نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰ سعدی

سعدی شیرازی / باب چهارم در فواید خاموشی / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی.

رَضینٰا مِنْ نَوالِکَ بِالرَّحیلِ.

امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان

مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان

سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

یک شاعر به نزد امیر دزدان رفت و شعری به او گفت. امیر دستور داد تا او را از جامه‌اش برکنند و به بیرون از ده برانند. شاعر بی‌پناه و برهنه در سرمای سرد می‌رفت و سگان او را دنبال می‌کردند. او تلاش کرد سنگی بردارد تا سگان را دور کند، اما زمین یخ زده مانعش شد و ناچار گفت که مردمان چقدر بی‌رحم‌اند که سگ‌ها آزادند و سنگ‌ها بسته‌اند. امیر این را شنید و خندید. شاعر از او خواست تا جامه‌اش را به او باز گرداند. در نهایت، امیر بر او رحم کرد و نه تنها جامه‌اش را برگرداند بلکه قبا و مقداری پول نیز به او داد.