نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد مولانا

مولانا / دفتر دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت دانایی برای داستان

که درختی هست در هندوستان

هر کسی کز میوهٔ او خورد و بُرد

نی شود او پیر نی هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی

بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ادب

سوی هندوستان روان کرد از طلب

سالها می‌گشت آن قاصد ازو

گرد هندوستان برای جست و جو

شهر شهر از بهر این مطلوب گشت

نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت

هر که را پرسید کردش ریش‌خند

کین کی جوید جز مگر مجنونِ بَند

بس کسان صفعش زدند اندر مزاح

بس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح

جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صاف

کی تهی باشد کجا باشد گزاف

وین مراعاتش یکی صفع دگر

وین ز صفع آشکارا سخت‌تر

می‌ستودندش به تسخر کای بزرگ

در فلان اقلیمِ بس هول و سترگ

در فلان بیشه درختی هست سبز

بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز

قاصد شه بسته در جستن کمر

می‌شنید از هر کسی نوعی خبر

بس سیاحت کرد آنجا سالها

می‌فرستادش شهنشه مالها

چون بسی دید اندر آن غربت تعب

عاجز آمد آخر الامر از طلب

هیچ از مقصود اثر پیدا نشد

زان غرض غیر خبر پیدا نشد

رشتهٔ اومید او بگسسته شد

جستهٔ او عاقبت ناجسته شد

کرد عزم بازگشتن سوی شاه

اشک می‌بارید و می‌بُرید راه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، فردی دانا از وجود درختی در هندوستان مطلع می‌شود که میوه‌اش به کسی که بخورد، جوانی و زندگی ابدی می‌بخشد. پادشاهی از این داستان می‌شنود و عاشق میوه درخت می‌شود. برای یافتن درخت، قاصدی دانا به هندوستان فرستاده می‌شود. او سال‌ها در جستجوی آن درخت در سراسر هندوستان سفر می‌کند و از همه جا سؤال می‌کند، اما هیچ نشانی از درخت پیدا نمی‌کند و همواره با تمسخر دیگران مواجه می‌شود. پس از سال‌ها کوشش و سختی، او نهایتاً ناامید شده و تصمیم می‌گیرد به نزد پادشاه بازگردد، در حالی که اشک می‌ریزد و راهش را کج می‌کند.