نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان مولانا

مولانا / دفتر اول / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای

تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

قطرهٔ علمست اندر جان من

وارهانش از هوا وز خاک تن

پیش از آن کین خاکها خسفش کنند

پیش از آن کین بادها نشفش کنند

گرچه چون نشفش کند تو قادری

کش ازیشان وا ستانی وا خری

قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت

گر در آید در عدم یا صد عدم

چون بخوانیش او کند از سر قدم

صد هزاران ضد ضد را می‌کشد

بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

از عدمها سوی هستی هر زمان

هست یا رب کاروان در کاروان

خاصه هر شب جمله افکار و عقول

نیست گردد غرق در بحر نغول

باز وقت صبح آن اللهیان

بر زنند از بحر سر چون ماهیان

در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

از هزیمت رفته در دریای مرگ

زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر

در گلستان نوحه کرده بر خضر

باز فرمان آید از سالار ده

مر عدم را کانچ خوردی باز ده

آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه

از نبات و دارو و برگ و گیاه

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم بدم در تو خزانست و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین

ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ

ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ

این سخنهایی که از عقل کلست

بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

بوی گل دیدی که آنجا گل نبود

جوش مل دیدی که آنجا مل نبود

بو قلاووزست و رهبر مر ترا

می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا

بو دوای چشم باشد نورساز

شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز

بوی بد مر دیده را تاری کند

بوی یوسف دیده را یاری کند

تو که یوسف نیستی یعقوب باش

همچو او با گریه و آشوب باش

بشنو این پند از حکیم غزنوی

تا بیابی در تن کهنه نوی

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد

پیش یوسف نازش و خوبی مکن

جز نیاز و آه یعقوبی مکن

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی ترا زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دل‌خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان اهمیت لطف و عنایات خداوند و ضرورت توکل بر او می‌پردازد. او می‌گوید که بدون نعمت‌های الهی، ما هیچ هستیم و حتی اگر جان و علم اندکی داریم، تمامی آن از خداوند آمده است. در ادامه، شاعر به قدرت خداوند در ایجاد و بازگرداندن موجودات از عدم به هستی اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که فهم عمیق و دانایی از جانب اوست. سپس به مسائل زندگی و مرگ می‌پردازد و به نظر می‌رسد که برای هر موجود زنده، دو حالت پایدار و ناپایدار وجود دارد. شاعر توصیه می‌کند که انسان باید به‌جای غرور و ناز، در فقر و نیاز خود را به خداوند تسلیم کند تا به حقیقت زنده شود. او با اشاره به داستان یعقوب و یوسف، بیان می‌کند که باید نیاز و فقر خود را درک کرد و از خداوند یاری طلبید. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که انسان باید در مسیر رشد و تحول تلاش کند و از سنگی بودن و دلخراش بودن دوری کند، چرا که در سرسپردگی به خداوند، می‌تواند به شکوفایی و سرسبزی برسد.