نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۵ - مجمر اصفهانی رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیه رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / فردوس در شرح احوال متأخرین و معاصرین / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بخش 1

وهُوَ زبدة الفصحاء المعاصرین آقا سید حسین. سیدی عزیز القدر و عالمی متشرح الصدر از اهل اصفهان بهشت نشان بود و مراتب علمی را در خدمت علمای معاصرین اکتساب نمود. از آغاز شباب پا در دایرهٔ اهل سخن نهاد وبدین واسطه به دربار خلافت مدار شاهنشاه صاحبقران و دارای معدلت نشان مغفور شتافت و به سبب اجتهاد در فنون شاعری مجتهد الشعرا لقب یافت. به تشریف و منشور سلطانی سرافراز شد. سالها در آن درگاه عرش اشتباه داد سخن داد و قفل بیان از درِ گنجینهٔ زبان گشاد. قصاید فصیحه و غزلیات ملیحه از مخزن خاطر شریف بیرون آورد و مشمول عنایات بی غایات خسروانه گردید و هم در عهد شباب در سنهٔ ۱۲۲۵ به روضهٔ رضوان خرامید. غرض، سیدی عالی گهر و شاعری ستوده سیر. به حسن خلق و حسن صورت محبوب القلوب خواص و عوام بود و در طرز سخن فنی مرغوب تتبع نمود. قصایدش مطبوع اهل آفاق وغزلیاتش نقل مجلس عشاق. پنج هزار بیت دیوان دارد. مثنوی به سیاق تحفة العراقین و املح از آن فرموده است. از اوست:

خارج ز هرچه آن بجز او لیک از آن پدید

داخل به هر چه آن بجز او لیک از آن جدا

در توحید و تحمید ایزد تعالی گوید

آنجا که بزم جلوهٔ او هرچه آن صور آنجا که صوت هستی او هرچه آن صدا

آنجا که شکر او همه دم عجز را وجود

آنجا که وصف او همه دم نطق را فنا

دل پرورید و از پی آن درد آفرید

حسن آفرید و از پی آن عشق مرحبا

کس را چه جای شکوه کز آغاز داده است

زین عشق دردپرور و زان درد بی دوا

بی طاقتی به عاشق و آسودگی به غیر

فرزانگی به ناصح و دیوانگی به ما

بس نقطه‌های خال و همه دانهٔ فریب

بس دام‌های زلف و همه حلقهٔ بلا

ار خط این نمود و ترا کرد ناشکیب

بر روی آن گشود ترا کرد مبتلا

بر درگهش امینی سرخیل قدسیان

از حضرتش رسولی سردار انبیا

پیرایهٔ کرامت و آرایش ادب

شیرازهٔ سعادت و مجموعهٔ حیا

هم حرف اول از ورق فیض لم یزل

هم نقش آخر از قلم صنع کبریا

دین آشکار کرد به تأیید جبرئیل

شرع استوار کرد به نیروی مرتضی

آن قائل سَلُونی و گویای لَوکُشِف

آن خاصهٔ یداللّه و مخصوص اِنّما

من معتقد به قولش و او خوانده خویش را

رزّاق آفرینش و خلاق ماسوا

مِنْ غزلیّاتِهِ رَحمةُ اللّهِ عَلَیه

از حقیقت هیچ کس آگه نشد هر کسی حرفی ز جایی می‌زند

مِنْ مثنویاتِهِ فی صِفَةِ العشقِ والحُسنِ

پنهان به حجاب نور خویش است اندر تتق ظهور خویش است

و له ایضاً درخطاب به عشق

ایضاً مخاطبهٔ دیگر به عشق

رباعی

بخش 185

جان دادم و رفتم به سلامت ز ره عشق

راهی است ره عشق که هیچش خطری نیست

بخش 186

زاهد که عیب برهمنان گفت پیر ما

با او مگر چه گفت که با برهمن نگفت

بخش 187

ز سرّ عشق خبر نیست پیر کنعان را

که دل نداده به طفلی که غیر فرزند است

بخش 188

مقیمان حرم را حلقه بر دست

من اندر حلقهٔ دردی کشان مست

شدم از کعبه در بتخانه کز دوست

پرستش را بتی بر یاد او هست

نه در بالا نه در پست است و جمعی

به جستجویش از بالا و از پست

به صحرا مرغ و در دریا مرا دام

به دریا حوت و در صحرا مرا شست

بخش 189

هر یک ازین همرهان رهبر یکدیگرند

قافلهٔ عشق را قافله سالار نیست

بخش 190

عالم ترا و ما همه بی خانمان و نیست

غیر از دل خرابی و آن نیز جای تست

گر با درون شاه و اگر با دل گدا

در هرچه باز جستم و جویم هوای تست

جز جان نداده‌ایم که گویم برای کیست

کاری نکرده‌ایم که گویم برای تست

بخش 191

شکوه‌ام از بخت نافرجام نیست

هر که را عشق است او را کام نیست

طی نشد این راه و افتادم ز پای

وین عجب کافزون تر از یک گام نیست

گر برآید بانگ بدنامی ز خلق

نیک نام آن کس که او را نام نیست

گر بیاشامند خون او رواست

هر که او در عشق خون آشام نیست

بخش 192

چو ره درست روی گو بمان که گم شدگان

چه سود ازین که چنین می‌روند چابک و چست

بخش 193

نه قابل تکلیفی و نه لایق حشری

نه در غم امروزی و نه در غم فردا

زین بانگ جرس راه به جایی نتوان برد

کو خضر رهی تا که شود راهبر ما

بخش 194

بندگی چون نکنی ظلم مخوان فرمان را

گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را

من ندانم که به دستان روم از ره به عبث

آستین بر مزن ای شیخ و مشو دامان را

بخش 195

زاهداازتوچه نفرین چه دعاکی بوده است

که ازین طایفه صاحب نفسی برخیزد

بخش 196

عشق شد ازراه زهدم سوی رندی رهنمون

تا چه ره بود آنکه جزگم گشته تا منزل نبود

بخش 197

از خاکِ پای دوست مگر آفریده‌اند

کاین عاشقان به دیدهٔ ما جا گزیده‌اند

دامن مگیرشان به ملامت که داده‌اند

از دست دامنی که گریبان دریده‌اند

زاهد کند ملامتشان وه که گمرهی

خندد به آن کسان که به منزل رسیده‌اند

انکارشان کنند و ندانند کاین گروه

گویند آنچه از لب جانان شنیده‌اند

بنگر بدین که با غم عشقند یار و دوست

بر این مبین که خاک ره و خار دیده‌اند

بخش 198

تا چیست ندانم که در این قافله هرکس

از پای درافتد ز همه پیشتر آید

بخش 199

هر که بگذشت آفرین برناوک صیادخواند

کس نمی‌پرسد که ما را از چه بسمل کرده‌اند

عاقلی گویند شددیوانهٔ طفلان ولی

گرمن آن دیوانه‌ام دیوانه عاقل کرده‌اند

بخش 200

نه گرفتار بود هر که فغانی دارد

نالهٔ مرغ گرفتار نشانی دارد

راز عشق آن نبود کش به اشارت گویی

سِرِّ این نکتهٔ سربسته بیانی دارد

شدم انگشت نما در همهٔ شهر مگر

هر که از چشم تو افتاد نشانی دارد

بخش 201

باز از پی خرابی ما از چه می‌رسد

سیلی که صد ره آمد و ما را خراب دید

بخش 202

بگرد هم پی درمان هم لیک

چه تدبیر آید از دیوانه‌ای چند

فزاید کاش آن آهی که هر شب

ازو روشن شود کاشانه‌ای چند

نیاساید دلی یارب کزان هست

همه شب یارب اندرخانه‌ای چند

جهان بی دانه صید او چه می‌کرد

اگر در دام بودش دانه‌ای چند

فغان ما ز هشیاریست مجمر

دریغ ازنالهٔ مستانه‌ای چند

بخش 203

تا دل از دیده فرو ریخت فزون گشت سرشکم

چشمه پیداست که چون پاک شدآبش بفزاید

بخش 204

ما و آن وادی که از گم گشتگی

هر طرف خضری صدایی می‌زند

تیغ ناپیدا و قاتل ناپدید

کشته در خون دست و پایی می‌زند

تا چه پیش آید که در کوی توام

هرکه می‌بیند قفایی می‌زند

خرم آن کشور که سلطانی در او

بوسه بر دست گدایی می‌زند

بخش 205

نفس را دام هوا داده پی صید جهان

شاهبازی به شکار مگسی داشته‌ایم

بخش 206

غمش به ملک جهان خواجه می‌خرد زمن اما

غمی که بندهٔ آنم بگو چگونه فروشم

بخش 207

پیکان او گذر کند ازسنگ ومن دلی

آورده‌ام که پیش خدنگش سپر کنم

بخش 208

همه آتشم چه ترسم که سرِ عذاب داری

همه رحمتی چه پیچم که چرا گناه دارم

ترو خشک عالمی سوخت ز عشق و سادگی بین

که به پیش برق دستی به سر گیاه دارم

من مست را چه پرسی زخرد که نیست مجمر

خبرم ز سر که گویم خبر از کلاه دارم

بخش 209

خرد بندی است محکم لیک گاهی

توان با ناتوانی‌ها شکستش

بخش 210

برآن سرچشمه آخر جان سپردیم

که می‌گفتند جان بخشد زلالش

بخش 211

نبودی حاصل عقل ار جنون گشت

چرا دیوانه هرجا عاقلی بود

بخش 212

بی سروپایی ما بین که گدایان ما را

می‌نمایند به مردم که چه بی پا و سرند

بخش 213

نالم به شام هجر و خوشم زانکه عاشقان

شادند ازین که نالهٔ مرغ سحر بود

بخش 214

عشق را چاره محال است و ندانم که چرا

بیشتر جا به دلِ مردم بیچاره کند

بخش 215

ای سوز درون سینه ریشان

سوزان ز تو سینه‌های ایشان

دامن زن آتشِ دلِ ریش

آتشکده ساز منزل خویش

ساز از تو به هرکجا که سوزی است

شام از تو به هر کجا که روزی است

یک آتشی و چو نیک تابی

افتاده به هر تن از تو تابی

حرفی است مگر میان جمع است

کاتش همه در زبان شمع است

سوزی به حدیث این نهادی

کاتش ز زبان آن گشادی

صد جان ز من و ز تو شراری

خشم ملکی و خوی یاری

خود یاری و یار آتشین خوی

جایت دل و جای دل به پهلوی

گر پهلوی مات دل نشین است

بنشین که خویت آتشین است

من آتشم و تو آتشین خوی

آن به که نشینی‌ام به پهلوی

ای پرده نشین نگار غماز

آن پرده دل و تو اندران راز

فاش از تو به هر دلی که رازی است

عجز تو به هر سری که نازی است

صد پرده اگر به روی بستی

پیداتر از آن شدی که هستی

شوخی که به پرده آشکار است

با پرده نشینی‌اش چه کار است

در سینهٔ هر که جا گزیدی

در کوی ملامتش کشیدی

بر خاطر هر که برگذشتی

دیوانگی‌ای بر او نوشتی

آن را که به روی درگشادی

هوشش به برون در نهادی

آن را که ز آستانه راندی

بیگانهٔ عالمیش خواندی

ما خاک درِ توایم ما را

از خاک درت مران خدا را

من خاک و تو مهر تابناکی

گو باش به سایهٔ تو خاکی

تو شاهی و من گدای درگاه

گاهی به گدا نظر کند شاه

تو شاهی و ما ترا گداییم

رحمی رحمی که بینواییم

تو شاهی و غم بر آستانت

یعنی که فغان ز پاسبانت

ای خسرو تخت گاه جان‌ها

فرماندهٔ کشور روان‌ها

در هم شکن سپاه هستی

ویران کن ملک خودپرستی

انگیخته رخش ناشکیبی

افراشته چتر بی نصیبی

شمشیر اجل کشیده از تو

پیوندِ امل بریده از تو

غارتگر ملک عقل و دینی

گر عشق نه‌ای چرا چنینی

آنجا که زنند بارگاهت

عجز است مقیم پیشگاهت

هر گه ره کارزار گیری

صد ملک به یک سوار گیری

آن ملک ولی خراب گشته

خاکش به غم و بلا سرشته

زان ملک خراب تاج خواهی

چند از دل ما خراج خواهی

در حکم تو هر ستیزه جویی

جز حسن که زیر حکم اویی

با آن در آشتیت باز است

او را ناز و ترا نیاز است

آن نیز ترا نیازمند است

این ناز و نیاز تابه چند است

آن قوم که محرمان رازند

آگاه ازین نیاز و نازند

آنان که مقیم پیشگاهند

آگاه زسر پادشاهند

من خود ز برون دل از درونست

دانیم که کار هر دو چون است

رحم آر اگر شکایتی رفت

بخشای اگر جنایتی رفت

مسکینم و از تو این نوایی است

رنجورم و از تو این شفایی است

می‌میرم و از تو این حیاتی است

می‌لغزم و از تو این ثباتی است

هریأس که از تو آن مرادی است

هربند که از تو آن گشادی است

هر نقص که از تو آن کمالی است

هر درد که از تو آن زلالی است

می‌سوزم و بر لب از تو آبم

می‌نوشم و زان به سینه تابم

ای چشمهٔ زندگی که مردند

آن تشنه لبان که از تو خوردند

مردند ولیک جاودانی

از تو همه راست زندگانی

آبی به سبوی و زهر در جام

نیشی به درون و نوش در کام

از آب که دیده زهر ریزد

از نوش که دیده نیش خیزد

هر نخل که از تو بارور شد

هجرش برگ و غمش ثمر شد

هر کشته که یافتی نم از تو

شد سوخته خرمن آن دم از تو

بر هر گیهی که نشو دادی

برقی شدی و در آن فتادی

کس آب ندیده آتش انگیز

آبی سوزان و آتشی تیز

من آن گیهم که از تو رستم

آب خود و ز آتش تو جستم

زان برق که سوختی جهانی

مگذار ازین گیه نشانی

حیف است که باده دُرد آمیز

خاصه اگر آن بود طرب خیز

از خاک چه کم شود غباری

برخیزد اگر ز رهگذاری

گر زانکه تبه شود حبابی

در بحر نیارد اضطرابی

هرگز نرسد زیان به باغی

کز ساحت آن پرید زاغی

با هستی تو وجود من چیست

آنجا که فرشته، اهرمن کیست

خورشید چو در میان جمع است

حاجت نه به روشنی شمع است

از کار من این جهان بپرداز

کارم به جهان دیگر انداز

رویم سوی وادی جنون کن

مجنونم ازین جهان برون کن

چون راه سوی دیار لیلی است

مجنون شدنم در این ره اولیست

بیگانه کن آن چنان ز عقلم

کاشفته شود جهان ز نقلم

آن به که ز عقل دور باشم

در غیبت ازین حضور باشم

این عقل که رهبر جهان است

خضر ره و دزد کاروان است

رهبر شودت که عاشقی به

پس ره زندت که عاشقی چه

لیک آن نه من آن دگر کسانند

کز همرهی‌اش ز واپسانند

زین رهبر رهزنم جدا کن

در بادیه گمرهم رها کن

باشد که یکی ز ره درآید

این گمشده را رهی نماید

بر درگه دوست راه جویم

از هرچه جز او پناه جویم

چون حلقه نتابم از درش سر

نالم ز برون چو حلقه بر در

گویم سخنی به یار دارم

باگل سخنی ز خار دارم

تا کی غم خود به محرم راز

ناگفته همان که گویدت باز

آهسته که غیر در کنار است

خاموش که خصم پرده دار است

تا چند به هر خرابه مجمر

سر بر سر خاک و خاک بر سر

تا کی غم خود ز دل نهفتن

تا کی غم خود به دل نگفتن

گویم غم خویش لیک با یار

نه غیر و نه پاسبان زهی کار

افسانهٔ خود به دوست گویم

با مغز حدیث پوست گویم

نی نی غلطم چه مغز و چه پوست

این هر دو یکی و آن یکی اوست

تا چند حدیث موج و دریا

تا چند دلیل مور و بیضا

از هستی این و آن چه گویی

هیچی پی هیچ از چه پویی

جز او همه نیستند ور نیست

قایم به وجود خود جز او کیست

ممتاز نه ذاتش از صفاتش

بیرون ز دویی صفات و ذاتش

هستیش به روی پرده بسته

در پردهٔ هستی‌اش نشسته

تا ذره همه خداش دانند

تا قطره همه خداش خوانند

گر سنگ بود به گفتگویش

در خاک بود به جستجویش

دریا ز نهیب اوست درموج

گردون به هوای اوست در اوج

بیم از همه و ازو امید است

قفل از همه و ازو کلید است

از چشمهٔ او حیات جویی

وز گلشن او بهشت بویی

هر جا که خطی، نوشتهٔ اوست

هر جا که گلی سرشتهٔ اوست

می‌خوان و مگو که بد نوشتند

می‌بین و مگو که بد سرشتند

کز خامهٔ قدرت او نبشتش

وز پنجهٔ حکمت او سرشتش

چون خامه چنان ازو چه خیزد

چون پنجه چنین ازو چه ریزد

خیزد که بجز تو نیست معبود

ریزد که بجز تو نیست موجود

بخش 216

باز از همه به حدیث عشق است

صد بار اگر شنیده باشی

بخش 217

باتوام لیک از تو بی خبرم

چون در آیینهٔ چشم بی بصری

بخش 218

دلم جای غم او شد که می‌گفت

نمی‌گنجد محیطی در حبابی

بخش 219

بر هر که بنگرم ز تو کامیش حاصل است

آن را که زنده کرده و آن را که کشته‌ای

از هیچ دیده نیست که خوابی نبرده‌ای

در هیچ سینه نیست که تابی نهشته‌ای

بخش 220

در که گریزم که ز دستت نهم

روی به هر سو بود آن سوی تو

بخش 221

به جرم عاشقی روز جزا در دوزخم بردن

از آن بهتر بود زاهد که در افسردگی مردن

بخش 222

میان شهر به دوشم برند و محتسب از پی

خدای را به که گویم که من نه مست نبیذم

بخش 223

ترا کمند ز پرواز ما بلندتر آمد

که باز رشته به دست تو بود هرچه پریدم

بخش 224

جای مالب تشنگان برساحل بحر است و باز

خویشتن را از پی موجِ سراب افکنده‌ایم

بخش 225

در عشق بتان چاره بجز مردن نیست

بی مهر بتان نیز نمی‌شاید زیست

ای وای بر آن دل که در آن سوزی هست

ای خاک بر آن سر که در آن شوری نیست

بخش 226

ای دل همه را نالهٔ جانکاهی هست

از ضعف اگر نیست گهی گاهی هست

تا چند نشسته‌ای بدان در خاموش

گر ناله نمی‌توان کشید آهی هست

بخش 227

یارب به سبوکشان مستم بخشا

بر مغبچگان می‌پرستم بخشا

بر این منگر که باده در دست من است

بر آنکه دهد به دستم بخشا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

آقا سید حسین سیدی شاعر نامی و عالم اهل اصفهان، زبدة الفصحاء معاصرین است که در ادبیات فارسی تأثیر عمیقی گذاشته است. او از نوجوانی به سرودن شعر پرداخت و به علت مهارتش در شاعری با لقب "مجتهد الشعرا" شناخته شد. آثارش شامل قصاید فصیح و غزلیات زیباست و دیوانش پنج هزار بیت دارد. او در آثار خود به موضوعاتی چون عشق، توحید و اخلاق پرداخته و در زندگی و شعرش، نکات فلسفی و عرفانی را گنجانده است. سید حسین سیدی به خاطر حسن خلق و آثارش در بین شاعران محبوب بوده و در تاریخ ادبیات فارسی جایگاه ویژه‌ای دارد. آثارش شامل مضامین عمیق عرفانی و تجلی زیبایی‌های زندگی و عشق است.