نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۱ سعدی

سعدی شیرازی / باب دوم در اخلاق درویشان / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

این حکایت شنو که در بغداد

رایت و پرده را خلاف افتاد

رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب

گفت با پرده از طریقِ عتاب:

من و تو هر دو خواجه‌تاشانیم

بندهٔ بارگاهِ سلطانیم

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بیگاه در سفر بودم

تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار

نه بیابان و باد و گرد و غبار

قدمِ من به سعی پیشتر است

پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟

تو برِ بندگان مه‌رویی

با غلامانِ یاسمن بویی

من فتاده به دستِ شاگردان

به سفر پای‌بند و سرگردان

گفت: من سر بر آستان دارم

نه چو تو سر بر آسمان دارم

هر که بیهوده گردن افرازد

خویشتن را به گردن اندازد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این حکایت، دو شخصیت در بغداد به نام‌های رایت و پرده به بحث و جدل می‌پردازند. رایت از تلاش‌ها و زحمات خود در خدمت به سلطان صحبت می‌کند و به پرده می‌گوید که او هیچ‌گاه زحمتی نکشیده است. رایت به سختی‌هایی که تحمل کرده اشاره می‌کند، اما می‌بیند که پرده به خاطر موقعیتش از او عزت بیشتری دارد. پرده پاسخ می‌دهد که او سر بر آستان سلطان دارد و به همین دلیل مورد احترام است. در پایان بیان می‌شود که کسی که خود را بزرگ می‌سازد، در واقع خود را به دردسر می‌اندازد.