نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر سعدی

سعدی شیرازی / باب پنجم در رضا / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

بلند اختری نام او بختیار

قوی دستگه بود و سرمایه‌دار

به کوی گدایان درش خانه بود

زرش همچو گندم به پیمانه بود

چو درویش بیند توانگر به ناز

دلش بیش سوزد به داغ نیاز

زنی جنگ پیوست با شوی خویش

شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش

که کس چون تو بدبخت، درویش نیست

چو زنبور سرخت جز این نیش نیست

بیاموز مردی ز همسایگان

که آخر نیم قحبهٔ رایگان

کسان را زر و سیم و ملک است و رخت

چرا همچو ایشان نه‌ای نیکبخت؟

بر آورد صافی‌دل صوف‌پوش

چو طبل از تهیگاه خالی خروش

که من دست قدرت ندارم به هیچ

به سرپنجه دست قضا بر مپیچ

نکردند در دست من اختیار

که من خویشتن را کنم بختیار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن حکایتی است درباره مشاجره زن و شوهری که تهی‌دست و نادار هستند؛ زن‌، با شوهر مشاجره و جنگ می‌کند که چرا مثل سایر مردها ثروتمند نیست و چرا با دست تهی به‌خانه می‌رود. شوهر، تقدیر و سرنوشت خود را به‌او یادآوری می‌کند و می‌گوید که من اگر شخص دیگری می‌بودم آنوقت ثروتمند می‌بودم، من اختیار نداشته‌ام که شخص دیگری باشم. شاعر با روایت این حکایت می‌گوید که روزی و قسمت هرکس از پیش تعیین شده‌است.