نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۲ - عطار نیشابوری رَوَّحَ اللّهُ رَوْحَهُ رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بخش 1

شیخ الاصفیا شیخ فرید الدین محمد و ابوطالب کنیت آن جناب بود و جناب شیخ مجدالدین بغدادی که از خلفای شیخ نجم الدین کبری است وی را تربیت فرمود. جناب شیخ از اکابر این طبقه است و در عُلو حال وی کس را مجال سخن نیست. کما قال المولوی:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما همان اندر خم یک کوچه‌ایم

شیخ محمود شبستری به تقریبی در گلشن فرماید:

و تا نپنداری که این دو بزرگ نه سخنی بی تحقیق گفته‌اند. زیرا که شیخ فریدالدین محمد به ابتدا مانند آبای معظم خود صاحب ثروت و مکنت و جامع فضائل و حاوی خصائل و در حکمت الهی و طبیعی بی نظیر و همتا و عطار خانه‌های نیشابور همگی متعلق به جناب شیخ بوده و خود در دواخانهٔ خاصه همه روزه بیماران را معالجه می‌فرموده و اغلب را دوا از دواخانهٔ خود می‌داده و استاد شیخ در این علم و عمل شیخ مجدالدین بغدادی حکیم خاصهٔ خوارزم شاه قطب الدین محمد بوده و بعد از فراغت از معالجات شیخ به نظم مثنویات می‌پرداخته. چنانکه در کتاب خسرونامه می‌فرماید:

نظم

مصیبت نامه کاندوه نهان است الهی نامه کاسرار عیان است

٭٭٭

آنچه از حالات جناب شیخ غیرمعروف بود به ابیات او اثبات کردیم تتمّهٔ احوالات جناب شیخ در کتب متداوله مؤالف و مخالف مسطور و سبب ترک و تجرید آن جناب مشهور است. ولادت آن جناب در سنهٔ ۵۴۰ و شهادتش در سنهٔ ۶۱۸ در دست ترکی در فتنهٔ چنگیزی به سعادت شهادت فایض شد و آن ترک پس از اطلاع تائب شد و در سر مزار مجاور بود، تا رحلت نمود. اشعار حقایق آثار جناب شیخ زیاده از صدهزار است. گویند کتب شیخ یکصد و چهارده جلد است. اسامی بعضی ازمثنویات و کتب آن جناب که فقیر زیارت نموده، بدین موجب است، اسرارنامه، منطق الطیر، الهی نامه، جوهر ذات، تذکرة الاولیا، هیلاج نامه، مظهر العجایب، وصلت نامه، لسان الغیب، اشترنامه، مختارنامه، مفتاح الفتوح، مصیبت نامه، گل وخسرو موسوم به خسرونامه، دیوان قصاید و غزلیات و به غیر این کتب، کتب متعدده دارد که هنوز مطالعه نشده است. با وجود اینکه غالب اشعار خود را در غلبهٔ حال فرموده است، اشعار نیکو دارد. الحق سخنش تازیانهٔ اهل سلوک است. تیمّناً و تبرّکاً برخی از اشعار آن جناب در این کتاب مستطاب قلمی شد:

مِنْقَصائِدِهِ

تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس هیچکس را نیست آگاهی که چون یابد مآب

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

و له ایضاً فی المعارف

گر بمیری تو پیشتر ز اجل نکند در تو تیر و خنجرکار

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

وَلَهُ ایضاً فی الحَقائقِ

هزاران چشم می‌باید که برکارِ تو خون گرید تو خود گو بادوروزه عمرهمچون گل چه خندانی

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

وله ایضاً فی المواجید

هرکه امروز معاین رخ دلدار ندید طفل راه است که او منتظر فردا شد

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّهُ

گویی که به صد کسم نگه می‌دارند ور نه بپریدمی ز بی آرامی

مِنْرُباعیّاتِهِ

ذرّه‌ای عشق از همه عشاق به ذرّه‌ای درد از همه آفاق به

مِنْمثنوی اسرارنامه

نیست مردم را نصیبی جز خیال می نداند هیچکس تا چیست حال

مِنْمثنوی الهی نامه

مِنْمثنوی مصیبت نامه

مِنْمثنوی منطق الطیر

وَلَهُ قَدَّسَ اللّهُ تَعالَی سِرَّهُ

بخش 2

مرا از شاعری خود عار ناید

که در صد قرن چون عطار ناید

بخش 3

به داروخانه کردم هر دو آغاز

چه گویم زود رستم زین و آن باز

به داروخانه پانصد شخص بودند

که در هر روز نبضم می‌نمودند

میان آن همه گفت و شنیدم

سخن را به از این رویی ندیدم

مصیبت نامه زاد رهروان است

الهی نامه گنج خسروان است

جهانِ معرفت اسرارنامه است

بهشتِ اهلِ دل مختارنامه است

مقامات طیور ما چنان است

که مرغ عشق را معراج جان است

چو خسرونامه را طرزی عجیب است

ز طرزِ او که و مه با نصیب است

کسی کو چون منی را عیب جوی است

همی گوید که او بسیارگوی است

بخش 4

سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیاء

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت عزّت خدا

آخر به عجز معترف آیند کی اله

دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز

سرگشتگی است مصلحت ذرّه در هوا

و آنجا که بحر نامتناهی است موج زن

شاید که شبنمی نکند قصدِ آشنا

عقلی که می‌برد قدحی در دلش ز دست

چون آورد به معرفتِ کردگار پا

بر عرش ذرّه ذرّه خداوند مستوی است

چه ذره در اسفل و چه عرش در علا

در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرش

پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا

ای از فنای محض به دیدار آمده

اندر قبای محض کجا ماندت بقا

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل

از هستی مجازی خود شو به کل فنا

بخش 302

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

کز هرچه بود درمان درد است یار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش طالبان را غم یادگار ما را

بخش 303

الا ای یوسف قدسی برآ از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

بر آن مرکب مگر خود را به مقصد افکنی زاینجا

که مرکب چون فروگیرد تو بی مرکب فرومانی

ترادرراه یک یک دم چومعراجی‌است سوی حق

ز یک یک پایه برترمی‌گذرچندان که بتوانی

گرفتم در بهشتِ نسیه نتوانی رسیدن تو

ولی خود را ازین دوزخ که نقد تست برهانی

اگر خواهی که تو بی تو همی چیزی به کف آری

تویی این پرده در راه تو بوک این پرده بدرانی

تو چون دربند صدچیزی خدا را بنده چون گردی

که تودربند هر چیزی که هستی بندهٔ آنی

گرفتار آمده در صد بلا با این همه دشمن

نه یک همدرد صاحب دل نه یک همراز ربانی

به گرد این عمل داران مگرد ار علم و دین داری

که مشتی آدمی خوارند این دیوانِ دیوانی

چو یونان آب بگرفته است خاکِ راه یثرب شو

که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

خداوندا در این وادی برافروز از کرم نوری

مگر گم کردهٔ خود بازیابد عقلِ انسانی

خداوندا بحق آنکه می‌دانی که چونم من

که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

بخش 304

گر سخن بر وفق علم هر سخنور گویمی

شک نباشد گر سخن با خلق کمتر گویمی

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می‌نهد

تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کو کسی کو در میان زندگی یکره بمرد

تا میان زندگیش از سر محشر گویمی

کو یکی غوّاص شیر اندیشهٔ بسیار دان

تا عجایبهای این دریای گوهر گویمی

کو سکندر حِکْمتی دانش پژوه و تشنه دل

تا صفات آب و خضر و حوض کوثر گویمی

بخش 305

ای روی در کشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است

کآنجا نه اندک است و نه بسیار آمده

آنجا حلول کفر بود اتحاد هم

کاین وحدت است لیک به تکرار آمده

یک عینِ متفق که جز او ذرّه‌ای نبود

چون گشت ظاهر این همه انوار آمده

گر هر دو کون موج برآرند صد هزار

جمله یکیست لیک به صدبار آمده

ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت

معشوق را که دیده طلبکار آمده

با این همه ستارهٔ اسرار چون فلک

سر گشتگی نصیبهٔ عطار آمده

بخش 306

گرچه بسیاری رسن بازی فکرت کرده‌ام

بیش ازین چیزی نمی‌دانم که سر در چنبرم

گر بگویم آنچه از اندیشه در جان من است

یا چو من حیران بمانی یا نداری باورم

بخش 307

چشم بگشا که جلوهٔ دیدار

متجلی است از در و دیوار

نحن اقرب الیه آمده است

دور افتاده‌ای تو از پندار

احد است و اگر تو بشماری

واحدیت رساندت به هزار

به همین دیده بنگری ظاهر

صورت خویش را به صورت یار

هر که اینجا ندید محروم است

در قیامت ز لذت دیدار

انا لیلی بگو اگر مردی

ورنه چون ابلهان سری می‌خار

در شریعت بود هر آنچه حلال

در طریقت همان بود مردار

چون حقیقت نقاب برگیرد

هر دو یک گردد ای نکو کردار

این بت ار بشکنی چو ابراهیم

گر در آتش روی شود گلزار

هرکه او سر دهد زهی سرمست

هرکه او سر برد زهی عیار

از برای غریب خود، خود گشت

جلوه در قد و در قدم رفتار

تاب در زلف و وسمه بر ابرو

سرمه در چشم و غازه بر رخسار

رنگ در آب و آب در یاقوت

بوی در مشک و مشک در تاتار

قُم بِاِذْنی وَقُمْبِاذْنِ اللّه

هر دو یک نغمه آمد از لب یار

هرکه از وی نزد اناالحق سر

او بود از جماعتِ کفار

روزه حفظ دل است از خطرات

پس بود با مشاهده افطار

حج چه باشد ز خود سفرکردن

به کجا جانبِ بِدایتِ کار

غسل چه بود به ورطهٔ توحید

غوطه خوردن بر آمدن به کنار

بعد تجرید بایدت تفرید

یعنی از آخرت شدن بیزار

وحی چه بود هر آنچه در دل تو

سر زند از نتایج اسرار

جان من وقت را غنیمت دان

تا ابوالوقت خواندت هشیار

بخش 308

اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است

از راه پنج حس تو فروبند هفت در

پس بر صراط شرع روان کرده گوش دار

زیرا که هست زیر صراط آتشِ سقر

گر مرد راه بین شده‌ای عیب کس مبین

از زاغ چشم بین و ز طاووس دم نگر

ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازاین

ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر

بخش 309

چون هیچ جای نیست که اونیست جمله اوست

چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا

تو نیستی و بستهٔ پندار هستی‌ای

پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا

بخش 310

برگذر ای دل غافل که جهان درگذر است

خود همه کارجهان رنج دل و دردسر است

خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او

بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است

جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری

شکن طّرّهٔ مشکین و لب چون شکر است

شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش وهنوز

پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است

بخش 311

وقت‌کوچ‌است الرحیل ای دل ازین جای خراب

تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب

گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا

ذرّه‌ای گردد به پیش نور جانت آفتاب

تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان

باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب

ما همه ناآگهیم آباد بر جان کسی

کز سر ناآگهی نگذشت زین دیرِ خراب

بخش 312

چون کس نیافت از دهن تنگِ او خبر

هر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد

بخش 313

بیگانه شدم ز هر دو عالم

وآگه نه که آشنایِ من کیست

بخش 314

تو از دریا جدایی و عجب بین

ز تو یک لحظه این دریا جدا نیست

خیال کج مکن اینجا و بشناس

که هر کو در خداگم شد خدا نیست

بخش 315

دلا گر عاشقی از عشق بگذر

که تامشغول عشقی عشق بند است

اگردر عشق از عشقت خبر نیست

ترا این عشق عشق سودمند است

هر آن مستی که بشناسد سر از پا

ازو دعوی مستی ناپسند است

بخش 316

ز نیک و از بد و از کفر و دین و علم و عمل

برون شدم که برون زین بسی مقامات است

بخش 317

تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد این ره

اول قدم درین راه بر چرخ هفتمین است

بخش 318

سودی نه که نقاش کشد صورت سیمرغ

چون صورت سیمرغ بعینه نه همان است

بخش 319

وصل تو گنجی است هم پنهان ز خود

هرکه گوید یافتم دیوانه‌ایست

بخش 320

بر ما چو وجود نیست ما را

چندان غم و رنج بی کران چیست

چون هست یقین که نیست جز تو

آوازهٔ این همه گمان چیست

بخش 321

عشق بستان و خویشتن بفروش

که نکوتر ازین تجارت نیست

پر شد از دوست هر دو کون ولیک

سوی او زهرهٔ اشارت نیست

بخش 322

بوالعجب دردیست درد عشق جانان کاندرو

دردم افزون می‌شود چندانکه درمان می‌کنم

بخش 323

هیچکس را ندهد دنیی و دین دست به هم

هرکه گوید که دهد خنجر انکار کشیم

بخش 324

هرآن نقشی که بر صحرا نهادیم

تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم

چو آدم را فرستادیم بیرون

جمال خویش بر صحرا نهادیم

مشو مغرور چندین نقشِ زیبا

بنای جمله بر دریا نهادیم

بخش 325

سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردداندروی

من این دریای پرشورازنمک‌کمترنمی‌دانم

بخش 326

گو: بد کنند در حق ما خلق زانکه ما

با کس نه داوری و مکافات می‌کنیم

بخش 327

در عشق چو من توام تو من باش

یک پیرهن است گو دو تن باش

یک ذره سواد فقر در باخت

شد هر دو جهان ازو سیه پوش

بخش 328

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی بصر

نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

بخش 329

آنچه می‌جویند بیرونِ دو عالم سالکان

خویش را یابند چون این پرده ازهم بردرند

بخش 330

روی صحرا همه چون پرتو خورشید گرفت

که تواند نفسی سایه در آن صحرا شد

بود و نابود تو یک قطرهٔ آبست همی

که ز دریا به کنار آمد و در دریا شد

بخش 331

لب دریا همه کفراست ودریا جمله دین داری

ولیکن گوهر دریا ورای کفرو دین باشد

درین دریا که من هستم نه دریایم

نداند هیچکس این سرّمگر آنکو چنین باشد

توصاحب‌نفسی‌ای‌غافل‌میان خاک وخون‌می‌‌خور

که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

تو چون نفسی ز سرتاپای کی یابی کمالِ دل

کمالِ دل کسی داند که مردی راه بین باشد

بخش 332

چندین دربسته بی کلید است چه سود

کس نام گشادن نشنیده است چه سود

پیراهن یوسف است یک یک ذرات

یوسف ز میانه ناپدید است چه سود

بخش 333

جانت به گو تنی در افتاد و برفت

جمشید به گلخنی در افتاد و برفت

از موت و حیات چند پرسی از من

خورشید به روزنی در افتاد و برفت

بخش 334

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه وهیچ مپرس

هم راه بگویدت که چون باید رفت

بخش 335

این پرده از نهادت بردار همچو مردان

در پرده درنیایی تا پرده در نگردی

درمان عشق جانان هم درد اوست دایم

درمان مجوی دل را گر زنده جان به دردی

بخش 336

تا بسته‌ای به مویی زان موی در حجابی

چه کوهی و چه کاهی چون پای بست باشی

بخش 337

الحق شگرف مرغی کز تو دو کون برشد

نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده

بخش 338

ترسم که هیچ عاشق پایان ره نداند

و آن ماه روی ما را رخ در حجاب مانده

در بحر عشق دُرّی است از چشمِ غیر پنهان

ما جمله غرق گشته و آن درّ، درآب مانده

بخش 339

گر در غلط اوفتیم در علم

کی در غلط اوفتیم در عین

بخش 340

قرب سی سال بود تا که همی کندم جان

که به جان راه برم راه نبردم به تنم

بخش 341

در عشق او دلی است ز خود بی خبر مرا

وز هرچه زین گذشت خبر نیست دیگرم

بخش 342

چند گویم کانچه گویم آن نه‌ای

چند جویم کانچه جویم آن نه‌ای

جمله یک ذاتست اما متصف

جمله یک حرف است اما مختلف

گرچه یک ذاتست من دانا نی‌ام

گرچه یک راه است من بینا نی‌ام

نیست جز واماندگی بشتافتن

زانکه هست این یافتن نایافتن

در میان چار خصم مختلف

کی توانی شد به وحدت متصف

گرمیت در خشم و شهوت می‌کشد

خشکیت در کبر و نخوت می‌کشد

سردیت افسرده دارد بر دوام

تَرّیت رعنایی افزاید مدام

جانْت را عشقی بباید گرم گرم

ذکر را رطب اللسانی نرم نرم

زهد خشکت باید از تقوی و دین

آه سردت باید از برد الیقین

تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود

اعتدال جانت نیکوتر بود

ای جهانی درد همراهم ز تو

درد دیگر وام می‌خواهم ز تو

درد چندانی که داری می‌فرست

لیک دل را نیز یاری می‌فرست

گر کلاه فقر خواهی سر ببر

از خود و از دو جهان یکسر ببر

علم جز بحرِ حیات خود مخوان

در شفا خواندن نجات خود مدان

راهرو را سالک ره فکر اوست

فکر کان از مستفادِ ذکر اوست

ذکر باید گفت تا فکر آورد

صد هزاران معنی بکر آورد

فکرت عقلی بود کفار را

فکرت قلبی است مرد کار را

کار فکر ار لاجرم یک ساعت است

بهتر از هفتاد ساله طاعت است

هر کجا کانجا بمانی بسته تو

تا ابد آنجا بمانی خسته تو

راست می‌رو جهد می‌کن هوش دار

بار می‌کش خار می‌خور گوش‌دار

صوفی‌ای نتوان به کس آموختن

در ازل این خرقه باید دوختن

می‌ندانم کاین ندانم از کجاست

زهد و عقل و عشق و جانم از کجاست

در حقیقت گر قدم خواهی زدن

محو گردی تا که دم خواهی زدن

محو باید مرد از هر دو سرای

پای از سر ناپدید و سر ز پای

می‌روم گریان چو میغ از آمدن

آه از این رفتن دریغ از آمدن

با چنین عمری که بیش از برق نیست

گر بخندی ور بگریی فرق نیست

کار بیرون است از تصویرِ تو

چند جنبانم سرِ زنجیر تو

کاملی گفته است می‌باید بسی

علم و حکمت تا شود گویا کسی

بلکه باید عقل بی حد و قیاس

تا شود خاموش یک حکمت شناس

ای دریغا هیچکس را نیست باب

دیده‌ها کور و جهان پر آفتاب

ای ز پیداییِ خود بس ناپدید

جملهٔ عالم تو و کس ناپدید

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست

وز صفاتت ذرّه‌ای آگاه نیست

جملهٔ عالم به تو بینم عیان

وز تو در عالم نمی‌بینم نشان

آن زمان کو را عیان جویی نهانست

و آن زمان کو را نهان جویی عیانست

ور به هم جویی چو بی چون است او

آن زمان از هر دو بیرون است او

قسم خلق از وی خیالی بیش نیست

زو خبر دادن محالی بیش نیست

زو نشان جز بی نشانی کس نیافت

چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت

آن مگو کان در اشارت نایدت

دم مزن چون در عبارت نایدت

نه اشارت می‌پذیرد نه بیان

نه کسی زو علم دارد نه نشان

تو مباش اصلا کمال این است و بس

تو ز خود گم شو وصال این است و بس

هست ما را پادشاهی بی خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطانِ طیور

او به ما نزدیک و ما زان مانده دور

گر نشان یابیم ازو کاری بود

ورنه بی او زیستن عاری بود

عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست

زانکه عشقش کار هر دیوانه نیست

هر لباسی کان به صحرا آمده است

سایهٔ سیمرغِ والا آمده است

گر ترا سیمرغ بنماید جمال

سایه را سیمرغ بینی بی خیال

گر ترا پیدا شود یک فتحِ باب

تو درونِ سایه بینی آفتاب

سایه در سیمرغ گم بینی مدام

خود همه سیمرغ بینی والسلام

سد ره جان است جانْایثار کن

پس برافکن دیده و دیدار کن

بود در اول همه بی حاصلی

کودکیّ و بی دلی و غافلی

بود در اوسط همه بیگانگی

وز جوانی شعبهٔ دیوانگی

بود در آخر که بودی مرد کار

جان خرف درمانده تن، گشته نزار

چون ز اول تا به آخرغافلی است

حاصل ما لاجرم بی حاصلی است

گر پلاسی خوابگاهت آمده است

آن پلاست سدِّ راهت آمده است

ذرّه تا ذرّه بود ذرّه بود

هرکه گوید نیست او غرّه بود

مردمی باید نه سر او را نه پای

جمله گم گشته در او اودرخدای

گر ترا نوریست در ره نار تست

ور ترا ذوقی است آن پندارتست

وجد و فقر تو خیالی بیش نیست

هرچه می‌گویی محالی بیش نیست

عُجب بر هم زن غرورت را بسوز

حاضر از نفسی حضورت را بسوز

از تو تا یک ذرّه باقی مانده است

صد نشان از پر نفاقی مانده است

راه را انجام در ناکامی است

نام نیک مرد از بدنامی است

یک نفس بی حق برآوردن خطاست

چه به کج زو بازمانی چه به راست

علم هست آن جایگه و اسرارهست

طاعت روحانیان بسیار هست

سوز جان و درد دل می‌بر بسی

زانکه این آنجا نشان ندهد کسی

تا نگردی مرد صاحب درد تو

در صف مردان نباشی مرد تو

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

ور بود در حلقه‌ای صد غمزده

حلقه را باشد نگین ماتم زده

عشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو سوزنده و سرکش بود

گر ز غیبت دیده‌ای بخشند راست

اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست

ور به چشم عقل بگشایی نظر

عشق را هرگز نبینی پا و سر

سیر هر کس تا کمال او بود

قرب هر کس حسب حال او بود

گر بپرّد پشه‌ای چندانکه هست

کی کمال صرصرش آید بدست

لاجرم چون مختلف افتاد سیر

هم روش هرگز نگردد هیچ طیر

معرفت ز آنجا تفاوت یافته است

آن یکی محراب و آن بت یافته است

کاملی باید درو جانِ شگرف

تا کند غواصی این بحرِ ژرف

صدهزاران مرد گم گردد مدام

تا یکی اسراربین گردد تمام

هم به ترک کار کن، هم کار کن

کار خود را اندک و بسیار کن

ترک کن کاری که آن کردی نخست

کردن و ناکردن آن باشد درست

گر شما اسراردان ره شوید

آن زمان از گفت من آگه شوید

کاشکی اکنون چو اول بودمی

یعنی از هستی معطل بودمی

چون دویی برخاست در شرکت فناست

چون تویی برخاست توحیدت کجاست

تو در او گم گرد توحید این بود

گم شدن گم کن که تفرید این بود

هرکه گوید چون کنم گو چون مکن

تا کنون چون کرده‌ای اکنون مکن

دل درین دریایِ بی آسودگی

می نیاید هیچ جز کم بودگی

گر ازین کم بودگی بازش دهند

صنع بین گردد بسی رازش دهند

هرکه را دردیست درمانش مباد

هرکه درمان خواهد او جانش مباد

بادلم گفتم که ای بسیار گوی

چند گویی، تن زن واسرار جوی

گفت غرقِ آتشم عیبم مکن

می‌بسوزم گر نمی‌گویم سخن

آنکه پر کار است هست از خود خموش

وآنکه بیکار است از گفتن بجوش

کی شناسی دولت روحانیان

در میان حکمت یونانیان

تااز آن حکمت نگردی فرد تو

کی شوی در حکمت دین مرد تو

کاف کفر ای دل بحق المعرفه

خوشترم آید ز فای فلسفه

زانکه گر پرده شود از کفر باز

تو توانی کرد از وی احتراز

لیک این علم لزج چون ره زند

بیشتر بر مردمِ آگه زند

دانی این چندین دریغ از بهر چیست

پشه‌ای با باد نتوانست زیست

سخت‌تر بینم به هر دم مشکلم

چون بپردازم از این مشکل دلم

بخش 343

نبینم در جهان مقدار مویی

که او را نیست با روی تو رویی

جهان از تو پر و تو در جهان نه

همه در تو گم و تو در میان نه

خموشیّ تو از گویایی تست

نهانی تو از پیدایی تست

تو را با ذرّه ذرّه راه بینم

دو عالم ثَمَّ وَجْهُ اللّه بینم

دویی را نیست ره در حضرتِ تو

همه عالم تویی و قدرتِ تو

نکو گویی نکو گفته است در ذات

که التوحیدُ اِسقاطُ الاضافات

همه جز خامشی راهی نداریم

که یک تن زهرهٔ آهی نداریم

دو عالم جمله بر گفتار ماندند

همه در پردهٔ پندار ماندند

خدا را جز خدا یک دوست کس نیست

که در خوردِ خدا هم اوست کس نیست

ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ

چه سر چه پا همه هیچیم در هیچ

ز یک یک ذره سوی دوست راه است

ولی در چشم تو عالم سیاه است

ببین آخر اگر داری حضوری

که هر دم می‌رسد از دوست نوری

میان خواب و بیداریم حالی است

که جانم را درو وجد وکمالی است

حقیقت چیست پیش اندیش بودن

ز خود بگذشتن و با خویش بودن

دو گیتی را نجوید هرکه مرد است

یکی را جوید او کاین هر دو گرد است

علی الجمله یقین بشناس مطلق

که از حق نیست برخوردار جز حق

برو بشتاب آخر تا ز جایی

به گوشت آید آواز درایی

ز دنیا تا به عقبا نیست بسیار

ولی در ره وجود تست دیوار

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست

اگر اشیاء چنین بودی که پیداست

سؤال مصطفی کی آمدی راست

نه با حق مهترِ دین گفت الهی

به من بنمای اشیا را کماهی

خدا داند که این اشیا چگونه است

که در چشم تو اکنون باژگونه است

دو عالم غرقِ یک دریای نور است

ولیکن نقش عالم‌ها غرور است

اگر آلایشی داری به کاری

در آلایش بمانی روزگاری

همه شرکت حواسِ تست در راه

همه ابلیس و دیوانند بدخواه

همه مرگ تو خوی ناخوشِ تست

همه خشمت به دوزخ آتش تست

هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون

نخواهد بود حالت از دو بیرون

اگر آلوده‌ای پالوده گردی

وگر پالوده‌ای آسوده گردی

اگر در پرده‌ای در پرده باشی

در آن چیزی که در او مرده باشی

به دنیا گر به مرگ افتادنِ تست

به عقبی ور به مردن زادنِ تست

اگر بی هیچ نوری مرده باشی

میان صد هزاران پرده باشی

ز خود غایب مشو در هیچ حالی

که تا هر ساعتی گیری کمالی

در اول نقطه‌ای گشتی هم اینجا

کنون از عرش بگذشتی هم اینجا

همان بودی که بودی لیک آنست

که این ساعت ترا از حق نشان است

نشانی نه هویدا نه نهانی است

نشانی نه که عین بی نشانی است

ز دو چیزت کمال است اندرین راه

فنای محض یا نه جانِ آگاه

وگر دانش بود کردار نبود

ترا ودانشت را بار نبود

اگر یک دم بگیرد دردِ دینت

شود علم الیقین عین الیقینت

چو علمت هست در علمت عمل کن

پس از علم و عمل اسرار حل کن

شتر مرغی که گاهِ کار کردن

چو مرغی و چو اشتر گاهِ خوردن

درین دریا که قعرش بی کنار است

عجایب در عجایب بی شمار است

چو دریا در تغیر باش دایم

چو مردان در تفکر باش دایم

اگر صد قرن یابی زندگانی

نیابی خویشتن را و ندانی

چو فهم تو تو باشی او نباشد

اگر وصفش کنی نیکو نباشد

بدو بشناس او را راهت این است

طریقِ جانِ معنی خواهت این است

تو شاهی هم به آخر هم به اول

ولی بیننده را چشمی است احول

دو می‌بینی یکی را و دو را صد

چه یک چه دو چه صد جمله تویی خود

بسی خورشید اندر دشت تابد

ولیکن دشت او را برنیابد

کس آگه نیست از سر الهی

اسیرانیم از مه تا به ماهی

بقایِ ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

چه بودی گر وجود ما نبودی

دریغا کز دریغا نیست سودی

نه بتوان گفت، نه خامش توان بود

نه آگه ماند و نه بیهش توان بود

ز حیرت پای از سر می‌ندانم

دلم گم گشت دیگر می ندانم

نداری در همه عالم کسی تو

چرا بر خود نمی‌گریی بسی تو

که گر صد آشنا در خانه داری

چو مردی آن همه بیگانه داری

اگر پیش از اجل یک دم بمیری

در آن یک دم دو عالم را بگیری

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که بر گردون روی نارفته در گور

زیان آمد همه سود من و تو

فغان از زاد و از بود من و تو

اگرچه جای تو در زیر خاک است

ولیکن جانِ پاک از خاکِ پاک است

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

امیرالمؤمنین حیدر تمام است

علی چون با نبی باشد ز یک نور

یکی باشند هر دو وز دویی دور

جهان گر پر سپید و پر سیاه است

همی دان کان لباسِ پادشاه است

بسی جامه است شه را در خزانه

مبین جامه تو شه را دان یگانه

تفحص گر کنی از نقدِ جانت

تحیر بیش گردد هر زمانت

طریقت چیست عیبِ راه دیدن

کم آزاری سبکباری گزیدن

درین عالم کمال امکان ندارد

که گرماه است جز نقصان ندارد

بخش 344

نه سوختگی شناسم و نه خامی

در مذهب من چه کام چه ناکامی

بخش 345

می‌پنداری که جان توانی دیدن

اسرار همه جهان توانی دیدن

هرگاه که بینش تو گردد به کمال

کوریِ خود آن زمان توانی دیدن

بخش 346

کو راهروی که رهنوردش گویم

یا سوخته‌ای که اهل دردش گویم

هر کس که میان شغل دنیا نفسی

با او باشد هزار مردش گویم

بخش 347

صد دریا نوش کرده وندر عجبیم

تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم

از خشک لبی همیشه دریا طلبیم

ما دریاییم خشک لب زان سببیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ فریدالدین محمد، معروف به شیخ اصفیا، از بزرگان تصوف در مشرق زمین است. وی از دست‌پروردگان شیخ مجدالدین بغدادی است و در علم و حکمت، ویژگی‌های برجسته‌ای داشته است. از حدود ۱۱۴ اثر او، نظیر "اسرارنامه" و "مصیبت‌نامه"، یاد شده است. شیخ در زندگی خود، پزشکی و درمان بیماران را نیز بر عهده داشت. وی در سال ۵۴۰ هجری متولد و در ۶۱۸ هجری در فتنه چنگیزی به شهادت رسید. اشعار او عمیق و معرفت‌افزا هستند و وی به جستجوی حقیقت و عشق الهی پرداخته است. اشعارش به معانی عمیق و mystical مربوط می‌شوند و از دوگانگی وجود و نفی خود سخن می‌گویند. بیشتر اشعار وی به ذکر حقیقت و فلسفه عشق می‌پردازد و تأکید بر فنا و وصال الهی دارد. تلاش او در نشان‌دادن حقیقت وجود و تجربه روحانی در زندگی انسان‌ها برجسته است. برخلاف ظواهر دنیا، او بر مفاهیم عمیق و درون‌گرا تأکید دارد.