حکایت شمارهٔ ۶ سعدی
سعدی شیرازی / باب ششم در ضعف و پیری / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگافکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من،
نکردی در اینروز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، جوانی از جهل و نادانی خود به مادرش بیاحترامی میکند و او را دلشکسته و گریان میکند. مادر، با لطافت به یاد آورده که زمانی او را در آغوش گرفته و به فرزندش توصیه میکند که برخلاف زودرفتی و نادانیاش، به خرد و بزرگی او احترام بگذارد. اشاره به این میکند که در زمان کودکی، او بیچاره و نیازمند بوده و اکنون باید از محبت و رنجهای مادر قدردانی کند.