نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه‌السلام و مشورت در خریدن او مولانا

مولانا / دفتر ششم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بعد از آن صدیق پیش مصطفی

گفت حال آن بلال با وفا

کان فلک‌پیمای میمون‌بال چست

این زمان در عشق و اندر دام تست

باز سلطانست زان جغدان برنج

در حدث مدفون شدست آن زفت‌گنج

جغدها بر باز استم می‌کنند

پر و بالش بی‌گناهی می‌کنند

جرم او اینست کو بازست و بس

غیر خوبی جرم یوسف چیست پس

جغد را ویرانه باشد زاد و بود

هستشان بر باز زان زخم جهود

که چرا می یاد آری زان دیار

یا ز قصر و ساعد آن شهریار

در ده جغدان فضولی می‌کنی

فتنه و تشویش در می‌افکنی

مسکن ما را که شد رشک اثیر

تو خرابه خوانی و نام حقیر

شید آوردی که تا جغدان ما

مر ترا سازند شاه و پیشوا

وهم و سودایی دریشان می‌تنی

نام این فردوس ویران می‌کنی

بر سرت چندان زنیم ای بد صفات

که بگویی ترک شید و ترهات

پیش مشرق چارمیخش می‌کنند

تن برهنه شاخ خارش می‌زنند

از تنش صد جای خون بر می‌جهد

او احد می‌گوید و سر می‌نهد

پندها دادم که پنهان دار دین

سر بپوشان از جهودان لعین

عاشق است او را قیامت آمدست

تا در توبه برو بسته شدست

عاشقی و توبه یا امکان صبر

این محالی باشد ای جان بس سطبر

توبه کرم و عشق هم‌چون اژدها

توبه وصف خلق و آن وصف خدا

عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز

عاشقی بر غیر او باشد مجاز

زانک آن حسن زراندود آمدست

ظاهرش نور اندرون دود آمدست

چون رود نور و شود پیدا دخان

بفسرد عشق مجازی آن زمان

وا رود آن حسن سوی اصل خود

جسم ماند گنده و رسوا و بد

نور مه راجع شود هم سوی ماه

وا رود عکسش ز دیوار سیاه

پس بماند آب و گل بی آن نگار

گردد آن دیوار بی مه دیووار

قلب را که زر ز روی او بجست

بازگشت آن زر بکان خود نشست

پس مس رسوا بماند دود وش

زو سیه‌روتر بماند عاشقش

عشق بینایان بود بر کان زر

لاجرم هر روز باشد بیشتر

زانک کان را در زری نبود شریک

مرحبا ای کان زر لاشک فیک

هر که قلبی را کند انباز کان

وا رود زر تا بکان لامکان

عاشق و معشوق مرده ز اضطراب

مانده ماهی رفته زان گرداب آب

عشق ربانیست خورشید کمال

امر نور اوست خلقان چون ظلال

مصطفی زین قصه چون خوش برشکفت

رغبت افزون گشت او را هم به گفت

مستمع چون یافت هم‌چون مصطفی

هر سر مویش زبانی شد جدا

مصطفی گفتش که اکنون چاره چیست

گفت این بنده مر او را مشتریست

هر بها که گوید او را می‌خرم

در زیان و حیف ظاهر ننگرم

کو اسیر الله فی الارض آمده‌ست

سخرهٔ خشم عدو الله شده‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

پس از آنکه صدیق نزد مصطفی آمد، درباره بلال با وفا سخن گفت و حال او را وصف کرد. او از عشق و وابستگی بلال به خدا سخن گفت و همچنین به سختی‌هایی که او به خاطر این عشق تحمل کرده اشاره کرد. صدیق همچنین به جغدان و عواقب ناشی از حضور آنها در دیارشان پرداخت و به تهدیدهای آن‌ها اشاره کرد. او بر این نکته تأکید کرد که عشق به خدا و توبه از گناهان باید در قلب‌ها محافظت شود. عشق واقعی و ناب از طریق صفات خداوند سرچشمه می‌گیرد و در نهایت، خود را در برابر مشکلات و دشواری‌ها قوی نگه می‌دارد. مصطفی پس از شنیدن این داستان در مقام یک مشاور، از صدیق خواست تا بیان کند چه باید کرد و صدیق تأکید کرد که هر چه بهای این عشق باشد، او آن را خواهد پرداخت، زیرا بنده‌ای از بندگان خداست.