نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما ناد مولانا

مولانا / دفتر پنجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر

چند می‌ارزد بدین تاب و هنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من

گفت اکنون زود خردش در شکن

سنگها در آستین بودش شتاب

خرد کردش پیش او بود آن صواب

ز اتفاق طالع با دولتش

دست داد آن لحظه نادر حکمتش

یا به خواب این دیده بود آن پر صفا

کرده بود اندر بغل دو سنگ را

هم‌چو یوسف که درون قعر چاه

کشف شد پایان کارش از اله

هر که را فتح و ظفر پیغام داد

پیش او یک شد مراد و بی‌مراد

هر که پایندان وی شد وصل یار

او چه ترسد از شکست و کارزار

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوت اسپ و پیل هستش ترهات

گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست

اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست

مرد را با اسپ کی خویشی بود

عشق اسپش از پی پیشی بود

بهر صورتها مکش چندین زحیر

بی‌صداع صورتی معنی بگیر

هست زاهد را غم پایان کار

تا چه باشد حال او روز شمار

عارفان ز آغاز گشته هوشمند

از غم و احوال آخر فارغ‌اند

بود عارف را همین خوف و رجا

سابقه‌دانیش خورد آن هر دو را

دید کو سابق زراعت کرد ماش

او همی‌داند چه خواهد بود چاش

عارفست و باز رست از خوف و بیم

های هو را کرد تیغ حق دو نیم

بود او را بیم و اومید از خدا

خوف فانی شد عیان گشت آن رجا

چون شکست او گوهر خاص آن زمان

زان امیران خاست صد بانگ و فغان

کین چه بی‌باکیست والله کافرست

هر که این پر نور گوهر را شکست

وآن جماعت جمله از جهل و عما

دَر شکسته دُرِّ امر شاه را

قیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ود

بر چنان خاطر چرا پوشیده شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ای ایاز، حالا نگو که این گوهر چقدر ارزش دارد، زیرا به هنر و زیبایی‌اش نمی‌ارزد. گفت: «از آن چه می‌گوئی بیشتر است». او گفت: «اکنون زود خرد را در شکند». سنگ‌ها در آستین به حرکت درآمد و خرد، آن را پیش او درست کرد. از تصادف و بخت، لحظه‌ای نادر از حکمت به دست آمد. آیا ممکن است که او در خواب آن پرنور دیده باشد، که دو سنگ را در آغوش گرفته بود، مانند یوسف که در چاه بود. هر که به پیروزی و نصرت نائل می‌شود، پیش او مراد و هدفش واحد می‌شود و کسی که به وصال یار می‌رسد، از شکست و جنگ نمی‌ترسد. وقتی یقین پیدا کرد که شکست می‌خورد، دیگر چیزی نمی‌تواند او را بترساند. عارفان، از آغاز درکی هوشمندانه دارند و از غم و مشکلات پایان کار فارغ‌اند. عارف صادق، بین خوف و رجا به خدا اعتماد می‌کند و بیم به امید تبدیل می‌شود. پس اگر آن گوهر خاص شکسته شود، صدای فریاد و ناله از امیران برمی‌خیزد که چرا این گوهر نورانی را شکسته‌اند و افراد نادان از جهل خویش نمی‌دانند که ارزش این گوهر چیست.