نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۲ - جامی جامی رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

بخش 1

نام آن جناب مولانا نورالدین عبدالرحمن. ولادتش در سبع و عشر و ثمان مأته. نسبتش به محمد شیبانی که از مجتهدین حنفی بوده می‌رسد. پدرش نظام الدین احمد و جدش شمس الدین محمد دشتی. چون اصل ایشان ازمحلهٔ دشت اصفهان بوده به این لقب ملقب بوده‌اند و خود مولانا جامی در بدو حال، دشتی تخلص می‌نمود. در هنگام اقامت در جام و هرات، تخلص خود را جامی قرار داده. در سبب این تخلص خود فرموده است:

مولدم جام و رشحهٔ قلمم

جرعهٔ جام شیخ الاسلامی است

قطعه

لاجرم در میان اهل سخن به دو معنی تخلصم جامی است

غرض، بعد ازتحصیل کمالات، طالب حالات معنوی و مقامات عرفانی گردید و به خدمت جمعی کثیر از مشایخ زمان رسیده. شیخ سعدالدین کاشغری او را به خدمت خواجه عبیداللّه احرار دلالت نمود، ارادت او را گزید و به مقامات بلند فایز گردید. تألیفات و تصنیفات بسیار دارند. مثنویات اشعار ایشان مشهور است. از جمله: سلسلة الذهب، سلامان و ابسال، تحفة الاحرار و سبحة الابرار، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون، خردنامهٔ اسکندری، کتب سبعهٔ آن جناب. دیگر شواهد النبوه، نفحات الانس، اشعة اللمعات، لوایح، شرح قصیدهٔ ابن فارض، شرح بیت امیرخسرو، سخنان خواجهٔ پارسا، ترجمهٔ چهل حدیث، مناقب مولوی و خواجهٔ انصار، بهارستان، شرح رسالهٔ مناسک حج، رسالهٔ عروض و قافیه، رسالهٔ موسیقی، فوائد ضیائیه، رسالهٔ معمی، دیوان اشعار. مدت هشتاد و یک سال عمر فرمود. در سنهٔ ۸۹۸ رحلت نموده. از اشعار آن جناب

نوشته می‌شود:

٭٭٭

غزلیات

سلوک راه عشق ازخود رهاییست نه قطع منزل و طی مقامات

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

رباعیات

هرشر ز عدم بود غیر وجود پس شر همه مقتضای غیر است ای دل

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

مِنْسلسلة الذهب

عشق مجازی به حقیقت قوی است جذبهٔ صورت، کشش معنوی است

مِنْسبحة الابرار

مِنْتحفة الاحرار

بخش 2

عشق است وبس که دردوجهان‌جلوه‌می‌کند

گاه از لباس شاه و گه از کسوت گدا

یک صوت بر دوگونه همی آیدت به گوش

گاهی صدا همی نهی‌اش نام، گه ندا

بخش 119

هم سایه و همنشین و هم ره همه اوست

در دلق گدا واطلس شه همه اوست

در انجمن فرق ونهانخانهٔ جمع

باللّه همه اوست ثُمَ باللّه همه اوست

بخش 120

ای آن که به قبلهٔ وفا روست ترا

بر مغز چرا حجاب شد پوست ترا

دل در پی این و آن نه نیکوست ترا

یک دل داری بس است و یک دوست ترا

بخش 121

لاف قوت مزن ای پشهٔ لاغر که شکست

زیر این بار گران پشت همه پیل تنان

از خرابات نشینان چه نشان می‌طلبی

بی نشان ناشده زایشان نتوان یافت نشان

بخش 122

صوفی چه فغان است که مِنْاَیْن الی اَیْن

این نکته عیان است مِنْالعِلمِ اِلی العَین

جامی مکن اندیشه ز نزدیکی و دوری

لاقُرْبَ ولابُعْدَ ولاوَصْلَ ولابیْنَ

بخش 123

ساری است سر عشق در اعیان علی الدوام

کالْبَدْرِ فی الدُّجْیَةِ و الشَّمْسِ فی الغَمامِ

ممکن زتنگنای عدم ناکشیده رخت

واجب به جلوه گاه عدم نانهاده گام

در حیرتم که این همه نقش غریب چیست

بر لوح صورت آمده مشهود خاص و عام

بخش 124

کیست آدم عکس نور لَمْیَزَلْ

چیست عالم موج بحر لایَزَالْ

عکس را کی باشد از نور انقطاع

موج را کی باشد از بحر انفصال

بخش 125

هیچکس سرّ دهانت به حقیقت نشناخت

هرکسی بهر دل خود سخنی می‌گوید

بخش 126

نیست در افسردگان ذوق سماع

ورنه عالم را گرفته است این سرود

جای زاهد ساحل وهم و خیال

جان عارف غرقهٔ بحر شهود

بخش 127

اول همه تو بودی و آخر همه تویی

این لاف هستی دگران در میانه چیست

بخش 128

من و مستی و ذوق می‌پرستی

چه کار آید مرا کشف و کرامات

بخش 129

چیزی که نه روی در بقا باشی ازو

آخر هدف تیر بلا باشی ازو

از هرچه به مردگی جدا خواهی شد

آن به که به زندگی جدا باشی ازو

بخش 130

با گلرخ خویش گفتم ای غنچه دهان

هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان

زد خنده که من به عکس خوبان جهان

در پرده عیان باشم و بی پرده نهان

بخش 131

ای ذات تو در شأن همه پاک از شین

نه در حق تو کَیفَ توان گفت نه اَیْن

از روی تعین همه غیرند صفات

با ذات تو از روی تحقق همه عین

بخش 132

بنگر به جهان سر الهی پنهان

چون آب حیات در سیاهی پنهان

پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه

شد بحر در انبوهی ماهی پنهان

بخش 133

هرجا که وجود کرده سیراست ای دل

می‌دان به یقین که محض خیراست ای دل

بخش 134

مجموعهٔ کون را به قانون سَبَق

کردیم تصفح ورقاً بعد ورق

حقا که ندیدیم و نخواندیم در آن

جز ذات حق و شؤون ذاتّیهٔ حق

بخش 135

یک خط به هنر یکی به عیب اندرکش

وانگه تتق از جمال غیب اندرکش

چون جلوهٔ آن جمال بیرون زتو نیست

پا در دامان و سر به جیب اندر کش

بخش 136

آن را که فنا شیوهٔ فقر آیین است

نی کشف و یقین نه معرفت نه دین است

رفت او ز میان همی خدا ماند خدا

الْفَقْرُ اذا تَمَّ هُوَ اللّهُ این است

بخش 137

راهی است ز حق به خلق بس روشن و راست

راهی است ز خلق سوی حق بی کم و کاست

هرکس که از آن رهش رسانند رسید

هرکس که درین رهش فکندند بجاست

بخش 138

بر شکل بتان ره زن عشاق حق است

لا بلکه عیان در همه آفاق حق است

چیزی که بود ز روی تقیید جهان

باللّه که همان زوجهٔ اطلاق حق است

بخش 139

گفت به مجنون صنمی در دمشق

کی شده مستغرق دریای عشق

عشق چه و مرتبهٔ عشق چیست

عاشق و معشوق درین پرده کیست

عاشق یکرنگ حقیقت شناس

گفت که ای محو امید و هراس

نیست درین پرده بجز عشق، کس

اول و آخر همه عشق است و بس

عاشق و معشوق ز یک مصدرند

شاهد غیبیت یکدیگرند

عشق به هر سینه که کاوش کند

خون دل از دیده تراوش کند

عشق کجا دامن آلودگی

عشق کجا، راحت و آسودگی

عشق ز وسواس بود بی غرض

عشق نه جوهر بود و نی عرض

هرکه دم از عشق زد و مُرد ازو

زندگی‌ای یافت که برخورد ازو

ای به صف تیره دلان خم زده

از صفت اهل صفا دم زده

شیوهٔ صوفی چه بود نیستی

چند تو بر هستی خود ایستی

گر تو نه‌ای این همه آوازه چیست

هر نفس، این زمزمهٔ تازه چیست

قالب تو رومی و دل زنگی است

رو که نه این شیوهٔ یکرنگی است

باطن رومی، دل زنگی که چه

رنگ یکی گیر دو رنگی که چه

رشتهٔ تسبیح تو دام ریاست

مهرهٔ آن دانهٔ دام هواست

پیش که با خاک شوی خاک شو

پیش که ناپاک روی پاک رو

بر در هر پیر کمربندیت

به که به سر تاج خداوندیت

در حرم پیر سبک سایه شو

در گهرش گنج گرانمایه شو

بخش 140

والی مصر ولایت ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در کعبه مجاور بودم

در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم

چه جوان، سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال

کردم از وی ز سر مهر سؤال

که مگر عاشقی ای شیفته مرد

که بدین سان شده‌ای لاغر و زرد

گفت آری به سرم شور کسی است

که چو من عاشق شیداش بسی است

گفتمش یار به تو نزدیک است

یا چو شب، روزت ازو تاریک است

گفت در خانهٔ اویم همه عمر

خاک کاشانهٔ اویم همه عمر

گفتمش یکدل و یکروست به تو

یا ستمکار وجفاجوست به تو

گفت هستیم به هم شام و سحر

درهم آمیخته چون شیر و شکر

گفتمش یار تو ای فرزانه

با تو همواره بود هم خانه

سازگار تو بود در همه کار

به مراد تو بود کارگزار

لاغر و زرد شدی بهر چه‌ای

سر به سر درد شده بهر چه‌ای

گفت رو رو که عجب بی خبری

به کزین گونه سخن درگذری

محنت قرب ز بُعد افزونست

دلم از محنت قربش خونست

هست در قرب همه بیم زوال

نیست در بُعد جز امید وصال

آتش بیم دل و جان سوزد

شمع امید روان افروزد

بخش 141

جَلَّ مَنْلا الهَ إلّا هُو

لاتَقُلْکَیْفَ هُوَ وَلامَا هُو

کَلَّ فی نَعْتِ ذاتِهِ الأَلْسُنْ

حَار فی نُوْرِ وَجْهِهِ الأَعْیُنْ

لمعات جمال او ظاهر

سُبُحات جلال او قاهر

این چه مجد و بهاست سبحانه

وین چه عز ما أَعزَّ سُلْطانَهُ

دو جهان جلوه گاه وحدت تو

شهد اللّه گواه وحدت تو

پرتو روی تست از همه سو

همه را رو به تست از همه رو

ای ظهور تو با بطون دمساز

ای بروز تو با کمون هم راز

احدی لیک مرجع اعداد

واحدی لیک مجمع اضداد

ظاهری با کمال یکتایی

باطنی با وفور پیدایی

ایمنی از تغیّر و تبدیل

فارغی از تحیّر و تحویل

یا جَلِیَّ الظُّهُورِ والإشْراق

چیست جز تو در انفس و آفاق

لَیْسَ فی الکائناتِ غَیْرَکَ شَیء

اَنْتَ شَمْسُ الضُّحَی وَغَیْرَکَ فَی

هم مقید خود است و هم مطلق

گه زباطل نموده گه از حق

اوست مغز جهان جهان همه اوست

خود چه مغز و چه پوست چون همه اوست

آدمی چیست برزخی جامع

صورت خلق و حق درو واقع

نسخهٔ مجمل است و مضمونش

ذات حق و صفات بی چونش

متصل با دقایق جبروت

مشتمل بر حقایق ملکوت

باطنش در محیط وحدت غرق

ظاهرش خشک لب به ساحل فرق

صورت نیک و بد نوشته درو

حیرت دیو و دد سرشته درو

بود عکس جمال ایزد پاک

اگر ابلیس پی نبرد چه باک

خواب مرگ و حیات بیداریست

صلح مرگ از حیات بی زاریست

باشد ای کرده رو به راه طلب

نیم عمر تو روز و نیمی شب

شب تو چون همه گذشت به خواب

عمر تو نیمه شد به وقت حساب

بر تو خواهی دراز گردد روز

چیزی از شب بدزد و به روی دوز

قصد شبگیر کن که بی شبگیر

نیست این راه انقطاع پذیر

اِنّ لِلّه مَنْزَلَ الْبَرَکات

فِی احانین دَهْرِ کُمْنفحات

ای بسا نفحه آمد و تو به خواب

بر مشامت زد و تومست و خراب

می‌دهد بوی گل نسیم سحر

لیک از آن، مردِ خفته را چه خبر

آنکه بیدار نی نیافت نصیب

آنکه بیمار نی نخواست طبیب

هیچ دانی که این چه جلوه گریست

آینه چیست وندر آینه کیست

آینه اوست اندر آینه هم

غایب از دیده و معاینه هم

بخش 142

ای برده گمان که صاحب تحقیقی

وندر صفت صدق و یقین صدیقی

هر مرتبه از وجود حکمی دارد

گر فهم مراتب نکنی زِندیقی

بخش 143

عالم بود ار نهر ز عبرت آری

نهری جاری به طورهای طاری

واندر همه طَوْرهای نهر جاری

سریست حقیقة الحقایق ساری

بخش 144

گر در دل تو گل گذرد گل باشی

ور بلبل بی قرار بلبل باشی

تو جزوی و حق کل است و گر روزی چند

اندیشهٔ کل پیشه کنی کل باشی

بخش 145

ای در حرم قدس تو کس را جا نه

عالَم به تو پیدا و تو خود پیدا نه

ما و تو ز هم جدا نه‌ایم اما هست

ما را به تو حاجت و ترا با ما نه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی، شاعر و عارف بزرگ، در سال ۸۹۰ هجری قمری در منطقه دشت اصفهان متولد شد. پدرش نظام الدین احمد و جدش شمس الدین محمد نام داشتند. جامی ابتدا با تخلص "دشتی" اشعارش را سرود و سپس به "جامی" تغییر نام داد. او به تحصیل علوم و کمالات معنوی پرداخت و تحت نظر استادانی چون شیخ سعدالدین کاشغری و خواجه عبیدالله احرار قرار گرفت و به مقامات عرفانی بلندی دست یافت. جامی آثار بسیار ارزشمندی از خود به جا گذاشت، از جمله مثنویات و تصنیف‌های مشهور مانند "سلامان و ابسال"، "یوسف و زلیخا" و "خردنامه اسکندری". او در ۸۹۸ هجری قمری درگذشت و زندگی‌اش پر از عشق و معارف روحانی بوده است. شعرهای او در موضوعات عشق، معرفت، و وحدت الهی است و در آن‌ها به بررسی ماهیت وجود و رابطه انسان با خدا می‌پردازد. از اشعار او می‌توان به غزل‌ها و رباعیات تأثیرگذار اشاره کرد که در آن‌ها به مضامینی از قبیل عشق، معرفت، فقر روحانی و جستجوی حقیقت پرداخته است.