نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۲ - حافظ شیرازی قُدِّسَ سِرُّه رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بخش 1

وهُوَ فخرالمتألّهین، خواجه شمس الدین محمد الحافظ بن شیخ کمال الدین شیخ غیاث الدین. آبا و اجدادش از علما و فضلا بوده‌اند و خود تحصیل مراتب حکمیه پیش مولانا شمس الدین عبداللّه شیرازی که از معاریف فضلاست نموده و ظهورش در زمان دولت آل مظفر بوده. حکیمی است صاحب مایه و عارفی است بلندپایه. از فحول محققین و از اماجد کاملین. صاحب علم الیقین. با شیخ عماد فقیه و شاه نعمة اللّه ماهانی و شیخ علی کلاءِ شیرازی و زین الدین خوافی و شاه داعی اللّه و سید ابوالوفای شیرازی و جمعی کثیر از عرفا و فضلا معاصر بوده. ولی ثابت نیست که نسبت ارادت به کدام کامل درست نموده. اشعار حکمت آثارش چنان در دل هر طایفه نشسته که اکثر فِرَق مختلفه او را هم مسلک خویش دانسته‌اند. وقتی در محفل یکی از عرفا مذکور شد که جامی در نفحات نوشته که حافظ پیری نداشته، فرمود که اگر بی پیر چون حافظ توان شد، کاش مولوی جامی هم پیر نداشتی. بعضی گویند که این بیت خواجه حافظ در جواب بیت سید نورالدین نعمت اللّه ماهانی قُدِّسَ سِرُّه دلالت کند بر اخلاص او به خدمت سید. زیرا که سید نعمت اللّه ولی گفته است:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم

هر درد را به گوشهٔ چشمی دوا کنیم

و حافظ گوید:

به هر صورت در جلالت قدر خواجه مجالِ سخن نیست. از سخنانش ظاهر است که مشرب عالی داشته و دیوان معرفت بنیانش در همهٔ آفاق رایت شهرت افراشته. او را جهت جذبه بر سلوک غالب و روش رندی را طالب بوده، چنان که سلطان احمد جلایر مکرر التماس مجالست وی کرده، مقبول نیفتاد و وقتی که امیر تیمور او را ملاقات نمود لباس وی در کمال اندراس بود. مجملاً فرزانه‌ای است یگانه و مدقق و فاضلی است بینا و محقق. وفاتش در سنهٔ ۷۹۱ واقع گردید. مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه ارباب نیاز است. دیوانش ابیات ملحقهٔ بسیار دارد، گویند شاه قاسم انوار اغلب دیوان ایشان را مطالعه می‌فرموده. اگرچه فی الحقیقه همگیِ اشعار دیوان آن جناب عارفانه واقع شده. لیکن بنا بر تنگی حوصلهٔ این کتاب به بعضی از آن قناعت شد:

٭٭٭

فی الغزلیّات

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز شاید که باز بینیم دیدار آشنا را

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

وله رحمة اللّه علیه

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

و له ایضاً قدّس سرّه

بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

بخش 2

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشهٔ چشمی به ماکنند

بخش 3

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

شبی تاریک و بیم موج، گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

بخش 4

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم

بخش 336

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسیِ مریم با اوست

بخش 357

شب تار است و رهِ وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا وعدهٔ دیدار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرمِ اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجایی و ملامتگرِ بیکار کجاست

بخش 358

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را

بخش 359

رازِ درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام باز چین

کانجا همیشه باد به دست است دام را

بخش 360

با دل آرامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

گرچه بدنامی است نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ ونام را

بخش 361

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمارا

بخش 362

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی خبر ز لَذّتِ شربِ مدام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نانِ حلال شیخ ز آب حرام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

بخش 363

گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش

خاک روبِ در میخانه کنم مژگان را

ترسم آن قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سرِ کارِ خرابات کنند ایمان را

بخش 364

ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون

رو به سوی خانهٔ خمار آرد پیر ما

عقل‌اگرداند که‌دل‌دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیر ما

بخش 365

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ می آلود

ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را

بخش 366

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش

که من این مسأله بی چون و چرا می‌بینم

بخش 424

هر دوعالم یک فروغ از رویِ دوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

بخش 426

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چوجام

خونِ دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم

بخش 427

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوهٔ رندی و مستی نرود از پیشم

زهد رندان نوآموخته راهی به دهست

من که بی نام جهانم چه صلاح اندیشم

اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا

تا درین خرقه ببینی که چه نادرویشم

بخش 428

گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

حاش للّه که نیم معتقد طاعتِ خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می‌نوشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

خرقه پوشی من ازغایتِ دینداری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیب نهان می‌پوشم

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

بخش 429

آن روز بر دلم درِ معنی گشاده شد

کز ساکنان درگهِ پیر مغان شدم

بخش 430

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

بخش 431

عیان نشد که کجا آمدم کجا بودم

دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم

طرازِ پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی میان پیرهنم

بخش 432

در شأن من به دردکشی ظن بد مبر

کآلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم

شهبازِ دست پادشهم یارب از چه روست

کز یاد برده‌اند هوایِ نشیمنم

بخش 433

شرم‌مان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویش

که به این فضل و کرم نام کرامت بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجلت که ازین حاصل اوقات بریم

بخش 434

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

بخش 435

قفا خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقتِ ما کافِریست رنجیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

بخش 436

زاهد از این نماز تو کاری نمی‌رود

هم مستی شبانه وسوز و گداز من

بخش 437

برِ هوشمند سلسله ننهاد دستِ عشق

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

در راهِ عشق وسوسهٔ اهرمن بسی است

هشدار و گوشِ دل به پیامِ سروش کن

بخش 438

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگهِ حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامتِ دوست

چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم

بخش 439

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

بخش 440

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

قطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم

بخش 441

تو خانقاه و خرابات در میانه مبین

خدا گواست که هر جا که هست بااویم

مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی

چنانکه پرورشم می‌دهند می‌رویم

بخش 442

می‌کشم چون قدحِ لاله شراب موهوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشم

بخش 443

در رهِ عشق از آن سویِ اجل صد خطر است

تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم

بخش 444

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک اللّه از این فتنه‌ها که در سر ماست

بخش 445

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

بخش 446

زمانه افسر شاهی نداد جز به کسی

که سرفرازی عالم درین کله دانست

بخش 447

وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر

ذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنار داشت

بخش 448

قلندران طریقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از آن خیزد

که نام او نه لب لعل و خط زنگاری است

بخش 449

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

از هر کسی که می‌شنوم نامکرر است

در راه او شکسته دلی می‌خرند و بس

بازار خودفروشی از آن راه دیگر است

بخش 450

غلام همت آنم که زیرِ چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

بخش 451

درین چمن گل بی خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی با شرارِ بولهبی است

بخش 452

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی بِه ز مال اوقاف است

بخش 453

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی

و آن می که در آنهاست حقیقت نه مجاز است

بخش 454

برو این دام بر مرغ دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

وجود ما معمایی است حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه

بخش 455

هر گلِ نو ز گلرخی یاد همی دهد ولی

گوشِ سخن شنو کجا دیدهٔ اعتبار کو

بخش 456

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوی خوشهٔ پروین به دو جو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو

بخش 457

بهشت اگرچه نه جای گناه کاران نیست

بیار باده که مستظهرم به رحمت او

بر آستانهٔ میخانه گر سری بینی

مزن به پای که معلوم نیست نیت او

مکن به چشم حقارت نگاه بر منِ مست

که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

بخش 458

دلق گدای عشق را گنج بود در آستین

زود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو

بخش 459

پیرِ پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به سرچشمهٔ خورشید رسی چرخ زنان

بخش 460

به زیر دلق ملمع کمندها دارند

دراز دستیِ این کوته آستینان بین

به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند

دماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین

بخش 461

فرصت شمار صحبت کز این دو روزه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

بخش 462

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

بخش 463

چندانکه گفتیم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

بخش 464

عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتوِ روی حبیب هست

بخش 465

یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین منست

دیدن روی ترا دیدهٔ جان بین باید

این کجا مرتبهٔ چشم جهان بین من است

بخش 466

من آن نی‌ام که دهم نقدِ دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست

بخش 467

آنچه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است

بخش 468

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه زیان

همه عالم گواهِ عصمت اوست

بخش 469

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملامت علماء هم ز علم بی عملی است

بخش 470

اگر به زلفِ سیاهِ تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

بخش 471

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

مستور و مست جمله چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند، فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست

بخش 472

طمع خام بین که قصّهٔ فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است

بخش 473

دولت آنست که بی خون دل آید به کنار

ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

بخش 474

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق رندی چالاکی است و چستی

تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی

یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

بر آستانِ جانان از آسمان میندیش

کز اوجِ سربلندی افتی به خاکِ پستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی

بخش 475

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

بگذار تا بمیرد در عینِ خودپرستی

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی

بخش 476

خواب و خورت ز مرتبهٔ عشق دور کرد

آنگه رسی به دوست که بی خواب و خورشوی

دست از مس وجود چو مردانِ ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

بخش 477

برتو گر جلوه کند شاهد ما ای واعظ

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

بخش 478

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفترِ بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

بخش 479

تنها نه منم کعبهٔ دل بتکده کرده

در هر قدمی صومعه‌ای هست و کنشتی

بخش 480

هشدار که گر وسوسهٔ عقل کنی گوش

آدم صفت از روضهٔ رضوان به درآیی

بخش 481

یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی

بخش 482

در رهِ منزل لیلی که خطرهاست در او

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

بخش 483

ما را به رندی افسانه کردند

پیرانِ جاهل شیخان گمراه

آیین تقوی ما نیز دانیم

لکن چه چاره با بخت گمراه

بخش 484

گرپیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

بخش 485

من هم اول که سرِ زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

بخش 486

به دُرد و صاف ترا حکم نیست دم درکش

که هرچه ساقیِ ما ریخت عینِ الطاف است

بخش 487

شرح مجموعهٔ گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

بخش 488

حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهر

کنایتی است که از روزگارِ هجران گفت

بخش 489

شیدا ز آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و روببست

حافظ هر آنکه عشق نورزید ووصل خواست

احرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست

بخش 490

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهدکس

گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

در این شب سیاهم گم گشت راهِ مقصود

از گوشه‌‌ای برون آی ای کوکبِ هدایت

این راه را نهایت صورت نمی‌توان بست

کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

بخش 491

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

این‌چه‌استغناست‌یارب‌وین‌چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجالِ آه نیست

هرچه هست از قامت ناسازِ بی اندامِ ماست

ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست

بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دایم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

بخش 492

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز اینکه بسپارند چاره نیست

فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

بخش 493

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست

بخش 494

بر حشمت سلیمان هر کس که شک نماید

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

جایی که برقِ عصیان بر آدمِ صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی

بخش 495

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

بخش 496

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

بخش 497

به خیر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد

بسا شکست که بر افسر شهی آورد

بخش 498

اگر به بادهٔ رنگین دلم کشد شاید

که بویِ خیر ز زهد و ریا نمی‌آید

مقیم حلقهٔ ذکر است دل بدان امید

که حلقه‌ای ز سرِ زلف یار بگشاید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید

نخواهد این چمن از سرو ولاله خالی ماند

یکی همی رود و دیگری همی آید

بخش 499

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

بخش 500

ما و می و زاهدان و تقوی

تا یار سرِ کدام دارد

بخش 501

گنج زر گر نبود کُنجِ قناعت باقی است

آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسی است جهان از رهِ صورت لیکن

هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد

بخش 502

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم

بر باد گر رود سرِ ما بر هوا رود

بخش 503

می‌دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دلِ نازک او مایل افسانهٔ کیست

بخش 504

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

بخش 505

ز پادشاه و گدا فارغم بحمداللّه

گدایِ خاک در دوست پادشاه من است

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است

بخش 506

معشوقه عیان می‌گذرد بر تو ولیکن

اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است

بخش 507

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خونِ جگر شود

صد نکته غیر حسن بباید که تاکسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

بخش 508

بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه

که زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود

برو ای زاهد خود بین که به چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

بخش 509

بس تجربه کردیم درین دیرِ مکافات

با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

بخش 510

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

پندِ حکیم عین صوابست و محض لطف

فرخنده بخت آنکه به سمعِ رضا شنید

بخش 511

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهرِ مقصود

ندانستم که این دریا چه موج بی کران دارد

بخش 512

مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

بخش 513

درِ میخانه ببستند خدایا مپسند

که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند

بخش 514

ثواب روزه و حج قبول آن کس راست

که خاکِ میکدهٔ عشق را زیارت کرد

بخش 515

به سرّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد

که خاکِ میکده کُحلِ بصر توانی کرد

گداییِ در میخانه طُرفه اکسیری است

گر این عمل بکنی خاکِ زر توانی کرد

جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبارِ ره بنشان تانظر توانی کرد

بخش 516

منظر دل نیست جایِ صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صالح و طالح متاعِ خویش نمودند

تا که ز چشم افتد و که در نظر آید

بخش 517

آنچه سعی است من اندر طلبت خواهم کرد

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

بخش 518

آن شرحِ بی نهایت کز حسن دوست گفتند

حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد

عیبم بپوش زنهار ای خرقهٔ می آلود

کاین پیرِ پاک دامن بهر زیارت آمد

بخش 519

من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه درو دست اهرمن باشد

بخش 520

عجب راهی است راه عشق کانجا

کسی سر برکند کش سر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علمِ عشق در دفتر نباشد

بخش 521

گر من از میکده همت طلبم عیب مکن

پیر ما گفت که در صومعه همت نبود

بخش 522

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی است

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

بپوش دامنِ عفوی به ذلت منِ مست

که آبروی شریعت به این قدر نرود

خستگان را که طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

بخش 523

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف توام گامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کِش خویش

که مگو حالِ دل سوخته با خامی چند

زاهد از حلقهٔ رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

بخش 524

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این راه صد بحر بی کران است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است در حق او کس این گمان ندارد

بخش 525

مرا تو عهدشکن خوانده‌ای و می‌ترسم

که با تو روزِ قیامت همین خطاب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود

بخش 526

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

بخش 527

چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دو ساله بود

بخش 528

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود

گرچه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

بخش 529

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند

ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرویم

چون رهِ آدم خاکی به یکی دانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند

آتش آن نیست که از شعلهٔ آن خندد شمع

آتش آنست که در خرمن پروانه زدند

بخش 530

بی خود از شعشعهٔ پرتوِ ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

بخش 531

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تکفیر می‌کنند

گویند رازِ عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند

ما از برونِ پرده گرفتار صد فریب

تا خود درون پرده چه تصویر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصلِ دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

بخش 532

نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود

آنچه با خرقهٔ صوفی میِ انگوری کرد

بخش 533

ساقیا جام می ام ده که نگارندهٔ غیب

نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد

آنکه بر نقش زد این دایرهٔ مینایی

کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد

بخش 534

بگشای تربتم را بعد ازوفات و بنگر

کز آتشِ درونم دود از کفن درآید

بخش 535

عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند

لاف عشق و گله از یار، زهی لافِ دروغ

عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند

گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مغبچگان

بعد ازین خرقهٔ صوفی به گرو نستانند

بخش 536

در کارخانهٔ عشق از کفر ناگزیر است

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

بخش 537

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد شد

بخش 538

رطلِ گرانم ده ای مرید خرابات

شادیِ شیخی که خانقاه ندارد

گوشهٔ ابروی تست منزلِ جانم

خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد

گو برو و آستین به خون جگر شوی

هرکه در این آستانه راه ندارد

بخش 539

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد ازین غیرت و برآدم زد

عقل می‌خواست کزین شعله چراغ افروزد

برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

بخش 540

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند

کسی که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

بخش 541

بس آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که یک موجش به صد گوهرنمی‌ارزد

بخش 542

شب تیره چون سرآرم ره پیچ پیچ زلفت

مگر آنکه شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد

بخش 543

به خط و خال گدایان مده خزانهٔ دل

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرمِ دل ره درین حرم دارد

نه هر درختِ تحمل کند جفایِ خزان

غلام همّتِ سروم که این قدم دارد

بخش 544

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جانِ من برهانِ نادانی بود

بخش 545

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد

بخش 546

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود

منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکنِ طرّهٔ گیسویِ تو بود

بخش 547

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بندهٔ طلعت آن باش که آنی دارد

در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز

هر کسی بر حسبِ فهم گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

مرغِ زیرک نشود در چمنش نکته سرای

هر بهاری که به دنبال خزانی دارد

بخش 548

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یارانِ شهر بی گنه‌اند

جفا نه پیشهٔ درویشی است و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کله‌اند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیه‌اند

بخش 549

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بخش 550

سرِّ سودای تو اندر سرِما می‌گردد

تو ببین در سرِ شوریده چه‌ها می‌گردد

هرکه دل در خَمِ چوگانِ سر زلف تو بست

لاجرم، گوی صفت بی سر و پا می‌گردد

بخش 551

پیر یکرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ارنه حکایت‌ها بود

بخش 552

ای خوشا حالت آن مست که درپایِ حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

بخش 553

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گم شدگان لبِ دریا می‌کرد

فیضِ روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

بخش 554

در این خیال به سر شد دریغ عمر عزیز

بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید

بخش 555

به کوی عشق منه بی دلیلِ راه قدم

که گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آنکه محنتی نکشید

بخش 556

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام میِ مغانه هم با مغان توان زد

بخش 557

طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید

همچنان در عملِ معدن و کانست که بود

بخش 558

گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند

بخش 559

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا

دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد

کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه

که زیر تیغ تو هر دم سرِ دگر دارد

بخش 560

گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می‌ورزم و امید که این فنِّ شریف

چون عمل‌هایِ دگر موجب حرمان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمهٔ خورشید درخشان نشود

بخش 561

سر ز حیرت به درِ میکده‌ها می‌کردم

چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود

بخش 562

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحقِ کرامت گناهکارانند

بخش 563

عکس رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد

عارف از خندهٔ می در طمعِ خام افتاد

حسنِ روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد

این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود

یک فروغِ رخ ساقی است که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

از کجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظِ دل سوخته بدنام افتاد

بخش 564

عشقت نه سر سریست که از سر به در شود

مهرت نه عارضی است که جایِ دگر شود

عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو در دلم

با شیراندرون شد و با جان به در شود

دردیست دردِ عشق که اندر علاجِ او

هر چند سعی بیش کنی بیشتر شود

بخش 565

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه اندیشهٔ این کار فراموشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد

شاهِ ترکان سخنِ مدعیان می‌شنود

شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشش باد

ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد

بخش 566

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد

صنعت مکن که هر که محب تو است راست

عشقش به رویِ دل درِ معنی فراز کرد

بخش 567

من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد

که کس به رند خرابات ظنِّ آن نبرد

من این مرقّعِ پشمینه بهر آن دارم

که زیر خرقه کشم باده، کس گمان نبرد

بخش 568

کس ندانست که منزلگهِ معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

بخش 569

صوفی مباش منکر رندان که سرّ عشق

روز ازل به مردم قلاش می‌دهند

زاهد از این حیات ندارد تمتّعی

امروز نیز وعدهٔ فرداش می‌دهند

بخش 570

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرفست

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آان کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتویِ من نماز کنید

بخش 571

برین مست و پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

بخش 572

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد

عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد

بخش 573

برابر است که و کوه پیشِ حضرت مولی

گهی به کوه ببخشد گهی به کاه بگیرد

بخش 574

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

بخش 575

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

بخش 576

در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این بود

کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

جامی می و خونِ دل هر یک به کسی دادند

در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

بخش 577

حریم عشق را درگه بود از عقل بالاتر

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

بخش 578

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

بخش 579

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقه رهنِ می و مطرب شد و زنار بماند

بخش 580

حسن عالم سوز او چندان که عاشق می‌کشد

فرقهٔ دیگر به عشق از خاک سر بر می‌کنند

بخش 581

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

خوش بود گر محکِ تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد

بخش 582

سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاهِ کماندارانست

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

بخش 583

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دیدِ من آنست که یاران همه کار

بگذارند و سرِ زلف نگاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سرِ زلف ساقی

گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

بخش 584

غلامِ همت آن رندِ عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روشِ بنده پروری داند

بخش 585

زاهد و عجب و نماز و من و رندی و نیاز

تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

عشق کاریست که موقوفِ هدایت باشد

بخش 586

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کند

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمتِ شعیب کند

کلید گنج سعادت قبول اهلِ دل است

مباد کس که در این نکته شک و ریب کند

بخش 587

ما قصّهٔ سکندر و دارا نخوانده‌ایم

از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

بخش 588

غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

بخش 589

طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتیِ عشقش درست نیست نماز

ز خوف بادیه دل بد مکن ببند احرام

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

بخش 590

ساقیا یک جرعه ده زان آبِ آتشگون که من

در میان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز

بخش 591

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من بود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خورده مگیر

بخش 592

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کارِدگر

معرفت نیست در این قوم خدایا مددی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سرِ بازار دگر

بخش 593

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقهٔ رند شراب خوار

بخش 594

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه زبنیاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

بخش 595

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور

بخش 596

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگاهدار سر رشته تا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه دارد

بخش 597

عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا

نرود در حرم دل نشود خاص الخاص

بخش 598

گرچه وصالش نه به کوشش دهند

آن قدر ای دل که توانی بکوش

بخش 599

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پیوسته در حمایتِ لطف اله باش

آن را که دوستی علی نیست کافر است

گو زاهد زمانه وگو شیخ راه باش

مردِ خداشناس که تقوی طلب کند

خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش

بخش 600

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌هایِ سخت خویش

بخش 601

در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارف

جهدی کن و سر حلقهٔ رندان جهان باش

بخش 602

گرت هواست که با خضر همنشین باشی

نهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفایِ خار هجران صبر بلبل بایدش

رندِ عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

بخش 603

گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می‌باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش

بخش 604

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

از درِ خویش خدایا به بهشتم مفرست

که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس

بخش 605

به یکی جرعه که آزارِ کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

بخش 606

فلک به مردم نادان دهد زمامِ مراد

تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

بخش 607

پیرِ میخانه سحر جام جهان بینم داد

وندران آینه از حسنِ تو کرد آگاهم

با منِ راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

بخش 608

حلاج بر سرِدار این نکته خوش سراید

از شافعی مپرسید امثال این مسائل

بخش 609

رهروان را عشق بس باشد دلیل

آب چشمم در رهش کردم سبیل

موج اشک ما کی آرد در حساب

آنکه کشتی راند بر خون قتیل

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

یا بنه بر خود که مقصد گم کنی

یا منه پا اندرین ره بی دلیل

حافظا گر معنیی داری بیار

ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل

بخش 610

ترک ماسوی کس نمی‌نگرد

آه از این کبریا و جاه و جلال

بخش 611

ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

بخش 612

توی آن گوهر پاکیزه که در عالمِ قدس

ذکر خیر تو بود حاصلِ تسبیح ملک

بخش 613

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

بخش 614

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

بخش 615

از خمِ ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که درین خیالِ کجا عمر عزیز شد تلف

بخش 616

هنر نمی‌خرد ایام غیر اینم نیست

کجا روم به تجارت به این کساد متاع

خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید

که من نمی‌شنوم بویِ خیر از این اوضاع

بخش 617

گوهرِ معرفت اندوز که با خود ببری

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

دام سخت است مگر یار شود لطفِ خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطانِ رجیم

بخش 618

چنین که در دل من داغِ زلف سرکشِ تست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

به هر نظر بتِ من جلوه می‌کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

بخش 619

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضرِ پی خجسته مدد کن به همتم

هرچند غرق بحر گناهم ز شش جهت

تا آشنایِ عشق شدم ز اهل حرمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

بخش 620

چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

بخش 621

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دست گیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چارهٔ تیره شب وادیِ ایمن چه کنم

بخش 622

چون صوفیان به حالت وجدند و مقتدا

ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم

از جرعهٔ تو خاک و زمین دُرّ و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

بخش 623

یکی از عشق می لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بخش 624

من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست

که بدان دست که می پروردم می‌رویم

بخش 625

گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

بخش 626

کاری کنیم ورنه خجالت برآورد

روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم

بخش 627

در خرمن صد زاهد و واعظ زند آتش

این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم

المنة اللّه که چو ما بیدل و دین بود

آن را که خرد پرور و فرزانه نهادیم

در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود

بنیادش ازین شیوهٔ رندانه نهادیم

بخش 628

رهروِ منزل عشقیم وز سرحدِّ عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روحِ امین

به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمده‌‌ایم

سبزهٔ خطّ تو دیدیم ز بستانِ بهشت

به طلب کاری این مهر گیاه آمده‌ایم

بخش 629

این تقوایم بس است که چون واعطان شهر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

بخش 630

مدد از خاطرِ رندان طلب ای دل ورنه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم

بخش 631

گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم

بخش 632

من آدم بهشتی‌ام اما در این قفس

حالی اسیر عشقِ جوانانِ مهوشم

بخت ار مدد کند که کشم رخت ازین دیار

گیسویِ حور گرد فشاند ز مفرشم

بخش 633

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

زلفِ دلدار چو زنار همی فرماید

برو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام

بخش 634

همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس

که دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم

بخش 635

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که یاد خویش گم شد از ضمیرم

فراوان گنج‌ها در سینه دارم

اگرچه مدعی بیند حقیرم

بخش 636

مژدهٔ وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایرِ قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولایِ تو که گر بندهٔ خویشم خوانی

از سرِ خواجگی کون ومکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

بخش 637

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ، فخر المتألهین و یکی از بزرگ‌ترین شاعران عارف ایرانی است. او در زمان حکومت آل مظفر ظهور کرد و تحصیلات خود را پیش از بزرگان حکمت و عرفان گذرانده است. حافظ با بسیاری از عرفا و فلاسفه معاصر خود ارتباط داشته و اشعارش به شدت در دل‌های مردم جا گرفته و باعث شده که او در میان بسیاری از طایفه‌ها مورد احترام باشد. در دیوان وی اشعار حکمت و عشق به وضوح دیده می‌شود و عمیقاً در جستجوی حقیقت و زیبایی است. در اشعارش، حافظ به تلخی و شیرینی عشق، رازهای هستی و انتقاد از ریاکاری در زندگی اجتماعی اشاره می‌کند. او از ارتباط عمیق با معشوق سخن می‌گوید و عمیق‌ترین احساسات انسانی را در قالب شعر به تصویر می‌کشد. آثار وی نه تنها حاکی از عشق به معشوق است، بلکه نقدهایی به زهد و رویه‌های ظاهر گرایی دارد. حافظ با بیان زیبا و هنر مندی‌اش در سرودن شعر، بر جایگاه والای خود در ادبیات فارسی تأکید می‌کند و با نگاهی عمیق به زندگی، عشق و هستی، مخاطب را به تفکر و تأمل دعوت می‌کند. او در نهایت خود را در عشق و رندانه بودن تعریف کرده و به پیوستگی با حقیقت عشق و معانی عمیق انسانی می‌پردازد.