غالب قانع
همت عالی دل کار مرا مشکل کرد
بخش 112
در وادی گمراهی افتاده بُدَم حیران
آن خضر مبارک پی، ناگه به سرم آمد
رستیم ز چند و چون، رفتیم ز خود بیرون
در عالم بی چونی چندی سفرم آمد
ای عقل ز سر بگذار این حیلت روباهی
کان عشق خرد خواره چون شیر نرم آمد
مطلوب بود طالب، مغلوب بود غالب
از خود خبرم نبود کز وی خبرم آمد
هر راه که ببریدم، او را برِ خود دیدم
از طولِ رهم غم نیست کو همسفرم آمد
بخش 113
معشوق خودعیان است هستی ماست پرده
این پردهها به مستی درهم درید باید
ما چون نظارگانیم چون آینه جمالش
هر دم ز روی جانان جلوه جدید باید
قوت روان عارف از خوان غیب باشد
قوت تن فقیهان لحم قدید باید
غالب ز کوه بگذر رو سوی کشتی نوح
خود تکیه گاه کنعان کوه مشید باید
بخش 114
درین دیر مغان بازآ که بینی
مغ و مغ زاده و پیر مغان مست
نمیدانم در این محفل که را جاست
که پویان در قفا یک کاروان هست
بخش 115
اگرچه زلف تو کافر کند مسلمان را
کسی که کافر زلفت نشد مسلمان نیست
بخش 116
نمیدانم که این برق جهانسوز
که آتش میزند بر خشک و تر کیست
به بحر عشق او گشتیم غواص
نفهمیدیم کآخر آن گهر کیست
بخش 117
صبر گذر در دل من چون کند
تا تو در این خانه گذر میکنی
بخش 118
یک باره ازمیان برد اسلام ترک و تازی
بر این دو فرقه آن ترک تا ترکتاز کرده
یارب به دل ندانم عشقش نهان چه گفته است
کان یک دو قطره خون را دریای راز کرده
از سلطنت فزون است نیروی حسن زیرا
محمود غزنوی را بنده، ایار کرده
روز قیامت این قد، زلفت شبان یلداست
غالب که گفته این بیت فکری دراز کرده
بخش 119
تا روزنظرها داشت با عاشقِ رویِ خویش
یارب ز چه جانان را باز ار نظر افتادیم
بخش 120
ز آستان تو فراتر نتوانم قدمی
جبرئیلم من و تا سدره بود پروازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اسدالله خان شاعر و عارف از آذربایجان است که در جوانی با آداب و طریقت پیری آشنا شده و به دنبال تکمیل نفس و کسب اخلاق پسندیده بوده است. او به واسطه صفای باطن و ظاهر، محبوب دوستان و همنشینانش شده است. اشعار او شامل غزلیات و مثنویاتی با مضامین عاشقانه و عارفانه است که در آن به عشق، زهد و تسلیم در برابر معشوق اشاره میکند. در غزلیات او، تشنگی عشق و آرزوی وصال معشوق به تصویر کشیده شده است. او به خضر و راهنمایی او اشاره میکند و مشکلاتی که در مسیر عشق دارد را بیان میکند. در مثنویاتش نیز به دردها و چالشهای عاشق و معشوق پرداخته و بر اهمیت پیر راهنما و درک حال در عشق تأکید دارد. به طور کلی، اشعار اسدالله خان نمایانگر عمق احساسات عاطفی و روحانی اوست که بین عشق انسانی و عشق الهی در نوسان است.