نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ سعدی

سعدی شیرازی / ملحقات و مفردات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

می‌ندانم چه کنم چاره من این دستان را

تا به دست آورم آن دلبر پردستان را

او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد

تا به خون دل من رنگ کند دستان را

من بیچاره تهیدستم از آن می‌ترسم

که وصالش ندهد دست تهیدستان را

دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی

ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را

در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهد

طوطی طبع من آن بلبل پردستان را

هوس اوست دلم را چه توان گفت اگر

دست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟

نرگس مست وی آزار دلم می‌طلبد

آنکه در عربده می‌آورد او مستان را

گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغ

زانکه چون عارض او نیست گلی بستان را

هر که دیدست نگارین من اندر همه عمر

به تماشا نرود هیچ نگارستان را

نیست بر سعدی از این واقعه و نیست عجب

گر غم فرقت او نیست کند هستان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از درد و رنجی که عشق به معشوق به او می‌دهد صحبت می‌کند و گفته‌هایش نشان از ناامیدی دارد. او از عشق بی‌نصیب و غم فراق می‌گوید و به محنت‌هایی که عشق بر او تحمیل کرده، اشاره می‌کند. شاعر آرزو دارد که به وصالی با معشوق دست یابد و این احساس را به زیبایی با توصیفاتی در مورد دستان و جلوه‌های معشوق بیان می‌کند. در نهایت، او به نابودی و بی‌پناهی خود در این عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر غم فراق معشوق نباشد، حسرتی دیگر نخواهد بود.