نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید مولانا

مولانا / فیه ما فیه

عارفی گفت: رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاهِ بعضی اولیا بوده است؛ دیدم رییس گلخن را شاگردی بود، میان بسته بود کار می‌کرد و اوش می‌گفت که «این بکن و آن بکن» او چست کار می‌کرد. گلخن‌تاب را خوش آمد از چستیِ او در فرمان‌برداری گفت «آری همچنین چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه‌داری مقام خود به تو دهم و ترا بجای خود بنشانم» مرا خنده‌گرفت و عقدهٔ من بگشاد؛ دیدم رییسان این عالم را همه بدین صفت‌اند با چاکران خود.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حکایت درباره عارف سالکی است که به یک کوره حمام (گلخن) یعنی جایی که پر از دود و آتش و ناخوشایندی است، رفته و در آنجا شاهد کار و مکالمه بین استادکار و شاگرد گلخن است. آن عارف با شنیدن وعده‌ای که گلخن‌تاب (استادکار) به شاگرد می‌دهد به یاد رفتار رییسان دنیا و صاحبان قدرت و ثروت دنیوی می‌افتد.