نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۱ سعدی

سعدی شیرازی / باب پنجم در عشق و جوانی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

جوانی پاکباز و پاکرو بود

که با پاکیزه‌رویی در گرو بود

چنین خواندم که در دریای اعظم

به گردابی درافتادند با هم

چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد

مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همی گفت از میان موج و تشویر

مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وی برآشفت

شنیدندش که جان می‌داد و می‌گفت:

حدیث عشق از آن بطّال منیوش

که در سختی کند یاری فراموش

چنین کردند یاران زندگانی

ز کار افتاده بشنو تا بدانی

که سعدی راه و رسم عشقبازی

چنان داند که در بغداد تازی

دلارامی که داری دل در او بند

دگر چشم از همه عالم فرو بند

اگر مجنون لیلی زنده گشتی

حدیث عشق از این دفتر نبشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حضرت سعدی حکایت جوانی عاشق‌پیشه و وارسته را بازگو میکند که با معشوقه‌اش بر کشتی‌ای سوارند. آنان در دریا گرفتار گردابی بزرگ می‌شوند، ناخدا به کمک جوان می‌شتابد ولی جوان می‌گوید که او را رها کند و یارش را نجات دهد. جوان که اکنون در حال غرق شدن است، فریاد میزند و یادآوری می‌کند که هرگز در سختی‌ها نباید یار و معشوقه را فراموش کرد تا ثابت کند عشق واقعی‌ اینگونه است نه آنچه‌ که مدعیان و تظاهرکنندگان به عشق می‌گویند و انجام می‌دهند. حضرت سعدی در این روایت به اهمیت وفاداری و عشق واقعی اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که اگر کسی عاشق باشد، باید تمام توجهش تنها به یار و معشوق خودش باشد و تنها او را ببیند.