نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۹ - نشاط اصفهانی رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / فردوس در شرح احوال متأخرین و معاصرین / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

نام شریف آن جناب میرزا عبدالوهاب، موسوی انتساب و از فضایل صوری و معنوی و خصایل حسبی و سیادت نسبی کامیاب. در فنون ادبیه و علوم عربیه قادر و ماهر. در حکمت عقلی و ریاضی و طبیعی تبحرش پیدا و ظاهر. در ترقیم خطوط به تخصیص نسخ، تعلیق و شکسته، دست استادان را به پشت بسته. حضرتش أباً عن جد در اصفهان ملاذ و ملجأ بی پناهان. محفلش مجمع شعرا و ظرفا و مجلسش مرجع فقرا و عرفا بوده. بالاخره از علوم ظاهریه خاطر شریفش خسته و دل معارف منزل به تحصیل کمالات معنویه بسته. روزگاری طالب صحبت اهل معارف و حقایق بوده. وجود محمود را به معاشرت و مصاحبت جمعی از اکابر این طایفه مزین فرمود. گویند با آنکه از ممرّ موروث و مکسب ضیاع و عقار وافر و از جهت شغل و منصب مال و مکنت متکاثر داشت از فرط کرم و بذل درم از آنها در اندک وقتی چیزی و پشیزی باقی نگذاشت. چنانکه قوت صبح و شام از رهگذر رهن و وام نیز دست نمی‌داد و مع هذا به قدر مقدور و حد میسور بر سینهٔ سائلان دست رد نمی‌نهاد و لسان کرم آن سید یگانه مترنم بود بدین ترانه که:

به زمین برد فرو خجلت محتاجانم

بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد

غرض، پس از کوشش بی شمار و مجاهدهٔ بسیار، دلش کشش غیبی به حضرت لاریبی یافه وقوت بازوی عشق سرپنجهٔ عقلش را برتافته، دست ذوق در درون سینهٔ بی کینه‌اش آتش شور و شوق برافروخته و کتب خانهٔ علوم ظاهری و باطنی را سوخته به خرابی ذوق و حال، آباد و از قید قیل و قال، آزاد گردیده عوام و خواص سنان لسان طعن بر وی کشیده. عاقبت الامر شرح حال آن جناب مشهور و در حضرت شاهنشاه گیتی مدار فتحعلی شاه قاجار نیز رشحی مذکور گردید. حسب الامر شاهنشاه زمان حضرت خاقان مغفور به درباب سلطانی حاضر و طوعاً حضور آن حضرت را گزید و اکنون سالهاست که التفات شاهی‌اش غم زداست و نظر به اعتماد سلطانی و اشفاق خاقانی به معتمدالدوله مخاطب و با وجود اجتناب آن جناب وجود شریفش ناظم مناظم اعاظم مناصب است.

اگرچه جمعی بی خبر به واسطهٔ اسباب صوریش از اهل دنیا می‌پندارند و اما قومی صاحب نظر به سبب احوال معنوی‌اش از عرفا و اولیا می‌شمارند. همانا خود بدین معنی اشارتی می‌فرماید. آنجا که می‌فرماید:

اگرچه فقیر را هنوز شرف خدمت آن جناب دست نداده، ولیکن مطالعهٔ دیوان موسوم به گنجینه‌اش ابواب کنوز دقایق و رموز حقایق بر روی دل گشاده و آن دیوان معارف بنیان مشتمل است بر مطالب و منشآت مرغوب و مکاتیب و خطب فصاحت اسلوب عربیّاً و فارسیّاً و ترکیّاً، نظماً و نثراً ید بیضا ظاهر نموده و دم عیسوی گشوده. الحق سالهاست که نظیر آن جناب از کتم عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهاده و این جامعیت بسیاری از فرق خلف و سلف را دست نداده. تیمّناً و تبرّکاً بعضی از قصاید و غزلیات و رباعیات و مثنویات آن جناب در این کتاب ثبت شد:

مِنْقصایده فی الحقیقة

چو ره برسیل بگشادی چه ویرانی چه آبادی چو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بر دیبا

ایضاً وله فی القصیدةِ الموسومة بِمطلع الفیض

این ز خاموشی‌اش به لب تسبیح آن فراموشی‌اش به لب اذکار

و له ایضاً

هرسو که نهی روی سر از خویش برآری تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست

غزلیّات

تا تو بیرون نروی دوست نگنجد به درون نه همین دیده که آن درخور جاهش تنگ است

رباعیّات

مِنْ مثنویاته قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز

بخش 2

صد گنج فزون بود مرا در دل و یاران

نادیده گذشتند که این خانه خرابست

بخش 3

هوابادوهوس باران، طمع خاک و خطر خضرا

در این گلشن زهی نادان که بند دل گشایدپا

پی جایی که بسپاری چه داری باک از مردن

پی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما

ترا بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانه

ترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا

سراسراهرمن وادی نهان از رهروان هادی

درین تاریک شب مشکل که بیند راه نابینا

دلی را کز هوس چندی به هر جانب پراکندی

روا باشد اگر بندی به آن دلدار جان بخشا

که بندد نقش تن ازگل پس ازتن برنگارد دل

ز دل جان آورد حاصل، زجان، جانان کندپیدا

زجود او وجود تو،به بود او نمود تو

هم او رب ودود تو، حکیم و قادر و بینا

جز او فانی وازفانی نیندیشد مگر نادان

هم اوباقی و از باقی نیاساید مگر دانا

به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کس

مگر بر عارض لابنگری از دیدهٔ الا

ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاری

ز کشورها گذر آری ولی حدها نهی برجا

معانی از صور خوانی نه معنی را صوردانی

به باقی بینی از فانی به عقبا بینی از دنیا

وگربی دوست ننشینی چه درپیداچه درپنهان

خلاف دوست نگزینی چه در سرّا، چه در ضرّا

به سویش گرنظرداری چه دردیر و چه در مسجد

به کویش گر گذرآری چه با شیخ و چه با برنا

چوازقید هوارستی چه سلطانی چه درویشی

چو دل با دوست پیوستی چه جابلسا چه جابلقا

چوکالاایمن ازدزدان چه درمخزن چه درهامون

چو کشتی‌ایمن از طوفان چه بر ساحل چه بردریا

بخش 304

یار ما شاهد هرجمع بود وین عجب است

که به خود ره ندهد عاشق هر جایی را

نیک نامانِ درِ دوست پناهت ندهند

تا به خود ره ندهی شنعت رسوایی را

بخش 305

صوفیان مستند و زاهد بی خبر

از که پرسم من رهِ میخانه را

بخش 306

درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را

گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را

چه عجب خلقی اگر از تو به غفلت گذرند

آنکه دردیش نباشد چه کند درمان را

نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست

خواجه بنهاده به خود بیهده این بهتان را

بخش 307

بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما

بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما

بخش 308

عقل فکرآموز در عالم نشان از حق ندید

هم نبیند عشق عالم سوز جز اللّه را

بخش 309

بر سرِ کوی خرابات مقامی است مرا

نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی است مرا

بخش 310

چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم

دیدیم سراسر همه اسباب جهان را

بخش 311

پیداست سر وحدت از اعیان أَما تَرَی

الْعَکْسَ فِی الْمَرَایا و النَّقْشَ فِی القُوَی

شد مختلف به مخرج اگرنه چه شد که هست

یک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا

اُنْظُر فَمَا رَأَیْتَ سِوَی الْبَحْرِ إذْرَأَیْتَ

مَوْجاً بَدَا وَمِنْهُ بَدَا فیه مَا بَدَا

بخش 312

بزم غیراز شمع ذاتش چون منورداشتند

پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند

خواست برنامحرمان پیداشود حسن ازل

محرمانش صد ره از اول نهان‌تر داشتند

شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور

رویشان پس درظهور خویش مضمر داشتند

خامهٔ اظهارچون برلوح امکان نقش بست

از نخستین صورت نوری مصور داشتند

نفس کل کز سایه‌اش طبع هیولاپایه یافت

مقتبس از نور آن فرخنده جوهر داشتند

وندرآن نور آنچه از نقصان و پستی یافتند

عرش نامیدند و زان کرسی فراتر داشتند

وز کف و دود هیولی از پس بگداختن

چرخ اخضر بر فراز ارض اغبر داشتند

با زلال عشق پس آن جمله را آمیختند

وانگه از وی طینت آدم مخمر داشتند

بوالبشر را بر بشر گر برتری دادند لیک

پایهٔ خیرالبشر برتر ز برتر داشتند

ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم ازانک

ازوجوبش کمتر از امکان فزونتر داشتند

گه دم عیسی ز فضلش روح پرور یافتند

گاه دست موسی از نورش منور داشتند

برجمالش پرده بستند از جمال یوسفی

پردهٔ عصمت زلیخا را ز رخ برداشتند

ز اختلاف روزن اندر تابش یک آفتاب

سایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند

تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد به دید

یا نپنداری که بی موجب سر شر داشتند

فعلشان بر مقتضای قایل آمد در وجود

زان ستمکش خواستند آن وین ستمگر داشتند

قوه‌ها را راه سوی فعل دادند ار نه کی

آنکه را مؤمن توانستند کافر داشتند

می‌نبینی سایه‌ها را بیش و کم نزدیک و دور

در خور خود تابشی از پرتوِ خور داشتند

انبساطات وجود از اعتبارات حدود

همچو ظل در قرب و بعد مهر انور داشتند

ور بگویی ز اعتباری کی اثر آمد پدید

گویم این آثار هم اوهام مظهر داشتند

بخش 313

طَلَعَ الصُّبْحُ فاضَتِ الأَنْوارُ

یکی از خفتگان نشد بیدار

پند گیرید چند ازین غفلت

شرم دارید تا کی این پندار

ای بس آزادگان سروخرام

پای خجلت به گل درین گلزار

ای بسا زیرکان پرمایه

دست حسرت به سر درین بازار

شد کمال آیت زوال ای دل

عَسْعَسَ اللیلُ کادَتِ الأَسْحار

تا درنگت بود شتابی کن

تا توانی برفت ره بسیار

تا که نشکسته شیشه، سنگ مجو

تا نیفتاده پرده شرم بدار

تا توانی گسست عهد ببند

تا توانی شکست توبه بیار

خاکساری گزین نه سنگدلی

کاید از خاک گل ز سنگ شرار

کوش تا نقد دل به دست آری

که بجز دل نمی‌ستاند یار

آنکه سرمایهٔ دو کونش بود

غیر حسرت نبرد زین بازار

آخر ای کشتِ دل گیاه بروی

آخر ای ابر دیده قطره ببار

آخر ای نفس یک نفس بشکیب

آخر ای عقل یک قدم بگذار

مانده‌ای از قفا صدایی زن

گمرهی گوش بر درایی دار

سست منشین مگر توانی جست

رهبری چست و مرکبی رهوار

مرکبت نیست غیر فضل یکی

رهبرت چیست مهر هشت و چهار

چند بر پرده نقش می‌فکنی

دَعِ الأَوْثانَ وَ اکْشِفِ الأَسْتارَ

پرده بردار تا عیان نگری

لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّار

شهرها بینی اندران یکسان

مسجد و دیر و سبحه و زُنّار

بی لب و گوش گرم گفت و شنید

مست بی باده بی خرد هشیار

بخش 314

سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور

غوغای عارفان همه ذوق لقای تست

تن خسته، دل شکسته، نظربسته، لب خموش

ای عشق کار ما همه بر مدعای تست

بخش 315

بر آستان بنشین گر به خانه راهی نیست

کجا روی که جز این آستان پناهی نیست

اگر به شهد نوازد وگر به زهر کُشَد

به غیر خوان عطایش حواله گاهی نیست

بخش 316

حیرت زده می‌دید به حال من و می‌گفت

پنداشتم از زلف من آشفته‌تری نیست

عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی

من دل خوش ازینم که جز اینم هنری نیست

بخش 317

چشم بربند و به ظلمتکدهٔ فقر درآی

تا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست

بخش 318

تا چه باشد به سر پیر خرابات که من

به یکی جرعه می‌اندیشه‌ام از عالم نیست

کفر و دین، عقل و جنون، دانش و نادانی را

آزمودیم در این پرده، کسی محرم نیست

بخش 319

ماییم و دلی خراب و آن نیز

یک روز به اختیار ما نیست

خود بینی و خویشتن پرستی

رسمی است که در دیار ما نیست

بخش 320

نه عاشق آنکه جزمعشوق بیند

نه معشوق آنکه جز وی در جهان نیست

بخش 321

طفلان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

رخ از بلا متاب که مقصود انبیا

جز در میان آتش و کام نهنگ نیست

بخش 322

رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست

ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست

بخش 323

یارب تو پرده بردار از کار تا بدانند

کامروز در جهان کیست شایستهٔ ملامت

بخش 324

وسواس خرد قصّه به پایان نرساند

از عشق بپرسید که ناگفته تمام است

بخش 325

طالبان را خستگی در راه نیست

عشق خود راهست و هم خود منزل است

سهل گردد کار اگر از بهر اوست

کارها با خودپرستی مشکل است

بخش 326

مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند

از حدیثی که به هر کوچه و برزن فاش است

بخش 327

آسوده بیدلی که به کویت کند مقام

آسوده‌تر دلی که در آنجا مقام تست

بخش 328

بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن

وانجا که منم نیز چه حاجت به نقاب است

در هر قدمم روی تو آمد به نظر لیک

در کام دگر باز بدیدم که حجاب است

صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران

نادیده گذشتند که این خانه خرابست

بخش 329

خاک بادا به سری کش اثر از سنگی نیست

چاک آن سینه که کارش به دل تنگی نیست

من که بدنام جهانم به خرابات شوم

که در آنجا خبر از نامی و از ننگی نیست

دل چون آینه گر می‌طلبی عشق طلب

عشق کم زآتش و دل سخت‌تر از سنگی نیست

بخش 330

سود بازار جهان گر همه اینست نشاط

من سودا زده زین مایه زیانم هوس است

بخش 331

این چند روزه مهلت گلبن غنیمت است

فردات در چمن اثری از گیاه نیست

تا با خودی چه لاف ز طاعت زنی نشاط

جرم این وجود تست و بجز وی گناه نیست

بخش 332

هرکه یار دگرش نیست خدا یار وی است

هرکه کاری به کسش نیست به او کاری هست

زاهدا ار ره ندهد خانهٔ خماری هست

وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست

بخش 333

با تو خاموشم ولی با یاد دوست

هر سر مویم زبان دیگر است

شد جهان بر من دگرگون یا که من

این که می‌بینم جهان دیگر است

می‌ندانم ره به جایی برده‌ام

یا که بازم امتحان دیگر است

بخش 334

جمال شمع ناپیدا و هر سو

از او آتش به جان پروانه‌ای چند

ز غوغای خردمندان به تنگم

دریغ از نالهٔ مستانه‌ای چند

بخش 335

حاجتی دارم و حاشا که به گفتار آید

حجت است آن که به گفتار پدیدار آید

پاس دل باید نه پاس زبان در بر دوست

هرچه در دل گذرد به که به گفتار آید

بخش 336

پا به سر تا ننهی سر ننهی درره دوست

طی این راه مپندار که بافرسنگ است

بخش 337

خرم آن کس که به رویش ز رهت گردی هست

وانکه بر دل ز تو ازهیچ رهش گردی نیست

عقل درکشمکش نفس درنگی نکند

این دغل را بجز از عشق هماوردی نیست

تو اگر مرد رهی در طلب درد نشاط

درد هم مرد رهی می‌طلبد مردی نیست

بخش 338

چشم صاحب نظران خیره بر آن ایوانست

که به هر سو نگری جلوه گه جانان است

عکس‌ها در نظر آیند ولی یک اصل است

جسم‌ها جلوه گر آیند ولی یک جانست

بخش 339

هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا

در مردمک دیده به غیر از تو کسی نیست

بخش 340

گر گل افشاند و گر سنگ زند چِتْوان کرد

مجلس و ساقی و مینا و می و ساغر از اوست

هوس خام بود شادی دل جز به غمش

خنک آن سوخته کش سوز غمی بر سر ازاوست

بخش 341

جان سلیمانست و دل خاتم بر او

نقش روی دوست اسم اعظم است

بخش 342

بیچاره آنکه از تو به غفلت گذشته است

غافل تر آنکه با تو در جستجوی تست

با دیده کس فروغ تو بیند زهی دروغ

که این نور دیده نیز فروغی ز روی تست

بخش 343

چشم حق بینی زخودبینان مدار

هر که را بی خود ببینی با خداست

بخش 344

ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز

خواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد

بخش 345

گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر است

عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد

بخش 346

سالک اندیشه نه از کفر و نه ازدین دارد

وادی عشق به هر گام صد آیین دارد

بخش 347

نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریم

بنده را لیک به خدمت هنری می‌باید

بخش 348

بی هوس بیهده دادیم دل از دست دریغ

کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود

از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم

کانچه را می‌طلبم بی طلبی حاصل بود

نکنم گوش به افسانهٔ ناصح که خود او

منع دیوانه نمی‌کرد اگر عاقل بود

دل قوی کن که درین مرحله با سستیِ عزم

هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود

بخش 349

لوح دل سر به سر از گرد علایق سیه است

شسست و شویی به خود از چشم تری می‌باید

ترسمت سر خجل از خاک برآری که به حشر

یادگاری به رخ از خاک دری می‌باید

بخش 350

پاک کن دل زهرآلایش وانگه بدرآی

که مقیمان درمیکده صاحب نظرند

پای برفرق جهان، سر به کف پایِ حبیب

تا نگویی تو که این طایفه بی پا و سرند

بخش 351

پی صید دگر مرغان به قید است

نه قید است اینکه بر شاهین پسندند

تو با دل باش و با دین باش ناصح

که ما را بیدل و بی دین پسندند

بخش 352

دل را هوس صحبت مانیست ببینید

دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد

مستند دو عالم همه از ساغر وحدت

خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد

بخش 353

برون از هر دو عالم راه جستم

ولی از عشق گام اوّلی بود

بخش 354

نیست‌چون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگری

طرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس

کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصل

این تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس

بخش 355

به دیگری ندهم دل، که خوار کردهٔ تست

که هرکه خوارِ تو شد، دارد اعتبار دگر

بخش 356

بده دل با کسی پس دیده دربند

چو یار آمد درون، در بسته خوشتر

بخش 357

چرا پای کوبم چرا دست یازم

مرا خواجه بی دست و پا می‌پسندد

بخش 358

چه دانیم که ما خوش که این است ناخوش

خوش است آنچه بر ما خدا می‌پسندد

بخش 359

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

بخش 360

راز ما خلوتیان بر سر بازار فتاد

پرده بگشا ز در خانه که دیوار فتاد

بخش 361

آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفت

وین نفس شوخ دامن شهوت رها نکرد

توحید اگر طلب کنی از عشق جو که عقل

چون احولان ندید یکی تا دو تا نکرد

بخش 362

عمر بگذشت و نمانده است جز ایامی چند

به که با یاد کسی صبح شود شامی چند

به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق

زهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند

زحمت بادیه حاجت نبود در رهِ دوست

خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند

بخش 363

رند بی پا و سر از کوی خرابات چه دید

که جهان را به نظر سخت محقر دارد

بخش 364

سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرم

ترک دو کون تاجم و کونین کشورم

آلایشی به ظاهرم ار هست باک نیست

زیرا که اصل پا کم و از نسل حیدرم

بخش 365

ز اسرار جهان بیهوده می‌جستم خبر عمری

ندانستم که خود را باید از خود بی خبر دارم

خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالم

که گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم

بخش 366

هوای او چو نهادم رضای او چو گزیدم

جهان وهرچه دروجز به کام خویش ندیدم

هنوز همسفرانم گرفته‌اند عنانم

که این نه راه حجاز است و من به کعبه رسیدم

بخش 367

بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول

سُبْحانَ مَنْتَحَیَّرفی ذَاتِهِ الْعُقُول

گر مرد این دری به درآ کاندرین سرا

دربان برای منع خروجست نی دخول

بخش 368

بگیردست دل و سربرآر در افلاک

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک

ظهور خلق به حق بین ظهور حق در خلق

فَذَاکَ عَیْنُکَ حَقّاً وَأَنْتَ لَسْتَ بِذَاکَ

بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط

که ره به سوی حقیقت نمی‌برد ادراک

بخش 369

از معرفت چه لاف زنی ای فقیه شهر

بی شک که از محیط ندارد خبر محاط

ای منکران عشق اگر نیک بنگرید

جز وهم خویش هیچ ندارید در بساط

بخش 370

ندیدم با تو هرگز خویشتن را

که هر گه آمدی من رفتم از هوش

بخش 371

جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر

که برانند و ندانند چه باشد گنهش

بخش 372

بیهده هم‌نشین مبروقت من از سخن که نیست

یک نفسم به یاد او هردو جهان غرامتش

بخش 373

خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری نمان

در خور لطفی نه‌ای شایستهٔ بیداد باش

بخش 374

یارب خود آگهی تو که در سر نبود و نیست

هرگز هوای حشم دنیا و منصبم

بخش 375

هر طرف می‌گذرم راه برون رفتن نیست

من ندانم که درین غمکده چون افتادم

بخش 376

ز دستم گر برآید بر سر آنم که تا دستم

به دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم

بخش 377

گفتم به ترک هستی و رستم ز عقل و هوش

آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم

با او وجود من اثر نور و ظلمت است

او در کنار آمد و من از میان شدم

گفتم مگر نشانی ازو جویم از کسی

از وی نشان نجستم و خود بی نشان شدم

بخش 378

بی خود وبی خرد و عاجز مسکین و ضعیف

بخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم

بار بگذار و گرانی بنه ای دل که به راه

گر سبک بار نباشیم خطرها داریم

بخش 379

به جهان آمدم و رفتم و در وانشدم

نه ز انجام خود آگاه و نه از آغازم

بخش 380

همه شب با تو نشینم که تویی

باز روز آید و بینم که منم

بخش 381

نبود عجب ار راه نبردیم به جایی

بیهوده همی پشت به مقصود دویدیم

بخش 382

چرا خموش نباشم میان جمع که هر سو

خیال اوست به چشمم حدیث اوست به گوشم

بخش 383

هرچه جویند ز ما در طلب آن باشیم

ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم

سر سامان منت هست ولی چه توان کرد

قسمت این است که ما بی سر و سامان باشیم

بخش 384

کس جز تو ره نداشت درین خانه خلق را

آگه که کرد ازین که تو در دل نشسته‌ای

بخش 385

یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم

زین گونه چرا مختلف آمد اثر او

بخش 386

چند گویی که سرانجام چه خواهد بودن

بجز آغاز در انجام چه خواهد بودن

بخش 387

هرکسی را هوسی در سر و من

هوسم این که نباشد هوسم

بخش 388

نیروی عشق بین که درین دشت بی کران

گامی نرفته‌ایم و به پایان رسیده‌ایم

بخش 389

ناصح از گفتن بیهوده مبر وقت نشاط

هرچه گویی تو چنانم من و صد چندانم

بخش 390

آخر این روز به شب می‌رسد این صبح به شام

عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام

ره به پایان شد و دردا که ندانیم هنوز

به کجا می‌رود این اشتر بگسسته زمام

آخر این تیشه به بن آید و این شیشه به سنگ

آخر این می ز سبو ریزد و این شهد ز جام

بخش 391

جرم من بی حد و عفو تو چو آمد به میان

هرکه او را گنهی نیست گناهی است عظیم

بخش 392

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش

من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم

بخش 393

یا روی دوست دیدم یا کوی اودرین شهر

از هر طرف گذشتم، در هر کجا رسیدم

بخش 394

جهان یک سر به کام خویش دیدم

چو بنهادم برون از خویش گامی

بخش 395

عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند

دل به دست آر پس آنگه بطلب دلداری

راحت هر دو جهان پا کی دل از هوس است

زر چو پاک است بود رایج هر بازاری

بخش 396

نرسد دست کس به دامن دوست

چاک ناکرده جیب و پیرهنی

بخش 397

لاف قوت مزن ای خواجه که ازکس نخردکس

جز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی

بخش 398

در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی

که مگر بی هوسی زیست نمایم نفسی

راز رندان خرابات مپرسید ز ما

به کسی راز نگویید که گوید به کسی

بخش 399

چرا چو ابر نگریی، چرا چو باد نکوشی

چرا به روز ننالی، چرا به شب نخروشی

به غیر عشق اثر نیست ورنه چیست که واعظ

به صد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی

بخش 400

بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیب

که از دیار حبیبت نیامده است پیامی

تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش

تو کز جفا بخروشی خموش باش که خامی

مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشان

که حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی

بخش 401

هم ز کارم منع کردی هم به کارم داشتی

اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی

ای غم عشق ایمنی بادت ز پند عاقلان

کایمن از غمهای دور روزگارم داشتی

بخش 402

در اول جذب عشق ازجانب جانانه بایستی

وگرنه سوز شمع از جانب پروانه بایستی

بخش 403

دیدیم کرانه تا کرانه

غیر از تو نبود در میانه

بخش 404

باز زنجیر جنون برداشتند

بند بر پای خرد بگذاشتند

عقل‌ها را وقت آشفتن رسید

رازها را نوبت گفتن رسید

ای فزون از فکر و از تدبیر ما

هم جنون ما و هم زنجیر ما

خانهٔ دل منزل اخلاص تست

خلوت جان جای خاص الخاص تست

عقل را ره در دل دیوانه نیست

خلوت حق جای هر بیگانه نیست

بودی و جز بود تو بودی نبود

بود پنهان آتش و دودی نبود

عشق ناگه زد بر آتش دامنی

شعله‌ها سر کرد از هر روزنی

شد عیان از شعله‌ها آنگاه دود

شعله‌ها را دودها پنهان نمود

چون جمالش از حجاب غیب رست

از شهود خویش برخود پرده بست

چشم ما یک ره نبیند سوی دوست

ور ببیند هرچه بیند روی اوست

عاشق است او با صد استغنا و ناز

عشق کس دیده است بی عجز و نیاز؟

هر یکی فیضی زو قابل شده

سوی چیزی هر یکی مایل شده

این یکی بی رنگی آن یک رنگ خواست

این یکی ناموس و آن یک ننگ خواست

دیده آب آرد چو بیند آفتاب

دیدن خورشید نتوان جز در آب

مهر اندر آب صافی ظاهر است

هرچه این صافی‌تر آن پیداتر است

آفتاب انداخته عکس اندر آب

آب ناپیدا و پیدا آفتاب

خواست تا آسان کند دیدار خویش

پرده‌ها بربست بر رخسار خویش

گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست

روی اندر پرده پنهان کرده نیست

بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب

آفتابست آفتابست آفتاب

ای گرفتار جهان پیچ پیچ

هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ

ای نمودی از وجودت بود من

درد تو سرمایهٔ بهبود من

نیستی را گر به هستی ره نبود

هستی‌ای جز هستی اللّه نبود

گر نگشتی نقص پیدا باکمال

کس نبودی غیرذات ذوالجلال

هر که باشد جز خدای ذوالجلال

هم درو نقص است و هم در وی کمال

گر کرم باشد روا بی احتساب

بولهب را فرق کو با بوتراب

ابر باشد در کرم آری سمر

لیک از جو گندم آرد کی مطر

من گرفتم جان انسانیت هست

کوش کآری جان یزدانی به دست

جان حیوان قالب جان بشر

جان انسان پیکر جان دگر

ابلهان را جان انسانی نبود

غافلان را جان یزدانی نبود

عقل چون کامل شود آگه شوی

عشق چون حاصل شود ابله شوی

باز عشق آهنگ یغما ساز کرد

باز دل آشفتگی آغاز کرد

بحر کس دیده است گنجد در حباب

یا درون ذرّه هرگز آفتاب

من گرفتم پرده بردارم ز گفت

تو به پرده در چه سان خواهی شنفت

توبه چه بود بازگشت از خود به حق

شرط آن فقدان شأن ماسبق

زاهدان گر توبه از مستی کنند

عشقبازان توبه از هستی کنند

تشنگی را مبدأ از آبست و بس

تشنگان را آب جذابست و بس

پاک کن آیینهٔ دل از هوس

تا تو در وی عکس حق بینی و بس

امتیازاتست کافراد بشر

فخر می‌جویند از آن بر یکدگر

ورنه در وصفی که باشد مشترک

کس نمی‌راند سخن از لِی و لَک

یک زمان بنشین و با ما راز کن

عقده‌ای در رشته دارم باز کن

آنکه را معبود خود دانی بگو

جز تو باشد یا تو باشی عین او

گر تویی این خود حدیثی مغلق است

که تو هستی فانی و باقی حق است

جز تو گر باشد محاط نفس تست

خود یکی نقش از بساط نفس تست

مرد را دردی بباید درد کو

درد را مردی بباید مرد کو

گردها دیدیم و در وی مرد نه

مردها دیدیم و در وی درد نه

عقل گرد این ره و مرداست عشق

عشق هم مرد است و هم درد است عشق

جان که با تن زیست مغلوب تن است

ورنه کی طاووس شاد از گلخن است

عاشقان را تن اسیر جان بود

جان اسیر جذبهٔ جانان بود

نه چو جان ما که از سحر هوس

خاصیت از خوی تن بگرفت و بس

ما هوسناکان که مملوک تنیم

گرچه طاووسیم شاد از گلخنیم

کرده جان پاک را مغلوب خاک

ای دریغا ای دریغ ازجان پاک

جسم پاکان را تو در این خاک دان

فارغ از آلایش این خاکدان

در مکانند و مکانشان لامکان

در زمینند و زمین‌شان آسمان

بندگی سرمایهٔ آزادگیست

لیک شرط بندگی افتادگیست

تا بدانی راه و رسم بندگان

از نبی یمشوا بها را باز خوان

بندگان در بندگی مستغرقند

ظاهر اندر خلق و باطن با حقند

فاش می‌گویم که من عاشق نیم

گر بگویم عاشقم صادق نیم

عاشق عشقم طلبکار طلب

ای غریبا ای شگفتا ای عجب

عشق را پیدا نباشد منزلی

تا به سویش راه جوید مقبلی

ای دریغا می ندانم کوی او

تا توانم ره سپارم سوی او

عشق می گو‌ید که ای آکنده گوش

از سرود من جهان اندر خروش

سر بنه تا پا نهی در کوی من

چشم در بند و ببین در روی من

باز این دیوانهٔ بگسسته بند

فاش می‌گوید به آواز بلند

در همه عالم نبینم غیر دوست

نیست عالم چیست عالم گر نه اوست

کافر است این عاشق شوریده حال

ای مسلمانان کافرکش تعال

اُقْتُلُونِی کَیْفَ مَا شَاءَ الْحَبیبُ

وَاطْرَحُونِی أَیْنَ مَا جَاءَ الْحَسِیْبُ

عشق اگر کفراست بی شک کافرم

گر کشی کافر بکش من حاضرم

طایری را از قفس آزاد کن

خاطر غمدیده‌ای را شاد کن

مرغ دامی را سوی بستان فرست

تشنه کامی را بر عمان فرست

من نمی‌گویم که عاشق کافر است

عاشقی از کافری آن سوتر است

این تن خاکی قرین خاک به

دور ازین ناپاک جانِ پاک به

بخش 405

فارغ ز غم سود و زیانم کردی

آسوده زمحنت جهانم کردی

ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک

می‌خواستم آخر آن چنانم کردی

بخش 406

یارب ز هر آنچه جز تو بیزارم کن

بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن

اول از خویش بی خبر ساز مرا

وانگاه ز خویشتن خبردارم کن

بخش 407

امروز میان شهر دیوانه منم

در دهر به دیوانگی افسانه منم

بیگانه ز آشنا و بیگانه منم

مردود در کعبه و بتخانه منم

بخش 408

آنان که ز جام عشق مدهوش شدند

از خاطر خویشتن فراموش شدند

از بهر شنیدن، همه تن گوش شدند

بستند لب از حدیث و خاموش شدند

بخش 409

گر ره به خدا جویی در گام نخست

نقش خودی از صفحهٔ جان باید شست

گم گشته ز تو گوهر مقصود تو خود

تا گم نشوی گم شده نتوانی جست

بخش 410

گر با تو بود کس همه عالم راهست

ور بی تو رود جهان سراسر چاه است

با خاک سر و چاک گریبان پیوست

آن دست که از دامن تو کوتاه است

بخش 411

دست بر کاری زدن بی حاصلی است

دست باید زد ولی بر دامنی

بخش 412

ز ما تا کوی او راهی است پنهان

که در وی می‌نگنجد رهنمایی

برون از دهر باید شد نه از شهر

ز خود باید شدن نه از سرایی

چه بود از سر به صحرا برنهادن

اگر سر می‌نهی باری به پایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

میرزا عبدالوهاب موسوی، فردی با فضایل و ویژگی‌های برجسته علمی و معنوی است. او در فنون ادبی و علوم عربی مهارت دارد و همچنین در حکمت و ریاضیات تبحر دارد. در اصفهان، خانه او پناهگاه نیازمندان و محفل شاعران و عارفان بوده است. اگرچه او از نظر مالی به شدت بخشنده و کرم است و ثروت خود را در این راه هزینه کرده، اما در نهایت به تحصیل معارف و کمالات معنوی روی آورده. مظاهر عرفانی و شعری او در دیوانش به نام "گنجینه" نمایان است که شامل اشعار و مضامین عمیق معنوی می‌باشد. او به سبب ویژگی‌های معنوی‌اش از طرف جمعی به عنوان عارف و ولی می‌شناسند و خود را در این باره توصیف می‌کند. این شخصیت با اشعارش به نقد دنیا و تمایلات مادی پرداخته و به راهیابی به حقیقت و عشق الهی می‌پردازد. آثار وی شامل قصاید، غزلیات و رباعیات است که در آن‌ها به تأملات روحانی، عشق و فراق می‌پردازد و به جهانیان پیام می‌دهد که جز عشق و حقیقت چیز دیگری ارزش ندارد.