نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست مولانا

مولانا / دفتر دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

روستایی گاو در آخر ببست

شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی شد در آخر سوی گاو

گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو

دست می‌مالید بر اعضای شیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر

گفت شیر ار روشنی افزون شدی

زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی

این چنین گستاخ زان می‌خاردم

کو درین شب گاو می‌پنداردم

حق همی‌گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

که لو انزلنا کتابا للجبل

لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل

از من ار کوه احد واقف بدی

پاره گشتیّ و دلش پرخون شدی

از پدر وز مادر این بشنیده‌ای

لاجرم غافل درین پیچیده‌ای

گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی

بی نشان از لطف چون هاتف شوی

بشنو این قصه پی تهدید را

تا بدانی آفت تقلید را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستانی از یک روستایی روایت می‌شود که پس از خوردن شیر گاو، به گاو محبت می‌کند و به دنبال آن می‌رود. او به شیر گاو دست می‌مالد و از قدرت و بلندی آن صحبت می‌کند. شیر به او می‌گوید که اگر تو مغرور نبودی، می‌دانستی که قدرت و عظمت من ناشی از خودم نیست. او سپس به داستانی از قرآن اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که اگر کوه‌ها قدرت حقیقت را بشناسند، متلاشی می‌شوند. شاعر در نهایت به پیامدهای تقلید و غفلت اشاره می‌کند و اهمیت آگاهی و تفکر مستقل را تبیین می‌کند.