نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخن‌ها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد مولانا

مولانا / دفتر اول / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش

من فسون تو نخواهم خورد بیش

ترهات از دعوی و دعوت مگو

رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق و کار بار

کار و حال خود ببین و شرم‌دار

کبر زشت و از گدایان زشت‌تر

روز سرد و برف وانگه جامه تر

چند دعوی و دم و باد و بروت‌؟

ای ترا خانه چو بیت العنکبوت

از قناعت کی تو جان افروختی‌؟

از قناعت‌ها تو نام آموختی

گفت پیغامبر قناعت چیست‌؟ گنج

گنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج

این قناعت نیست جز گنج روان

تو مزن لاف ای غم و رنج روان

تو مخوانم جفت کمتر زن بغل

جفت انصافم نیم جفت دغل

چون قدم با میر و با بگ می‌زنی

چون ملخ را در هوا رگ می‌زنی

با سگان زین استخوان در چالشی

چون نی اشکم تهی در نالشی

سوی من منگر به‌خواری سست سست

تا نگویم آنچ در رگ‌های تست

عقل خود را از من افزون دیده‌ای

مر من کم‌عقل را چون دیده‌ای

همچو گرگ غافل اندر ما مجه

ای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به

چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم است

آن نه عقل‌ست آن که مار و کزدم است

خصم ظلم و مکر تو الله باد

فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد

هم تو ماری هم فسون‌گر‌، این عجب

مارگیر و ماری ای ننگ عرب

زاغ اگر زشتی خود بشناختی

همچو برف از درد و غم بگداختی

مرد افسونگر بخوانَد چون عدو

او فسون بر مار و مار افسون برو

گر نبودی دام او افسون مار

کی فسون مار را گشتی شکار‌؟

مرد افسون‌گر ز حرص کسب و کار

در نیابد آن زمان افسون مار

مار گوید ای فسون‌گر هین و هین

آن خود دیدی فسون من ببین

تو به نام حق فریبی مر مرا

تا کنی رسوای شور و شر مرا

نام حقم بست، نی آن رای تو

نام حق را دام کردی وای تو

نام حق بستاند از تو داد من

من به نام حق سپردم جان و تن

یا به زخم من رگ جانت برد

یا که همچون من به زندانت برد

زن ازین گونه خشن گفتارها

خواند بر شوی جوان طومار‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

زن به شوهرش گفت که دیگر از فریب و تظاهر در زندگی خبری نیست. او به دروغگویی و خودپسندی اعتراض کرد و از او خواست به جای حرف‌های پرطمطراق، به حال و وضع خودش توجه کند. زن، افرادی که با افتخار و تکبر زندگی می‌کنند را مورد انتقاد قرار داد و گفت که قناعت، گنج واقعی است. او از شوهرش خواست تا در زندگی خود از عقل و انصاف پیروی کند و تحمل سختی‌ها را داشته باشد. او به او یادآوری کرد که فریب و مکر، او را به مقام نمی‌رساند و تنها به ذلت می‌انجامد. در پایان، زن به او توصیه کرد که به جای کلام پر زرق و برق، به کارهای واقعی و درست بپردازد.